ما تاکنون به تاریخی که در آیهٔ چهلمِ باب یازدهمِ دانیال بازنمایی شده است، پرداخته‌ایم. اکنون به خطّ درونیِ تاریخ در درونِ همان آیه می‌پردازیم که تاریخِ شاخِ پروتستانِ وحشِ برآمده از زمین را بازمی‌نماید. ما به هم پیوستنِ دو چوبِ حزقیال در باب سی‌وهفتم را به‌منزلهٔ نقطهٔ ارجاع به‌کار می‌گیریم تا سرّ خدا را—از سوی مسیح در پیوستنِ الوهیتِ او با انسانیت، هنگام رسیدنِ فرشتهٔ سوم—شناسایی کنیم. به شیوهٔ «خطّ بر خطّ»، پیامِ سرّ خدا که یوحنا پایان‌یافتنش را در هنگام نواخته‌شدنِ شیپورِ هفتم معرّفی کرد، به‌طور خاص توسّط رسول پولس به لائودیکیه ارسال شد. شهادتِ حزقیال، یوحنا و پولس با همان سرّ خدا همخوان است که در پیامِ جونز و واگنر در سال ۱۸۸۸ بازنموده شد، که همان پیام به لائودیکیه بود.

زیرا می‌خواهم بدانید چه جهادِ عظیمی برای شما، و برای آنان که در لائودکیه‌اند، و نیز برای همهٔ کسانی که چهرهٔ مرا در جسم ندیده‌اند، دارم؛ تا دل‌هایشان تسلّی یابد و در محبت به هم پیوسته باشند، و به تمامی غنای یقینِ کاملِ فهم برسند، برای اقرار به رازِ خدا، و پدر، و مسیح؛ که در او جمیع خزاینِ حکمت و دانش پنهان است. کولسیان 2:1-3.

کارِ کفاره، یعنی به‌هم‌پیوستنِ دو چوبِ الوهیت و انسانیت، از زمانی آغاز شد که فرشتهٔ سوم رسید، اما پولس به تحقق نهایی و کاملِ پیوندِ آن دو چوب، که رازِ خداست، می‌پردازد. از این‌رو او پیام را همان پیام به لاودیکیه معرفی می‌کند که نخست در 1856 رسید، سپس در 1888 تکرار شد، و آنگاه در 11 سپتامبر 2001 تحققِ کامل خود را یافت. پولس هیکل را در ماهیتی دوگانه معرفی می‌کند، هنگامی که رازِ خدا را مطرح می‌کند؛ رازی که بنا بود با به صدا درآمدنِ کرنای هفتم به انجام برسد. او آن راز را به سر و بدن تقسیم می‌کند.

و او سرِ بدن، یعنی کلیساست؛ او که آغاز است، نخست‌زاده از میان مردگان، تا در همه چیز او برتری داشته باشد. زیرا پدر خشنود شد که تمامی پُری در او ساکن شود؛ و چون به‌واسطهٔ خون صلیبش صلح برقرار کرد، به‌وسیلهٔ او همه چیز را با خود آشتی دهد؛ خواه چیزهای روی زمین، خواه آنچه در آسمان است. و شما را نیز که زمانی از او بیگانه و در اندیشهٔ خود به سبب اعمال شریر دشمن بودید، اکنون آشتی داده است در بدن جسمانی خود از راه مرگ، تا شما را در حضور خود مقدس و بی‌عیب و ملامت‌ناپذیر حاضر سازد، به شرط آن‌که در ایمان ریشه‌دار و استوار بمانید و از امید انجیل که شنیده‌اید و به هر مخلوقی که زیر آسمان است اعلام شده، دور نشوید؛ همان انجیل که من، پولُس، خادم آن شده‌ام؛ من که اکنون در رنج‌های خود برای شما شادی می‌کنم و به خاطر بدن او که کلیساست، در جسم خود آنچه از مصائب مسیح کم است کامل می‌سازم؛ همان کلیسایی که من خادم آن شده‌ام، بر حسب تدبیری از جانب خدا که به‌خاطر شما به من سپرده شده است، تا کلام خدا را به کمال برسانم. کولسیان ۱:۱۸-۲۵.

