در کتابی با عنوان «پاپ هیتلر»، نویسنده، جان کورنول، روایت مربوط به پاپ آینده‌ای را که در زمانی سلطنت کرد که هیتلر بر آلمان حکم می‌راند، با پدربزرگ او و پاپ پیوس نهم آغاز می‌کند؛ کسانی که از شهر رم رانده شدند. هنگامی که پیوس نهم، در جامهٔ مبدلِ یک راهبه، از شهر رم گریخت، تنها مردی که با خود برد، پدربزرگِ همان پاپِ آینده بود. کورنول به رابطهٔ نزدیک آن دو مرد می‌پردازد و سپس نشان می‌دهد که چگونه پدرِ آن پاپ آینده نیز با مرکز قدرت کلیسای کاتولیک مرتبط بود. او بدین‌سان محیط اجتماعی، سیاسی و دینیِ این تاریخ را از زمان پیوس نهم تا خلال جنگ جهانی دوم مشخص می‌سازد. این مرور تاریخی به‌غایت روشنگر است.

گام دیگری در جسارت پاپی برداشته شد، آنگاه که در سدهٔ یازدهم، پاپ گریگوری هفتم کمال کلیسای رومی را اعلام کرد. در میان نکاتی که او مطرح کرد، یکی این بود که بنا بر کتاب مقدس، کلیسا هرگز خطا نکرده و هرگز هم خطا نخواهد کرد. اما این ادعا با هیچ شاهدی از کتاب مقدس همراه نبود. این پاپ مغرور همچنین ادعای اختیار عزل امپراتوران را نیز کرد و اعلام نمود که هیچ حکمی که او صادر کند، به‌دست هیچ‌کس قابل نقض نیست، اما نقضِ تصمیم‌های همهٔ دیگران را از اختیارات ویژهٔ خود می‌دانست.

نمونه‌ای چشمگیر از خوی استبدادیِ این مدافعِ عصمت در نحوهٔ رفتار او با امپراتور آلمان، هنری چهارم، نمودار شد. به سبب جسارت در نادیده گرفتن اقتدار پاپ، اعلام شد که او تکفیر شده و از تخت خلع شده است. مرعوبِ ترکِ حمایت و تهدیدهای شاهزادگانش که به فرمان پاپ به شورش علیه او تشویق شده بودند، هنری ضرورتِ آشتی با رم را احساس کرد. او همراه با همسرش و یک خدمتکار وفادار، در میانهٔ زمستان از آلپ گذشت تا خود را در برابر پاپ فروتن سازد. هنگامی که به قصری که گرگوری به آنجا پناه برده بود رسید، او را، بدون محافظانش، به حیاط بیرونی بردند و آنجا، در سرمای سخت زمستان، با سرِ برهنه و پاهای برهنه و در لباسی ژنده، در انتظار اجازهٔ پاپ برای ورود به حضورش ماند. تا هنگامی که سه روز را با روزه‌داری و اعتراف سپری نکرد، پاپ تن به بخشیدن او نداد. حتی آنگاه نیز فقط به این شرط که امپراتور، پیش از آن‌که بار دیگر نشان‌های سلطنتی را بر تن کند یا قدرت پادشاهی را اعمال کند، منتظر تأیید پاپ بماند. و گرگوری، سرمست از پیروزی‌اش، مباهات می‌کرد که به زیر کشیدنِ غرورِ پادشاهان وظیفهٔ اوست. نبرد عظیم، ۵۷.

گرگوری هفتم «مدافع خطاناپذیری» بود، اما این ادعای مضحک تا زمان پیوس نهم به آموزه‌ای رسمی (دگما) تبدیل نشد؛ او این ادعای احمقانه را در شورای اول واتیکان به آموزه‌ای تثبیت‌شده بدل کرد. این آموزه در ۱۸ ژوئیه ۱۸۷۰ به تصویب رسید، دقیقاً صد و پنجاه سال در همان روز پیش از نخستین ناامیدیِ آن صد و چهل و چهار هزار نفر.

