وحی دربارهٔ وادیِ رؤیا. تو را چه شده است اکنون که یکسره بر بامها برآمدهای؟ ای شهرِ پر از جنبوجوش، شهرِ پرآشوب، شهرِ شادمان: کشتگانِ تو نه به شمشیر کشته شدهاند و نه در نبرد مردهاند. همهٔ سرورانِ تو با هم گریختهاند؛ بهدستِ کمانداران بسته شدهاند. همهٔ کسانی که در تو یافت شدند، با هم بسته شدند، همان کسانی که از دور گریخته بودند. از اینرو گفتم: از من چشم بپوشید؛ به تلخی خواهم گریست؛ برای تسلای من زحمت نکشید، بهسببِ غارتِ دخترِ قومم. زیرا روزِ تنگی و پایمالکردن و سرگشتگی است از جانبِ خداوند خدای لشکرها در وادیِ رؤیا، روزِ فرو ریختنِ دیوارها و فریاد به سوی کوهها. اشعیا ۲۲: ۱-۵.
در کتاب اشعیا، واژهٔ «بار» هجده بار آمده است. یازده مورد از آنها مستقیماً ناظر به نبوّتهای هلاکتاند، و هفت مورد دیگر به «بار» بهعنوان چیزی که بر دوش حمل میشود اشاره دارند. تنها یکی از مواردی که به «بار» ترجمه شده، هم به چیزی که بر دوش حمل میشود دلالت دارد و هم نبوّتی دربارهٔ هلاکت است. من قصد دارم همان مورد را بررسی کنم؛ موردی که واژهٔ عبریِ بهکاررفته در آن چیزی را که حمل میشود مشخص میکند و در عین حال نبوّتی دربارهٔ هلاکت است. بنابراین از همان آغاز این تمایز را روشن میکنم، هرچند تا بعد به این واقعیتها بازنخواهیم گشت.
این باب دربارهٔ تعریف «وادیِ رؤیا» مبهم نیست، زیرا از آن بهعنوان «شهرِ داوود» و نیز «اورشلیم» یاد شده است. وادیِ رؤیا اشارهای است به ادونتیسمِ لائودیکی در طولِ تاریخِ شش آیهٔ پایانیِ باب یازدهمِ کتاب دانیال. اشعیا زمینهٔ این هلاکت را با تاریخی که در باب بیستم ارائه شده فراهم میکند، با توصیفِ فتحِ تدریجیِ جهان بهدستِ پادشاهِ آشور که یک فرماندهٔ نظامی به نام «تَرتان» را فرستاده بود تا شهری در مصر به نام «اَشدود» را تصرف کند.
قانون یکشنبه در دانیال باب یازدهم، آیهٔ چهلویک، شناسایی میشود و همان آیه سه گروهی را مشخص میکند که در هنگام قانون یکشنبه از دستِ نهاد پاپی «میگریزند».
در سالی که ترتان به اشدود آمد (آنگاه که سرجون، پادشاه آشور، او را فرستاد) و با اشدود جنگید و آن را گرفت؛ در همان زمان خداوند بهوسیلهٔ اشعیا پسر آموص چنین گفت: برو و پلاس را از کمر خود بگشای و کفش را از پای خود درآور. و او چنین کرد؛ برهنه و پابرهنه راه میرفت. و خداوند گفت: چنانکه بندهٔ من اشعیا سه سال برهنه و پابرهنه راه رفت تا نشانه و شگفتی بر مصر و بر حبشه باشد، همچنان پادشاه آشور مصریان را به اسیری و حبشیان را به اسارت خواهد برد، جوان و پیر را، برهنه و پابرهنه، حتی با نشیمنگاهِ برهنه، به رسوایی مصر. و آنان از حبشه، امیدشان، و از مصر، فخرشان، ترسان و شرمسار خواهند شد. و ساکن این جزیره در آن روز خواهد گفت: اینک، چنین است امید ما؛ به کجا برای یاری بگریزیم تا از دست پادشاه آشور رهایی یابیم؟ و چگونه خواهیم گریخت؟ اشعیا ۲۰:۱-۶.
سؤالی که اهالی جزیره مطرح میکنند این است که چگونه از دست پادشاه آشور، که در دانیال باب یازدهم نیز بهعنوان پادشاه شمال معرفی شده است، رهایی مییابند.