مسیح سر است، که باید در همه چیز مقدم باشد، و کلیسای او بدن است. با هم، سر و بدن ترکیب الوهیت و انسانیت را نشان می‌دهند، و حقیقت مهم دیگری نیز مشخص می‌شود. رابطۀ سر و بدن این است که سر باید بر بدن مقدم باشد. در مورد نوع بشر که به صورت خدا آفریده شده‌اند، قوای برتر (سر) باید بر قوای فروتر (بدن) حاکمیت داشته باشند. آنان با هم یک وجود واحد را تشکیل می‌دهند؛ یا در اصطلاح هیکلی که یوحنا می‌بایست آن را اندازه بگیرد، نمایانگر «قدس» (انسانیت، بدن) و «قدس‌الاقداس» (الوهیت، سر) هستند. اینکه چگونه این دو به «یک چوب»، یا یک بدن، پیوند می‌خورند، کارِ «کفاره» است. پولس ادامه می‌دهد:

که من خادم آن شده‌ام، بر حسب تدبیر خدا که به‌خاطر شما به من داده شده است، تا کلام خدا را به کمال برسانم؛ یعنی همان رازی که از اعصار و نسل‌ها پنهان بود، اما اکنون بر مقدسان او مکشوف شده است؛ به ایشان خدا خواست بشناساند که غنای جلالِ این راز در میان امّت‌ها چیست، که همان مسیح در شماست، امیدِ جلال؛ او را ما موعظه می‌کنیم، هر کس را هشدار می‌دهیم و هر کس را در تمام حکمت تعلیم می‌دهیم، تا هر کس را در مسیح عیسی کامل حاضر سازیم؛ و برای این نیز رنج می‌برم و مطابق عمل او که در من به قوّت کار می‌کند، مجاهدت می‌کنم. کولسیان 1:25-29.

کمالِ صد و چهل و چهار هزار، که «هر انسان کامل در مسیح» را عرضه می‌کند، همان «سرّ خدا»ست؛ یعنی ترکیبِ الوهیت با انسانیت؛ یا چنان‌که پولس بیان می‌کند، «مسیح در» انسانیت «امیدِ جلال» است. در روزهای به صدا درآمدن شیپور هفتم، آن سرّ تحقق می‌یابد. وقتی حزقیال آن پیوند را مشخص می‌کند، از دو چوب استفاده می‌کند: یکی برای پادشاهی شمالی و دیگری برای پادشاهی جنوبی، تا پیوندی نمادین را معرفی کند که معبد را با عدد «چهل‌وشش» نمایان می‌سازد. چوبِ پیوند نمادینِ «چهل‌وشش»، باید با پیوند نمادینِ «دویست‌وبیست» پیوسته شود.

دویست و بیست نماد ترکیب الوهیت و انسانیت است. از انتشار کتاب مقدس کینگ جیمز در 1611، تا نخستین ارائهٔ پیام میلر در 1831 و پس از آن انتشار آن پیام در 1833 در تلگراف ورمونت، دویست و بیست سال است. پیام میلر صورت‌بندیِ افزایش دانشی بود که از کتاب مقدس برگرفته شده بود، زمانی که کتاب دانیال در 1798 مُهرش گشوده شد. در تاریخ آغازین 1611، یک سند الهی منتشر شد و در تاریخ پایانی 1831، یک مکتوب انسانی بر پایهٔ حقیقت الهی که در 1798 مُهرش گشوده شد، انتشار یافت.

آن سه تاریخ نه‌تنها نمایانگر دویست‌وبیست سال‌اند، بلکه ساختارِ واژهٔ عبریِ «حقیقت» را نیز نشان می‌دهند؛ واژه‌ای که با ترکیبِ حرف‌های نخستین، سیزدهم و آخرِ الفبای عبری ساخته می‌شود تا واژهٔ «حقیقت» پدید آید. اعلانِ الهی در آغاز و اعلانِ انسانی در پایان، و 1798 نمایانگرِ افزایشِ دانش است که وجودِ طبقه‌ای از بدکارانِ منکرِ آن دانش را آشکار می‌سازد و از این رو نمایندهٔ حرفِ سیزدهم بود که نمادِ شورش است. آن پیوندِ دویست‌وبیست‌ساله در جنبشِ فرشتهٔ نخستین برقرار شد و جنبشِ فرشتهٔ سوم گواهِ دوم را به دست می‌دهد.