آنچه در این تاریخ روشنگر است این است که وقتی پیوس نهم شورای واتیکان اول را سازمان داد و آموزهٔ خطاناپذیری خود را به اجرا گذاشت، انگیزه‌اش از نفرتش نسبت به آنچه «مدرنیسم» نامیده می‌شد سرچشمه می‌گرفت. این امر ریشه در این اندیشه نداشت که پاپ هنگام تعریف آموزه‌های کتاب مقدس نمی‌تواند دچار خطا شود؛ بلکه دفاعی بود از مخالفت پاپ با نفوذی که انقلاب فرانسه پدید آورده بود. این امر متوجه آن چیزی بود که در نهایت «کمونیسم» نام گرفت.

انقلاب فرانسه آشوبی در ساختار حاکمیتی کشورهای اروپایی پدید آورد، با نفرتی ویژه از سلطنت پاپی. این یک شورش جمهوری‌خواهانهٔ ایتالیایی بود که پیوس نهم و دست راستش را موقتاً از رم بیرون رانده بود. «مدرنیسم»ی که نماینده‌اش فلسفه‌های گوناگونی بود که انقلاب فرانسه پدید آورده بود، دشمن سرسخت پیوس نهم بود و آموزهٔ خطاناپذیریِ او برای پشتیبانی از هر ادعایی که پاپ علیه اندیشه‌های مدرنیستی برخاسته از انقلاب فرانسه مطرح می‌کرد طراحی شده بود.

باب یازدهمِ کتاب دانیال، آیهٔ چهل، بیان می‌کند که در سال ۱۷۹۸، پادشاه جنوب (فرانسهٔ بی‌خدا) زخمِ مهلکی به پادشاه شمال (پاپیّت) وارد کرد.

تعلیمِ عصمتِ خطاناپذیریِ پیوس نهم با جنگی که در آیهٔ چهلِ دانیال یازده به تصویر کشیده شده است مرتبط بود، و پیوس نهم از بخش پایانی سال ۱۸۶۹ تا سال بعد، نخستین شورای واتیکان را، که به واتیکان اول معروف است، به منظور تثبیت این امر فراخواند که پاپ رأسِ کاتولیسیسم است و کاتولیسیسم رأسِ همهٔ کلیساهاست، چنان‌که در فرمان یوستی‌نیان در سال ۵۳۳ اعلام شده بود.

شورای دوم واتیکان، که به «واتیکان دوم» نیز معروف است، از سال ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ برگزار شد. این رویداد نقطه‌عطفی در تاریخ کلیسای کاتولیک بود و یکی از مهم‌ترین شوراهای سراسری کلیسایی در دوران معاصر به شمار می‌آید. این شورا تحت رهبری پاپ ژان بیست‌و‌سوم تشکیل شد و پس از درگذشت او در سال ۱۹۶۳، در دوران پاپیِ پاپ پل ششم ادامه یافت. مهم است که تفاوتِ مشخص میان این دو شورا را تشخیص دهیم.

نخستین شورا برای تثبیت آنچه «اولویت» پاپ نامیده می‌شود برگزار شد؛ بدین معنا که پاپ حاکمِ اعلی، آموزگار و شبانِ کلیساست و مسئولیت حفظ و تفسیر تعالیم ایمان را بر عهده دارد. اقتدار او عبارت بود از تعریف جزم‌ها، صدور احکام تعلیمی، و اعلام نظرهای مقتدرانه در امور ایمان و اخلاق، که به عصمت پاپی شناخته می‌شود. این امر همچنین شامل اقتدار قضاییِ پاپ بر کلیسای جهانی است، از جمله اختیار انتصاب اسقفان، تنظیم مناسک مقدس، و ادارهٔ نظام اداری کلیسا.

شورای دوم قرار بود مسیر کلیسا را به سوی نهادی اکومنیک تغییر دهد. این دو شورا در تقابل مستقیم با یکدیگر بودند. شورای نخستِ محافظه‌کار توسط شورای دومِ لیبرال نقض شد. آن دو جناح مثل شب و روز متفاوت بودند و پیشگویی‌ای که به سه راز فاطیما نسبت داده می‌شود، از جنگی داخلی خبر می‌دهد که به‌خوبی در این دو شورا نمود یافته است.