او [پادشاه شمال] همچنین به سرزمین پرجلال وارد خواهد شد، و بسیاری از کشورها سرنگون خواهند شد؛ اما اینان از دست او خواهند گریخت: یعنی ادوم و موآب و سرور بنیعمون. دانیال 11:41.
در این آیه، قانون یکشنبه در ایالات متحده شناسایی میشود، و در بخش مربوط به دانیال نکات ظریفی وجود دارد که شایان توجه است. سه آیهٔ پیاپی در دانیال فصل یازدهم، آیات چهل تا چهلوسه، همگی «کشورها» را مشخص میکنند. در آیهٔ چهل، کشورهایی که نمایندهٔ اتحاد جماهیر شوروی سابق بودند، در سال ۱۹۸۹ بهدست نهاد پاپی و ایالات متحده از میان برداشته شدند. تاریخنگاران معاصر این واقعیت را تأیید میکنند.
سپس در آیهٔ چهلودو با واژهٔ «کشورها» روبهرو میشویم که نمایندهٔ همهٔ کشورهای سیارهٔ زمین است، چنانکه پادشاه شمال (پاپیّت) مصر را، که نمایندهٔ سراسر جهان است، تصرف میکند. این یکی از نکات ظریف است. آن نکتهٔ ظریفِ دیگر از این دو که در این سه آیه به آن اشاره میکنم، به واژهٔ «گریز» در آیهٔ چهلویک و سپس دوباره در آیهٔ چهلودو مربوط میشود. اینها دو واژهٔ عبریِ متفاوتاند، هرچند هر دو به «گریز» ترجمه شدهاند. واژهٔ عبریِ ترجمهشده به «گریز» در آیهٔ چهلودو به معنای نیافتن نجات است، زیرا هنگامی که «ده پادشاه» نمایندهٔ سازمان ملل متحد موافقت کنند که حکومت واحد جهانیِ خود را به کنترلِ وحشِ پاپی بسپارند، دیگر نه گریزی هست و نه نجاتی.
و ده شاخی که دیدی، ده پادشاهاند که هنوز پادشاهی نیافتهاند؛ لیکن برای یک ساعت با وحش، قدرت چون پادشاهان مییابند. اینان یک رأی دارند و قدرت و قوت خود را به وحش خواهند سپرد. آنان با بره جنگ خواهند کرد و بره بر ایشان غالب خواهد آمد؛ زیرا او ربّالارباب و ملکالملوک است، و آنان که با اویند، خواندهشدگان و برگزیدگان و وفاداراناند. و به من گفت: آبهایی که دیدی که فاحشه بر آنها نشسته است، مردمان و گروههای بسیار و ملّتها و زبانها هستند. و ده شاخی که بر وحش دیدی، اینان فاحشه را دشمن خواهند داشت و او را ویران و عریان خواهند ساخت و گوشت او را خواهند خورد و او را با آتش خواهند سوزانید. زیرا خدا در دلهای ایشان نهاده است که ارادهٔ او را بهجا آورند و همرأی شوند و پادشاهی خود را به وحش بسپارند تا سخنان خدا به انجام رسد. مکاشفه ۱۷:۱۲-۱۷.
از این «ده پادشاه» بارها در کلام خدا یاد شده است، و در داستان ایلیا، آخاب، پادشاه اسرائیل، بر ده قبیله سلطنت داشت و با ایزابل ازدواج کرده بود. ایزابل نهاد پاپی در پایان جهان است، ایلیا پیامآورانِ پیامِ فرشتهٔ سوم است و آخاب رهبرِ ائتلافی از ده پادشاه است. آخاب نمایانگرِ ایالات متحده بهعنوان رهبرِ سازمان ملل متحد در تاریخِ نبویِ قانون یکشنبه است. وقتی مصر بهدست آشور فتح میشود، پادشاهِ شمال در دانیال یازده: چهلودو بهتازگی ده پادشاه را وادار کرده است که با واگذاری پادشاهیِ خود به قدرتِ پاپی موافقت کنند.