در سال ۱۷۷۶، سندِ الهیِ اعلامیهٔ استقلال منتشر شد و دویست و بیست سال بعد، در ۱۹۹۶، سندی انسانی، یعنی مجلهٔ «زمانِ پایان»، به چاپ رسید. این سندِ انسانی از افزایشِ معرفتی که در سال ۱۹۸۹، در زمانِ پایان، پدید آمد، اخذ شده بود؛ افزایشی که، همانند ۱۷۹۸، موجبِ عصیانی علیه پیامِ الهیِ مجسّم در اعلامیهٔ استقلال شد. افزایشِ معرفتِ ۱۹۹۶ آیندهٔ آمریکا را چنین مشخص کرد که در هنگامِ برقراریِ قانونِ یکشنبهٔ قریب‌الوقوع، آزادی و استقلالی را که در ۱۷۷۶ اعلام کرده بود، از دست خواهد داد. این امر شاهدی دوم فراهم می‌کند بر اینکه عددِ دویست و بیست نمایانگرِ اتحادِ الوهیت با انسانیت است، و آن شاهدِ دوم با امضای «حقیقت» مطرح گردید و به‌وسیلهٔ شاهدی نخست در تاریخِ فرشتهٔ نخست (اول) و شاهدی دوم در تاریخِ فرشتهٔ سوم (آخر) نمایانده شد.

سال ۱۷۷۶ همچنین آغازِ دوره‌ای را نشان می‌کرد که پیش از آغازِ واقعیِ «وحشِ زمین» به‌منزلهٔ ششمین پادشاهیِ نبوتِ کتاب‌مقدس قرار داشت. در آن دورهٔ تدارک، «امضای حقیقت» بار دیگر با سال ۱۷۷۶ معیّن شد که آغازِ ایالات متحده را نشان می‌داد، و سال ۱۷۹۸ نیز آغازِ ایالات متحده به‌عنوان ششمین پادشاهیِ نبوتِ کتاب‌مقدس را نشان می‌داد. در میانهٔ آن تاریخِ آغاز و انجام، سال ۱۷۸۹ «حرفِ میانی» را نشان داد، زیرا سیزده مستعمره قانون اساسی را تصویب کردند. هر یک از این سه تاریخ نمایانگرِ «سخن گفتنِ» ایالات متحده است؛ با اعلامیهٔ استقلال در ۱۷۷۶، قانون اساسی در ۱۷۸۹، و قوانینِ بیگانگان و فتنه‌انگیزی در ۱۷۹۸. آن تاریخ نمایانگرِ بیست‌ودو سال است، که عُشر، یا یک‌دهمِ دویست‌وبیست است؛ ازاین‌رو، همچنین نمادی از امتزاجِ الوهیت با انسانیت است.

بازنماییِ آن، تاریخِ وحشِ زمین است که چنین تصویر می‌شود: آغازش چون بره‌ای (الوهیت) و پایانش چون اژدهایی (انسانیت). ۱۷۷۶ با اعلامیهٔ استقلال که نشانگر الوهیت است آغاز می‌شود و قوانینِ بیگانگان و فتنه‌انگیزی نمایانگرِ انسانیت‌اند، و در آن بیست‌ودو سالی که پیش از آغاز فرمانرواییِ وحشِ زمین به‌عنوان ششمین پادشاهیِ نبوتِ کتاب‌مقدس بود، گذار از بره به اژدها به‌گونه‌ای نمونه‌وار ترسیم شده است.

آغازِ دوهزار و پانصد و بیست سالِ داوری علیه پادشاهیِ جنوبیِ یهودا با آغازِ دوهزار و سیصد سالِ مذکور در دانیال باب هشت، آیهٔ چهارده، پیوند دارد. پایمال شدنِ قدس و لشکر در یهودا در سال ۶۷۷ پیش از میلاد آغاز شد، و نبوتِ دوهزار و سیصد ساله، دویست‌وبیست سال بعد، یعنی در سال ۴۵۷ پیش از میلاد، آغاز گردید. چوبِ پادشاهیِ جنوبیِ یهودا با نمادِ چهل‌وششِ مربوط به پادشاهیِ شمالی پیوند دارد، و نیز به‌واسطهٔ پیوندِ دویست‌وبیست، با دوهزار و سیصد سال مرتبط است.