این پیشگویی طبقه‌ای را که از اصلِ تقدمِ نمایانده‌شده توسط پیوس نهم حمایت می‌کنند، با عناوینی چون «پاپ سفید»، «پاپ خوب» یا «اسقف خوب» معرفی می‌کند؛ و طبقهٔ دیگر را، که با واتیکان دوم مرتبط‌اند، با «پاپ سیاه»، «پاپ بد» یا «اسقف بد» بازنمایی می‌کند. مناقشهٔ این دو مفهوم سیاسی زمانی عینیت می‌یابد که از زیارتگاه معجزهٔ فاطیما در فاطیما، پرتغال، دیدن می‌کنید: هنگام ورود، گذرگاه میان مجسمهٔ یک پاپ سیاه در یک سو و یک پاپ سفید در سوی دیگر قرار دارد.

از این رو، بخشی از میراث آن مردی که در نهایت همان کسی شد که کتاب او را «پاپ هیتلر» می‌نامد، این است که ریشه‌هایش به کشمکش میان مدرنیسم (شاه جنوب) و برتری مقام پاپ (شاه شمال) گره خورده است.

باید دانسته شود که نویسندهٔ کتابی که در حال بررسی آن هستیم، یک کاتولیکِ خوش‌نام و برخوردار از جایگاه معتبر بود، و هدفِ اعلام‌شدهٔ او از نگارش این کتاب آن بود که بر این ادعا روشنایی افکند که پاپی که در طی جنگ جهانی دوم سلطنت می‌کرد، از هیتلر، نازی‌ها حمایت کرده بود یا در هولوکاست علیه یهودیان و دیگران هرگونه تقصیری داشت. هنگامی که کورنول به پدربزرگِ پیوس دوازدهم می‌پردازد، همان دست راستِ کسی که شورای واتیکان اول را ترتیب داد، تاریخِ کشاکش میان پادشاهانِ جنوب و شمال در همان تاریخ به نمایش درمی‌آید. هنگامی که انقلابِ «جمهوری‌خواهی» به ایتالیا رسید، ایتالیایی‌ها برای حدود یک سال پیوس نهم را از شهر روم بیرون راندند، و از آن زمان به بعد، حتی پس از آنکه او بازگشت، تمام آنچه پاپیّت هرگز در مالکیت داشته، همان یک‌صد و ده ایکر بوده است که به نامِ شهر واتیکان شناخته می‌شود.

تنها راهی که او اصلاً توانست به واتیکان بازگردد، با کمک نیروهای فرانسوی و وامی از خاندان روچیلد، بانکداران یهودیِ بدنام، بود. برای آنکه همدستی پاپی را در هولوکاست طی جنگ جهانی دوم به‌درستی فهم کنیم، لازم است درکی پایه‌ای از نگرش اروپا به یهودیان از زمان مصلوب شدن مسیح داشته باشیم. این کتاب بر آن است که یهودستیزی و نژادپرستی دو نگرش متفاوت‌اند، و ادعا می‌کند که نفرت هیتلر از یهودیان از نوعی نژادپرستی بود، زیرا هیتلر یهودیان را مرتبه‌ای فروتر از انسان می‌دانست، حال آنکه یهودستیزی عبارت بود از نفرت از یهودیان بدان سبب که خدا را کشتند. خواه این دو یکی و همان باشند، یا در واقع میان آن دو تمایزی وجود داشته باشد، واقعیتِ مصیبتِ یهودیان شایستهٔ فهمیدن است.

برای مثال، امروزه در آمریکا اگر واژهٔ «گتو» به کار رود، بیشتر مردم آن را تعریفِ بخش فقیر و فرسودهٔ شهر می‌دانند. اما اصطلاح «گتو» در اصل به بخشی از یک شهر، به‌ویژه در ونیزِ ایتالیا، اطلاق می‌شد که یهودیان در طی قرون وسطی ناگزیر بودند در آنجا زندگی کنند. نخستین گتو در سال ۱۵۱۶ در ونیز تأسیس شد، هنگامی که جمهوری ونیز یهودیان را به ناحیه‌ای تعیین‌شده از شهر که با عنوان «geto nuovo» (ریخته‌گری جدید) شناخته می‌شد، محدود کرد؛ ناحیه‌ای که سرانجام به نام گتو شناخته شد.