«هرچه به آخرین بحران نزدیکتر میشویم، حیاتی است که میان عاملان خداوند هماهنگی و یگانگی برقرار باشد. جهان آکنده از طوفان و جنگ و اختلاف است. با این حال، زیر یک سر—قدرت پاپی—مردم متحد خواهند شد تا به خدا، در شخصِ شاهدان او، مخالفت ورزند. این اتحاد بهوسیلهٔ مرتدِ بزرگ استحکام مییابد. او در حالی که میکوشد عوامل خود را در جنگ با حقیقت متحد سازد، برای تفرقهافکنی و پراکندنِ مدافعان آن کار خواهد کرد. حسادت، بدگمانی و بدگویی را او برمیانگیزد تا ناسازگاری و تفرقه پدید آورد.» شهادات، جلد ۷، ۱۸۲.
در آیهٔ چهلویک با واژهٔ "escape" روبهرو میشویم و در آیهٔ چهلودو نیز واژهٔ "escape" را مییابیم، اما اینها دو واژهٔ عبری متفاوتاند. واژهای که در آیهٔ چهلویک بهصورت "escape" ترجمه شده، به معنای گریختن است، گویی به سبب لغزندگی میگریزد. این همان واژهای است که در آیهٔ ششمِ باب بیستمِ اشعیا به "escape" ترجمه شده است. «در آن روز» «ساکن این جزیره» میپرسد چگونه میتواند از دستِ آشوری بگریزد؛ همان کسی که «در آن روز» بهتدریج جهان را فتح میکند، چنانکه در دانیال باب یازدهم و چند بخش دیگرِ کتاب مقدس نشان داده شده است.
در دانیال باب یازدهم، آیهٔ چهلویکم، هنگامی که دستگاه پاپی — که دانیال او را «پادشاهِ شمال» میخواند و اشعیا او را «آشوری» میخواند — «سرزمینِ جلال» را که نمایندهٔ ایالات متحده است فتح میکند، دو گروه مشخص میشوند.
او همچنین وارد سرزمین باشکوه خواهد شد، و بسیاری از کشورها سرنگون خواهند شد؛ اما اینان از دست او رهایی خواهند یافت: یعنی ادوم، موآب و بزرگان بنیعمون. دانیال ۱۱:۴۱.
یک گروه «بسیاری»اند که سرنگون میشوند و گروه دیگر بهصورت «ادوم، موآب و سرورِ بنیعمون» نمایانده میشود. در زمان قانون یکشنبه، مکاشفهٔ باب هجده آیهٔ چهار کسانی را که هنوز در بابلاند فرامیخواند که «بیرون بیایید».
و صدای دیگری از آسمان شنیدم که میگفت: ای قوم من، از او بیرون آیید تا در گناهانش شریک نشوید و بلایای او بر شما فرود نیاید. مکاشفه ۱۸:۴.
ادوم، موآب و سرور بنی عمون کسانی هستند که به واسطۀ لغزندگی میگریزند، چنانکه قومهای جزیره در اشعیا بیست امید دارند چنین کنند.
در آیهٔ چهلویک، نکتهٔ ظریف دیگری که به آن اشاره میکنم این است که در آیات چهل، چهلویک و چهلودو واژهٔ «کشورها» را مییابیم، اما در آیهٔ چهلویک این واژه افزوده است، در کلمات اصلی دانیال نیست و نباید آنجا باشد. کشورهای بسیاری در تحقق آیهٔ چهل، هنگام فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سرنگون شدند و وقتی پاپیّت سازمان ملل متحد را در دست میگیرد، کشورهای بسیاری به تصرف درمیآیند. اما در زمان قانون یکشنبه در ایالات متحده، آن «بسیاری» که سرنگون میشوند، کشورهای بسیار نیستند؛ آنها فقط میتوانند ادونتیستهای روز هفتم باشند.
اگر نور حقیقت بر شما عرضه شده باشد، سبتِ فرمان چهارم را آشکار کرده و نشان داده باشد که برای رعایتِ یکشنبه هیچ پشتوانهای در کلامِ خدا نیست، و با این همه هنوز به سبتِ کاذب میچسبید و از تقدیس آن سبت که خدا آن را «روزِ مقدسِ من» مینامد سر باز میزنید، شما نشانِ وحش را دریافت میکنید. این چه زمانی رخ میدهد؟ وقتی از فرمانی اطاعت میکنید که به شما حکم میکند در یکشنبه از کار دست بکشید و خدا را پرستش کنید، در حالی که میدانید در کتابمقدس حتی یک کلمه هم نیست که یکشنبه را چیزی جز یک روزِ عادیِ کار معرفی کند، شما به دریافتِ نشانِ وحش رضایت میدهید و مهرِ خدا را رد میکنید. Review and Herald، ۱۳ ژوئیهٔ ۱۸۹۷.