پولس ادعا کرد که خادمِ تدبیرِ خداست و سپس آن تدبیری را که خادمِ آن بود به‌عنوان رازِ خدا تعریف کرد؛ یعنی «مسیح در شما، امیدِ جلال». او همچنین هنگام نوشتن به تیموتائوس بیش‌تر به این حقیقت می‌پردازد.

و بی‌هیچ تردیدی، بزرگ است راز دینداری: خدا در جسم ظاهر شد، در روح تصدیق شد، به فرشتگان ظاهر شد، به امت‌ها بشارت داده شد، در جهان به او ایمان آوردند، و به جلال بالا برده شد. اول تیموتائوس ۳:۱۶.

پولس در این‌جا می‌گوید راز دینداری این است که خدا در جسم ظاهر شد. خدا سر است و جسم بدن است. راز دینداری مسیح در ایماندار است؛ این، پیوند الوهیت با انسانیت است. پولس همچنین همانند هوشع از استعارهٔ ازدواج استفاده می‌کند.

زیرا ما اعضای بدن او، از گوشت او و از استخوان‌های او هستیم. به همین سبب، مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به همسر خویش خواهد پیوست، و آن دو یک تن خواهند شد. این رازی عظیم است؛ اما من دربارهٔ مسیح و کلیسا سخن می‌گویم. افسسیان 5:30-32

در باب سی‌وهفتم، آنگاه که حزقیال عهدِ آخرالایام را—که همان عهدِ تجدید‌شده با کسانی است که به‌عنوان یکصد و چهل و چهار هزار تن شناخته می‌شوند—معرفی می‌کند، تمثیلی از پیوستنِ دو چوب می‌آورد. این دو چوب، خط بر خط، استعارهٔ ازدواج نزدِ هوشع و پولس را دربرمی‌گیرند. و چون با هم پیوسته شدند، دیگر دو قوم نباشند، بلکه تا ابد یک قوم باشند.

و ایشان را در سرزمین بر کوه‌های اسرائیل یک قوم خواهم ساخت، و یک پادشاه بر همۀ آنان پادشاهی خواهد کرد؛ ایشان دیگر دو قوم نخواهند بود و هرگز به دو پادشاهی تقسیم نخواهند شد. و دیگر خود را با بت‌هایشان، با چیزهای نفرت‌انگیزشان، یا با هیچ‌یک از گناهانشان آلوده نخواهند کرد؛ بلکه ایشان را از همۀ جایگاه‌های سکونتشان که در آن‌ها گناه کرده‌اند، نجات خواهم داد و ایشان را پاک خواهم ساخت؛ پس ایشان قوم من خواهند بود و من خدای ایشان خواهم بود. حزقیال ۳۷:۲۲، ۲۳.

به‌هم‌پیوستنِ حزقیال نشان می‌دهد که چه زمانی آنان دیگر تقسیم‌شده نیستند و دیگر گناه نمی‌کنند، زمانی که پاک می‌شوند، و زمانی که خدا تنها خدای آنان است و آنان تنها یک پادشاه دارند. در ۲۲ اکتبر، پیام‌آورِ عهد ناگهان به هیکل آمد تا قوم خود را «پاک» کند. او آمد تا پادشاهی‌ای را دریافت کند، که قومش بنا بر گفتهٔ پطرس قرار بود آنگاه پادشاهی‌ای از کاهنان و پادشاهان باشند. در همان تاریخ، داماد نیز به مراسم ازدواج آمد؛ همان سرّی که پولس و هوشع آن را مشخص می‌کنند و نمایانگر اتحاد الوهیّت با بشریّت است. یوحنا بیان می‌کند که آن سرّ، که پولس آن را «مسیح در شما، امیدِ جلال» می‌نامد، در روزهای به صدا درآمدنِ شیپورِ فرشتهٔ هفتم به انجام خواهد رسید.