در اروپا، در طول قرون وسطی، یهودیان از حیث محل زندگی و نیز از نظر مشاغلی که اجازه داشتند به آن‌ها بپردازند، با محدودیت‌هایی روبه‌رو بودند. این محدودیت‌ها بر اساس تعریف قدیمیِ یهودی‌ستیزی بنا شده بود؛ تعریفی که بر این باور استوار بود که یهودیان خدا را کشته‌اند و همه مشکلات بعدی‌شان را خود با اعمالشان بر سر خود آورده‌اند.

در قرون وسطی، این سنّت به‌طور استوار برقرار بود که مسیحیان نمی‌توانستند پول قرض دهند یا در برابر وام بهره دریافت کنند. یهودیان از این محدودیت معاف بودند، و قرض دادن پول به یکی از حرفه‌هایی بدل شد که یهودیان مجاز به انجام آن بودند. بانکداران یهودی، مانند خاندان روچیلد، در واکنش به محدودیت‌های قانونی دربارهٔ اینکه چه مشاغلی مجاز به انجام آن بودند، صرّافان شدند. هنگامی که پیوس نهم برای بازگشت به واتیکان به وجوه مالی نیاز داشت، ناکامی ناشی از آنکه دیگر بر شهر رم حکومت نمی‌کرد، با نیاز او به رجوع به یهودیان برای پول دوچندان شد.

پیش از آن‌که پیوس نهم از روم رانده شود، به نظر می‌رسید که او دربارهٔ یهودیان و رابطهٔ کلیسا با یهودیان در یکی از دو جناح قرار دارد. این دو جناح عبارت بودند از کسانی که بر این باور بودند یهودیان، هرچه بر سرشان بیاید، صرفاً همان چیزی را می‌گیرند که سزاوار آن‌اند؛ و جناح دیگر گرایشی داشت که اندکی رحمت نسبت به یهودیان نشان دهد. هنگامی که پیوس نهم، پس از رانده شدن، به واتیکان بازگشت، رحمتی که پیش از تبعیدش گاه‌گاه از خود نشان داده بود، دیگر هرگز ظاهر نشد. پیش از تبعیدش گتوی شهر روم را تعطیل کرده بود، و پس از بازگشتش گتو را دوباره برقرار ساخت و برای جبران زیان‌های مالی خود، مالیاتی بر یهودیان وضع کرد.

دست راستِ پاپ پیوس نهم مارکانتونیو پاچلی بود، پدربزرگِ پاپ هیتلر. او وکیلی بود که به طبقهٔ خاصی از وکلا تعلق داشت که از پاپیّت حمایت می‌کردند. پسرش نیز به همان طبقهٔ نخبهٔ وکلا پیوست، همان‌طور که نوه‌اش نیز پیوست، که در نهایت پاپ هیتلر شد. پس از آن‌که کتاب تاریخ پدربزرگ، پدر، و دوران جوانی و تحصیل اوجنیو پاچلی را مرور می‌کند، به جایگاهی می‌پردازد که پاچلی هنگام آغاز کارش برای پاپیّت بر عهده گرفت. او به‌عنوان وکیلی که از تبار وکلای نخبهٔ پاپی بود، برای ریاست بخشی برگزیده شد که در قراردادها تخصص داشت، قراردادهایی که «کونکورد» نامیده می‌شوند. در سال ۱۹۰۱ پاچلی به دفتر دبیرخانهٔ دولت پاپی راه یافت.