هر عضوِ کلیسای ادونتیستِ روز هفتم، هنگامی که برای نخستین بار بهعنوان عضوِ تعمیدیافتهٔ کلیسا پذیرفته میشود، آموزهٔ سبت را میپذیرد و در قبال «نورِ حقیقت» دربارهٔ سبت پاسخگو شناخته میشود.
تغییر روزِ سبت، نشانه یا علامتِ اقتدارِ کلیسای رومی است. کسانی که با درک الزاماتِ فرمانِ چهارم، رعایتِ سبتِ دروغین را به جای سبتِ حقیقی برمیگزینند، بدینوسیله در برابر آن قدرتی که تنها از سوی آن چنین امری فرمان داده شده است سر فرود میآورند. نشانِ وحش، سبتِ پاپی است که به جای روزِ تعیینشده از جانبِ خدا از سوی جهان پذیرفته شده است.
هنوز هیچکس نشانِ وحش را دریافت نکرده است. زمانِ امتحان هنوز فرا نرسیده است. در هر کلیسایی مسیحیانِ حقیقی وجود دارند، و کلیسای کاتولیکِ رومی نیز از این قاعده مستثنا نیست. هیچکس تا زمانی که نور را نیافته و لزومِ فرمانِ چهارم را درک نکرده است، محکوم نمیشود. اما وقتی فرمانی صادر شود که سبتِ جعلی را تحمیل کند، و فریادِ بلندِ فرشتهٔ سوم مردم را از پرستشِ وحش و تمثالِ او برحذر دارد، مرز میانِ حق و باطل بهروشنی کشیده خواهد شد. آنگاه کسانی که همچنان در معصیت ادامه میدهند، نشانِ وحش را دریافت خواهند کرد.
با گامهایی شتابان به این دوره نزدیک میشویم. هنگامی که کلیساهای پروتستان با قدرت دنیوی متحد شوند تا از دینی باطل حمایت کنند، دینی که نیاکانشان برای مخالفت با آن سختترین آزارها را تحمل کردند، در آن هنگام سبتِ پاپی به وسیله اقتدار مشترک کلیسا و دولت تحمیل خواهد شد. ارتداد ملی روی خواهد داد که جز به ویرانی ملی پایان نخواهد یافت. دستنوشته 51، 1899.
در زمان قانون یکشنبه، تنها کسانی که در برابر نور فرشتهٔ سوم مسئول شناخته میشوند، ادونتیستهای روز هفتماند؛ زیرا فقط در همان هنگام است که کسانی که بیرون از ادونتیسماند، آزمون فرشتهٔ سوم بر آنان عرضه میشود. «بسیاری» که در قانون یکشنبه سقوط میکنند، ادونتیستهای لاودکیهای هستند، زیرا «داوری از خانهٔ خدا آغاز میشود».
پس آخرین، نخستین خواهد شد و نخستین، آخرین؛ زیرا بسیاری دعوت میشوند، اما اندکی برگزیده میشوند. متی ۲۰:۱۶.
اشعیا برای مصر و حبشه در خصوص پیشروی تدریجی نهاد پاپی در فتح جهان، «آیت و شگفتی» است. مصر، سازمان ملل متحد است؛ حبشه، ایالات متحده است و آشور، نهاد پاپی است. در بستر آن تاریخ نبوی، اشعیا شروع به بیان سلسلهای از پیشگوییهای هلاکت میکند. فصل بیستودو دربارهٔ لاودیکیان است که در هنگام قانون یکشنبه سرنگون میشوند و نیز دربارهٔ فیلادلفیان که «ادوم، موآب و رئیس بنیعمون» را از بابل فرا میخوانند.