لیکن در ایام آواز فرشتهٔ هفتم، هنگامی که به دمیدن آغاز کند، سرّ خدا، چنان‌که آن را به بندگان خود، یعنی پیامبران، اعلام کرده است، به انجام خواهد رسید. مکاشفه ۱۰:۷.

فرشتهٔ هفتم همان وایِ سوم است که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ فرا رسید. فرشتهٔ هفتم، از زمانی که فرشتهٔ سوم در سال ۱۸۴۴ در تاریخ ظهور کرد و از آن پس، آغاز به نواختن نمود، اما عصیانِ ۱۸۶۳ مانع از به انجام رسیدنِ کار شد. فرشتهٔ سوم رسید و شیپورِ هفتم بار دیگر در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به صدا درآمد، و این‌بار «سرّ خدا» باید «به انجام رسد». آن «سرّ»، اتحادِ الوهیّت و انسانیّت است که یک‌صد و چهل و چهار هزار را پدید می‌آورد؛ آنان سپس رایت و سپاهِ خدا می‌گردند. از این رو، فصلِ سی‌وهفتمِ حزقیال با این آغاز می‌شود که حزقیال به درّه‌ای از استخوان‌های خشک و مرده برده می‌شود. آن استخوان‌ها نمایانگرِ ادونتیسمِ لاودکیانه در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ هستند، و از همین سبب است که پولس انجیلِ «سرّ خدا» را به لاودکیان خطاب می‌کند.

زیرا می‌خواهم بدانید چه جهادِ عظیمی برای شما، و برای آنان که در لائودکیه‌اند، و نیز برای همهٔ کسانی که چهرهٔ مرا در جسم ندیده‌اند، دارم؛ تا دل‌هایشان تسلّی یابد و در محبت به هم پیوسته باشند، و به تمامی غنای یقینِ کاملِ فهم برسند، برای اقرار به رازِ خدا، و پدر، و مسیح؛ که در او جمیع خزاینِ حکمت و دانش پنهان است. کولسیان 2:1-3.

این همچنین توصیفی است که خواهر وایت آن را به استخوان‌های خشک و مردهٔ حزقیال نسبت می‌دهد.

اما نه‌تنها این تشبیهِ استخوان‌های خشک دربارهٔ جهان صدق می‌کند، بلکه دربارهٔ کسانی که از نوری عظیم بهره‌مند شده‌اند نیز صدق می‌کند؛ زیرا آنان نیز همچون اسکلت‌های درّه‌اند. آنان صورتِ انسان و چارچوبِ تن را دارند؛ اما حیاتِ روحانی ندارند. اما مثل، استخوان‌های خشک را تنها به‌هم‌پیوسته و در هیئتِ انسان رها نمی‌کند؛ زیرا صرفِ تناسبِ اندام و چهره کافی نیست. دمِ حیات باید بدن‌ها را زنده کند تا راست بایستند و به فعالیت درآیند. این استخوان‌ها نمایانگرِ خاندانِ اسرائیل‌اند، یعنی کلیسای خدا، و امیدِ کلیسا تأثیرِ حیات‌بخشِ روح‌القدس است. خداوند باید بر استخوان‌های خشک بدمد تا زنده شوند.

روح خدا، با قدرت حیات‌بخش خود، باید در وجود هر انسان باشد تا هر عضله و رگ‌وپیِ روحانی به کار افتد. بدون روح‌القدس، بدون دمِ خدا، وجدان دچار کرختی می‌شود و حیات روحانی از دست می‌رود. بسیاری که از حیات روحانی بی‌بهره‌اند، نامشان در دفاتر کلیسا ثبت است، اما در کتاب حیاتِ برّه نوشته نشده‌اند. ممکن است به کلیسا پیوسته باشند، اما با خداوند متحد نشده‌اند. شاید در انجام مجموعه‌ای از وظایف کوشا باشند و در نظر دیگران افراد زنده‌ای به شمار آیند؛ اما بسیاری از آنان در شمار کسانی‌اند که «نامی داری که زنده‌ای، و حال آنکه مرده‌ای».