پاچلی به فرستادۀ نزد ملل بدل شد. به‌گونه‌ای پیامبرانه، پاچلی به نقطۀ اتصال حقوقی‌ای بدل شد که زناکاریِ پادشاهانِ زمین با نهاد پاپی را به انجام رساند. در سال ۱۹۰۳، پیوس دهم به‌عنوان پاپ تاج‌گذاری شد. او بلافاصله به حمله به «زهرِ فکری»ای پرداخت که «نسبی‌گرایی و شکاکیت» را پدید می‌آورد. کسی که تلاشِ پیوس دهم برای ریشه‌کن کردن «مدرنیسم» را هدایت می‌کرد، اومبرتو بنینی بود که در همان اداره‌ای کار می‌کرد که پاچلی نیز در آن بود. بنینی یک‌بار دربارهٔ گروهی از تاریخ‌نگارانِ طراز اول جهان گفته بود که آنان مردانی‌اند که برایشان «تاریخ چیزی نیست جز کوششی پیوسته و نومیدانه برای قی‌کردن. برای این‌جور آدمیزاد فقط یک درمان هست: تفتیش عقاید!» از نظر بنینی، هر تاریخ‌نگاری که نسبت به اندیشه‌هایی برخاسته از انقلاب فرانسه اندک همدلی‌ای ابراز می‌کرد، باید اعدام می‌شد.

به‌طور رسمی، بنینی وزارت تبلیغات دستگاه پاپی را اداره می‌کرد، اما به‌طور غیررسمی همچنین یک شبکه جاسوسی مخفی را نیز اداره می‌کرد که هدفش شناسایی هر کاتولیکی بود که نسبت به «مدرنیسم»ی که از «پادشاه جنوب» سرچشمه گرفته بود، همدلی داشت. سرانجام در سال ۱۹۱۰، کار او به صدور دستورالعملی انجامید که کارکنان دستگاه پاپی را ملزم می‌کرد سوگندی به نام «سوگند ضدمدرنیستی» یاد کنند. این سوگند هنوز هم برقرار است. برای استخدام در واتیکان باید سوگند بخورید که از ایده‌های مدرنیستی نفرت دارید؛ ایده‌هایی که امروز آن‌ها را کمونیستی می‌نامیم.

در خلاصهٔ کتاب کرونوِل، روی برگ بدرقه آمده است: «در دههٔ نخستِ قرن، پاچلی به‌عنوان یک حقوقدان جوان و درخشان واتیکان به شکل‌گیری ایدئولوژیِ قدرت بی‌سابقهٔ پاپی کمک کرد؛ در دههٔ ۱۹۲۰ از حیله‌گری و اخاذی برای تحمیل قدرت در آلمان بهره گرفت. در سال ۱۹۳۳، هیتلر به شریکِ مذاکرهٔ ایده‌آل او بدل شد و کنکورداتی برقرار گردید که در ازای کناره‌گیری کاتولیک‌ها از فعالیت اجتماعی و سیاسی، امتیازات دینی و آموزشی به کلیسای کاتولیک اعطا می‌کرد. این «داوطلبانه» دست‌کشیدن از کاتولیسیسمِ سیاسی که از رم تحمیل شده بود، ظهور نازیسم را تسهیل کرد.»

در جلسهٔ کابینه در ۱۴ ژوئیهٔ ۱۹۳۳، آدولف هیتلر در همان ماه ابراز عقیده کرد که توافقی که پاچلی با نازی‌ها ساخته‌وپرداخته بود برای آلمان «حوزه‌ای از اعتماد.... در مبارزهٔ در حال شکل‌گیری با یهودیتِ بین‌المللی» فراهم آورده است.

کتاب کورنوِل با استقبال خوبی از سوی کاتولیک‌هایی روبه‌رو نشد که از پذیرفتن شواهدی سر باز می‌زدند که نشان می‌داد پاچلّی علت اصلی آن بود که هیتلر توانست به قدرت برسد، زیرا آلمان دارای اکثریتی کاتولیک بود. پاچلّی توافقی منعقد کرده بود که از سال ۱۹۳۳ به بعد، مؤسسهٔ انتشاراتی کاتولیک، خبرگزاری‌های کاتولیک و مدارس کاتولیک را از گفتن هرگونه سخنی دربارهٔ جهتی که هیتلر در پیش گرفته بود، بازمی‌داشت. این کتاب گرایش آشکارِ ضدیهودیِ پاچلّی را پی می‌گیرد؛ کسی که پس از آن، در خلال جنگ جهانی دوم، به مقام پاپی رسید. دست‌کم سه نکته را می‌توان بر پایهٔ منابع تاریخیِ بسیار معتبر، از این کتاب اثبات کرد.