ادونتیسمِ لاودیکیهای سرشتِ لازم برای نجات را ندارد، و خداوند آنان را در هنگام قانون یکشنبه از دهان خود قی میکند. این حقیقت را فقط برای تأکید بر نکتهٔ بعدی یادآور میشوم. اشعیا، باب بیستودو، دلیل دیگری بر هلاکتِ لاودیکیه ارائه میکند، زیرا نبوتِ هلاکت علیه درهٔ «رؤیا»ست. دو واژهٔ اصلی عبری وجود دارد که به «رؤیا» ترجمه میشوند. یکی نمایانگر توالیِ رویدادهای نبوی است و دیگری نمایانگر رؤیتی از مسیح. یکی مربوط به بیرونِ کلیساست و دیگری مربوط به درونِ کلیسا. واژهٔ بهکاررفته در باب بیستودو همان «رؤیا»یی است که نمایانگر رویدادهای نبوی است، و همان واژهای است که در کتاب امثال به «رؤیا» ترجمه شده است.
در جایی که مکاشفهای نیست، قوم هلاک میشود؛ اما هر که شریعت را پاس میدارد، خوشبخت است. امثال ۲۹:۱۸.
"بارِ درّهٔ رؤیا" نبوّتی است که دو دسته از پرستندگان را در کلیسای خدا در پایان جهان مشخص میکند. یکی از این دستهها که با شِبنا نمایندگی میشود، لاودکیه است و دستهٔ دیگر فیلادلفیا است که با اِلیاقیم پسرِ حِلقیا نمایندگی میشود. تمایز میان این دو دسته در این فصل، البته همان تمایزی است که در مَثَلِ ده باکره دیده میشود. یکی از این دو دسته در نیمهشب "روغن" دارد و دستهٔ دیگر ندارد. "روغن" بهعنوان نماد، بسته به زمینهای که در آن یافت میشود، حقایق متفاوتی را نمایندگی میکند، اما در اشعیا بیستودو "روغن" ده باکره با واژهٔ "رؤیا" نمایانده شده است. یکی از این دو دسته "روغن" را دارد و دیگری ندارد.
مسحشدگانی که در کنار خداوندِ تمامیِ زمین ایستادهاند، مقامی را دارند که زمانی به شیطان، کروبِ پوشاننده، داده شده بود. خداوند از طریق موجودات مقدسی که گرداگرد تخت او هستند، رابطهای پیوسته با ساکنان زمین حفظ میکند. روغن زرین نماد فیضی است که خدا با آن چراغهای ایمانداران را تأمین میکند تا سوسو نزنند و خاموش نشوند. اگر چنین نبود که این روغن مقدس در پیامهای روح خدا از آسمان فرو ریخته میشود، عوامل شر بر انسانها بهطور کامل تسلط مییافتند.
خدا بیحرمت میشود هنگامی که پیامهایی را که برای ما میفرستد نپذیریم. بدینسان روغن زرین را که میخواهد در جانهای ما بریزد تا به کسانی که در تاریکیاند رسانده شود، رد میکنیم. هنگامی که ندایی برسد: «اینک داماد میآید؛ بیرون روید به استقبال او»، آنانی که روغن مقدس را نپذیرفتهاند، که فیض مسیح را در دلهای خود گرامی نداشتهاند، همچون باکرههای نادان خواهند دید که برای ملاقات خداوند خویش آماده نیستند. آنان در خود توان به دست آوردن آن روغن را ندارند و زندگیشان تباه میشود. اما اگر روحالقدسِ خدا را بخواهیم، اگر چون موسی تضرع کنیم: «جلال خود را به من بنما»، محبت خدا در دلهای ما ریخته خواهد شد. بهوسیله لولههای زرین، روغن زرین به ما انتقال خواهد یافت. «نه به قدرت و نه به قوت، بلکه به روح من»، میفرماید خداوند لشکرها. با دریافت پرتوهای درخشان خورشید عدالت، فرزندان خدا همچون چراغها در جهان میدرخشند. Review and Herald، ۲۰ ژوئیهٔ ۱۸۹۷.
ارواح انبیا با یکدیگر موافقاند، و دو مسحشدهٔ زکریا نیز همان دو شاهدِ مکاشفهٔ باب یازدهم هستند.