اگر بازگشتِ حقیقیِ جان به سوی خدا نباشد؛ اگر دمِ حیات‌بخشِ خدا جان را به زندگیِ روحانی زنده نسازد؛ اگر مدعیانِ حقیقت به اصلی که از آسمان سرچشمه می‌گیرد برانگیخته نشوند، از آن تخمِ فسادناپذیری که زنده است و تا ابد باقی می‌ماند زاده نشده‌اند. اگر به پارساییِ مسیح به‌عنوان تنها تکیه‌گاه خود اعتماد نکنند؛ اگر منشِ او را الگو نگیرند و در روحِ او عمل نکنند، عریان‌اند؛ ردای پارساییِ او را در بر ندارند. چه بسیار که مردگان به‌جای زندگان شمرده می‌شوند؛ زیرا آنان که آنچه را نجات می‌نامند مطابق اندیشه‌های خود به عمل درمی‌آورند، خدا را در خود ندارند که در ایشان کار کند تا اراده کنند و عمل کنند برای خشنودیِ نیکوی او.

"نمونهٔ روشنِ این طبقه، درهٔ استخوان‌های خشک است که حزقیال در رؤیا دید." ریویو اند هرالد، ۱۷ ژانویهٔ ۱۸۹۳.

پیام لاودیکیه نخستین بار در سال ۱۸۵۶ به جنبش ادونتیست ارائه شد؛ همان سالی که خداوند نور فزایندهٔ «هفت زمان»ِ لاویان باب بیست‌وشش را آشکار کرد. پیامِ ۱۸۵۶، که از یک پیام درونیِ دعوت به توبه و یک پیام بیرونیِ نبوت تشکیل می‌شد، در سال ۱۸۶۳ رد شد. پیامِ لاودیکیه دربارهٔ رازِ «مسیح در شما، امیدِ جلال»، در سال ۱۸۸۸ توسط کشیشان جونز و واگنر تکرار شد، و همان پیام نیز از سوی خواهر وایت به‌عنوان پیام به لاودیکیه شناخته شد.

خط بر خط، فصل سی‌وهفتمِ حزقیال با این آغاز می‌شود که حزقیال روحاً به ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ منتقل می‌شود، جایی که به او منظری از ادونتیسمِ لائودکیایی داده می‌شود، که در گناهان و تعدّیات مرده‌اند. به او گفته می‌شود که دو پیام نبویِ متمایز ابلاغ کند. نخستین، موجب به‌هم پیوستن می‌شود، اما اجساد همچنان مرده‌اند. نبوتِ دوم فرا می‌خواند که پیامِ «چهار باد» در استخوان‌ها دمِ حیات بدمد. پیامِ چهار باد، پیامِ مُهرکردنِ یکصد و چهل و چهار هزار است که چهار فرشته‌ای را که چهار باد را نگاه می‌دارند، معرّفی می‌کند. خواهر وایت آن چهار باد را «اسبِ خشمگین» معرّفی می‌کند، که می‌کوشد از بند بگسلد، زیرا بازداشته می‌شود. اسبِ خشمگینِ اسلام در پیِ گسیختن از بند است و می‌کوشد در مسیر خود مرگ و ویرانی به بار آورد، چنان‌که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ چنین کرد، و در قانونِ یکشنبهٔ قریب‌الوقوع بار دیگر رها خواهد شد.

آن پیام اجساد مرده را به سپاهی متحد بدل می‌کند که بر پاهای خود ایستاده است. آن سپاه متحد در پاسخ به پیامِ فرشتهٔ هفتم برپا می‌گردد، زیرا در روزهای به صدا درآمدنِ فرشتهٔ هفتم، رازِ ازدواجِ آن صد و چهل و چهار هزار نفر با مسیح به انجام خواهد رسید.

آنگاه به حزقیال نشان داده می‌شود که دو چوب به هم می‌پیوندند و یک قوم می‌گردند. آن دو چوب، پادشاهیِ شمالیِ اسرائیل و پادشاهیِ جنوبیِ یهودا هستند که در پایانِ دوره‌های پراکندگیِ مشترکشان، به مدت دو هزار و پانصد و بیست سال، به‌صورت یک قوم با هم متحد می‌شوند. پایانِ مشترک آنان هیکلی روحانی پدید می‌آورد که نمادش چهل‌وشش سال در آغاز و در پایانِ دوره‌های پراکندگیِ مشترک است.