نخستین، نبردِ پادشاهِ شمال و پادشاهِ جنوب است، آن‌گونه که در باب یازدهمِ دانیال به تصویر کشیده شده است. در آن نبرد، دشمنان عبارت‌اند از کاتولیسیسم در برابر الحاد، پاپ در برابر کمونیسم. نکتهٔ دیگر این است که پاپ، همان‌گونه که در سال ۱۹۸۹ از پروتستانتیسمِ مرتد به‌عنوان سپاهِ نیابتیِ خود علیه الحادِ اتحاد جماهیر شوروی بهره گرفت، در طی جنگ جهانی دوم نیز نازیسم را به‌عنوان سپاهِ نیابتیِ خود علیه الحاد به کار گرفت. این کتاب همچنین ساختارِ نبویِ درونی و بیرونیِ بازنمایی‌شده به‌وسیلهٔ پیام‌های شیطانی‌ای را که از معجزهٔ فاطیما صادر شدند، شناسایی می‌کند.

جنگ مرزیِ رافیا، که در آیات یازده و دوازدهِ دانیال یازده به تصویر کشیده شده است، نمودارِ جنگِ مرزی‌ای است که اکنون در اوکراین در جریان است. جنگ باستانی، جنگی داغ بود؛ دومی، دومین جنگ نیابتی است، با لشکرهای نیابتی‌ای که در رویاروییِ مرگبار درگیرند. رافیا جنگ مرزی را چونان جنگی میان پادشاه شمال و پادشاه جنوب مشخص می‌سازد؛ اما نبوت تعلیم می‌دهد که تا هنگامِ قانون یکشنبه که به‌زودی خواهد آمد، فاحشه صور به فراموشی سپرده شده است، ایزابل در سامره است، و هیرودیا مجلسِ جشنِ زادروزِ هیرودس را ترک گفته است. این سه شاهدِ نقشِ پادشاه شمال در این تاریخِ کنونی، گواه آن‌اند که او در پشت صحنه ریسمان‌ها را می‌کشد. جنگ‌های داغ، جنگ‌های نیابتی، و جنگ‌های سردی که در زمانی رخ می‌دهند که او به فراموشی سپرده شده است، به‌وسیله لشکرهای نیابتیِ او به انجام می‌رسند.

روسیه پادشاه جنوب است، و اکنون درگیر جنگی مرزی است که از سوی جهانی‌گرایانِ جهانِ غرب، عمدتاً دموکرات‌های ترقی‌خواه و جمهوری‌خواهانِ RINO (جمهوری‌خواه فقط به اسم) در ایالات متحده، تأمین مالی می‌شود. هنگامی که در آیهٔ چهلمِ دانیال یازده، ایالات متحده به‌عنوان ارتشِ نیابتیِ پادشاه شمال معرفی می‌شود، دو ویژگیِ نبویِ آن قدرتِ نظامی و توانِ مالی است. ایالات متحده همان کاری را در اوکراین انجام می‌دهد که در سال ۱۹۸۹ انجام داد: یاری رساندن به پاپ علیه روسیه؛ و ارتشِ نیابتیِ حاضر در میدان، که از اوکراین دفاع می‌کند، چنان مملو از هوادارانِ نازی است که حتی رسانه‌های جریان اصلی نیز نمی‌توانند آن را انکار کنند. روم اکنون همان ارتش‌های نیابتی‌ای را به کار می‌گیرد که در جنگِ داغِ موسوم به جنگ جهانی دوم، و نیز در سال ۱۹۸۹، برای جنگیدن علیه روسیه به کار گرفت. کتابِ Hitler’s Pope, the Secret History of Pius XII را بخوانید.

ما این مطالعه را در مقاله بعدی ادامه خواهیم داد.

به همین سان، هنگامی که خدا می‌خواست تاریخ کلیسا را برای اعصار آینده بر یوحنای محبوب بگشاید، به او اطمینانی از توجه و مراقبتِ نجات‌دهنده نسبت به قوم خویش بخشید، بدین‌سان که «شخصی شبیه پسر انسان» را که در میان چراغدان‌ها راه می‌رفت—چراغدان‌هایی که نماد هفت کلیسا بودند—بر او آشکار ساخت. در حالی که به یوحنا آخرین نبردهای بزرگ کلیسا با قدرت‌های زمینی نشان داده شد، همچنین اجازه یافت پیروزی نهایی و رهاییِ وفاداران را به تماشا بنشیند. او دید که کلیسا به نبردی مرگبار با وحش و تمثال او کشانده شد و پرستش آن وحش با تهدید مجازات مرگ تحمیل گردید. اما فراتر از دود و غوغای نبرد را که نگریست، گروهی را بر کوه صهیون، همراه با بره، دید که به جای نشانِ وحش، «نام پدر» بر پیشانی‌هایشان نوشته بود. و باز دید که «آنان که بر وحش و بر تمثال او و بر نشان او و بر عددِ نام او پیروز شده بودند، بر دریای بلور ایستاده‌اند و چنگ‌های خدا را دارند» و سرود موسی و بره را می‌خوانند.

این درس‌ها به سود ماست. باید ایمان خود را بر خدا استوار نگاه داریم، زیرا زمانی درست پیش روی ماست که جان‌های آدمیان را خواهد آزمود. مسیح بر فراز کوه زیتون داوری‌های هولناکی را که می‌بایست پیش از بازگشت دوم او رخ دهد، بازگو کرد: «از جنگ‌ها و خبرهای جنگ‌ها خواهید شنید.» «قوم بر ضد قوم، و مملکت بر ضد مملکت برخواهد خاست؛ و در جاهای گوناگون قحطی‌ها و بیماری‌های همه‌گیر و زلزله‌ها خواهد بود. همهٔ اینها آغاز دردهاست.» هرچند این نبوت‌ها در ویرانی اورشلیم به‌گونه‌ای جزئی تحقق یافت، اما به‌گونه‌ای مستقیم‌تر به روزهای آخر ناظرند.

ما بر آستانه رویدادهایی بزرگ و خطیر ایستاده‌ایم. پیشگویی‌ها به‌سرعت در حال تحقق‌اند. خداوند بر در ایستاده است. به‌زودی دوره‌ای پیشِ روی ما گشوده خواهد شد که برای همهٔ زندگان از اهمیتی شگرف برخوردار است. مناقشات گذشته از نو شعله‌ور خواهند شد؛ مناقشات تازه‌ای سر برخواهند آورد. صحنه‌هایی که قرار است در جهان ما به وقوع بپیوندند، هنوز حتی به خواب هم دیده نشده‌اند. شیطان از طریق عوامل انسانی عمل می‌کند. کسانی که می‌کوشند قانون اساسی را تغییر دهند و قانونی را به تصویب برسانند که رعایت یکشنبه را الزامی می‌کند، اندک تصوری از پیامد آن دارند. درست در آستانهٔ یک بحران هستیم.

اما بندگان خدا نباید در این بحران بزرگ به خود اعتماد کنند. در رویاهایی که به اشعیا، حزقیال و یوحنا داده شد می‌بینیم که آسمان تا چه اندازه با رویدادهایی که بر زمین رخ می‌دهد پیوند نزدیک دارد و خدا تا چه حد برای کسانی که به او وفادارند مراقبت می‌کند. جهان بی‌حاکم نیست. برنامهٔ رویدادهای آینده در دست خداوند است. جلالِ آسمان سرنوشتِ ملت‌ها را، همچنان‌که امور کلیسای خویش را، در اختیار خود دارد. شهادات، جلد ۵، صفحات ۷۵۲، ۷۵۳.