ما این مطالعه را در مقاله بعدی ادامه خواهیم داد.

'صبح زود برخاستند و به بیابانِ تقوع روانه شدند؛ و چون بیرون می‌رفتند، یهوشافاط ایستاد و گفت: ای یهودا و ای ساکنانِ اورشلیم، به سخن من گوش دهید؛ به خداوند، خدای خود ایمان بیاورید تا استوار شوید؛ به پیامبران او ایمان بیاورید تا کامیاب شوید. دوم تواریخ ۲۰:۲۰.'

"به خداوند، خدای خود ایمان بیاورید تا استوار شوید؛ به پیامبران او ایمان بیاورید تا کامیاب شوید.'

اشعیا ۸:۲۰. «به شریعت و به شهادت؛ اگر آنان مطابق این کلام سخن نگویند، از آن روست که در ایشان نوری نیست.»

دو متن در اینجا پیش روی قوم خدا قرار داده شده‌اند: دو شرط برای موفقیت. قانونی که خود یهوه بیان کرده است، و روح نبوت، دو منبع حکمت‌اند تا قوم او را در هر تجربه‌ای هدایت کنند. تثنیه ۴:۶. «این حکمت و فهم شما در نظر امت‌هاست، که خواهند گفت: بی‌گمان این قوم بزرگ، قومی حکیم و فهمیده است.»

شریعت خدا و روح نبوت دست در دست هم برای راهنمایی و مشورت دادن به کلیسا عمل می‌کنند، و هرگاه کلیسا با اطاعت از شریعت او این را به رسمیت شناخته است، روح نبوت فرستاده شده است تا او را در راه حقیقت هدایت کند.

مکاشفه ۱۲:۱۷. «و اژدها بر زن خشمگین شد و رفت تا با بازماندگان نسل او، که احکام خدا را نگاه می‌دارند و شهادت عیسی مسیح را دارند، جنگ کند.» این نبوت به‌روشنی نشان می‌دهد که کلیسای بازمانده، خدا را در شریعت او به‌رسمیت خواهد شناخت و از عطیهٔ نبوت برخوردار خواهد بود. اطاعت از شریعت خدا و روح نبوت همواره قوم حقیقی خدا را متمایز کرده‌اند و آزمون معمولاً بر جلوه‌های کنونی انجام می‌گیرد.

در روزگار ارمیا، مردم دربارهٔ پیام موسی، ایلیا یا الیشع هیچ تردیدی نداشتند، اما پیامِ فرستادهٔ خدا برای ارمیا را زیر سؤال بردند و کنار گذاشتند تا آنکه قوت و قدرتش از میان رفت و چاره‌ای نماند جز اینکه خدا آنان را به اسارت ببرد.

به همین‌سان در روزگار مسیح، مردم دریافته بودند که پیام ارمیا درست بود، و خود را قانع کرده بودند که اگر در روزگار پدرانشان می‌زیستند، پیام او را می‌پذیرفتند، اما در همان حال پیام مسیح را که همهٔ پیامبران دربارهٔ او نوشته بودند، رد می‌کردند.

هنگامی که پیام فرشتهٔ سوم در جهان سربرآورد، که هدفش آشکار ساختن شریعت خدا برای کلیسا با تمامیت و قدرت آن است، عطیهٔ نبوت نیز بی‌درنگ احیا شد. این عطیه نقشی بسیار برجسته در رشد و پیشبرد این پیام ایفا کرده است.

«از آنجا که در ارتباط با تفاسیر کتاب مقدس و روش‌های کار اختلاف‌نظرهایی پدید آمده که به‌گونه‌ای است که ایمانِ ایمانداران به پیام را متزلزل سازد و به تفرقه در کار بینجامد، روحِ نبوت همواره بر وضعیت نور افکنده است. همواره یگانگیِ اندیشه و هماهنگیِ عمل را به جماعتِ ایمانداران آورده است. در هر بحرانی که در پیشرفتِ پیام و رشدِ کار پدید آمده است، آنان که بر شریعتِ خدا و نورِ روحِ نبوت استوار ایستاده‌اند پیروز شده‌اند و کار به دستِ ایشان رونق یافته است.» Loma Linda Messages, 34.