دربارهٔ دو شاهد، پیامبر باز هم اعلام میکند: «اینها دو درخت زیتون و دو چراغدان هستند که در حضور خدای زمین ایستادهاند.» «کلام تو،» مزمورنویس گفت، «چراغی است برای پایم و نوری برای راهم.» مکاشفه ۱۱:۴؛ مزمور ۱۱۹:۱۰۵. دو شاهد نمایندهٔ کتابهای مقدس عهد عتیق و عهد جدید هستند. هر دو شهادتهای مهمی دربارهٔ منشأ و دوام شریعت خدا هستند. هر دو همچنین بر طرح نجات شهادت میدهند. نمونهها، قربانیها و نبوتهای عهد عتیق به منجیای که قرار است بیاید اشاره میکنند. انجیلها و رسالههای عهد جدید از منجیای خبر میدهند که دقیقاً همانگونه که بهوسیلهٔ نمونه و نبوت پیشگویی شده بود، آمده است. مناقشهٔ بزرگ، ۲۶۷.
دو مسحشدهٔ زکریا نمایانگر فرایند ارتباطی هستند که در فصل نخستِ مکاشفه به تصویر کشیده شده است. «روغن»، که همان «رؤیا»یِ نبویِ رویدادهای تاریخی است، از طریق عهد عتیق و عهد جدید منتقل میشود. در فصل یازدهمِ مکاشفه، با توجه به سیاق، این دو شاهد بهعنوان موسی و ایلیا شناخته میشوند. موسی و ایلیا بهخودیِ خود نماد بهشمار میآیند.
هنگامی که مانند کوه تجلی یا در مکاشفهٔ یوحنا، فصل یازدهم، با هم نمایش داده میشوند، آنها نماد دو حقیقت متفاوتاند. در کوه آنها نمایانگر شهیدان در دوران بحران قانون یکشنبه و نیز صد و چهل و چهار هزار نفر هستند، حال آنکه در مکاشفهٔ یازده نمایانگر عهد عتیق و عهد جدیدند. اما برای ادونتیسم، آنها حتی معنای بیشتری دارند. دو شاهد برای یهودیان «شریعت و انبیا» بودند که نمایندهٔ عهد عتیق بهشمار میرفتند، و دو شاهد برای مسیحیان عهد عتیق و عهد جدید بودند، اما برای ادونتیسم دو شاهد کلام خدا و شهادت عیسی هستند. به همین دلیل یوحنا در پاتموس بود.
من، یوحنا، که نیز برادر شما و همراه در تنگی و در پادشاهی و شکیباییِ عیسی مسیح هستم، به خاطر کلام خدا و به خاطر شهادتِ عیسی مسیح در جزیرهای که پطمس نامیده میشود بودم. مکاشفهٔ یوحنا ۱:۹.
در اشعیا باب بیستودو، دو شاهدِ موسی و ایلیا به تصویر کشیده شدهاند، هرچند فقط وقتی قابل تشخیص است که اصلِ آلفا و امگا را بر این باب اعمال کنید. در نظر بگیرید که عیسی توضیح خود درباره "رؤیا"ی وقایعِ نبوی را برای شاگردانش در راهِ عمائوس از کجا آغاز کرد.
مسیح از موسی، خودِ آغازِ تاریخِ کتابِ مقدس، شروع کرد و در تمامِ کتبِ مقدس، آنچه را که به خود مربوط میشد، شرح داد. اشتیاق اعصار، 796.
ایلیا پیامبری است که پیش از روز عظیم و هولناک خداوند ظاهر میشود، با پیامی مبتنی بر اصل آلفا و اُمگا که دل پدران (آلفا) را به سوی فرزندان (اُمگا) برمیگرداند. موسی و ایلیا نمایانگر آلفا و اُمگای نبوت کتابمقدس هستند. اگر بتوانید بپذیرید، موسی همان ویلیام میلر بود. هر دو، هم موسی و هم میلر، درگذشتند و هر دو به الهام بهعنوان نجاتیافتگان شناخته شدند. موسی البته بلافاصله پس از مرگش برخیزانده شد، اما فرشتگان تا هنگام رستاخیز میلر پیرامون قبر او در انتظارند. ایلیا نمایندهٔ آخرین پیامرسان پیش از آمدن روز عظیم و هولناک خداوند است.
یهودیان کوشیدند از اعلام آن پیامی که در کلام خدا پیشگویی شده بود جلوگیری کنند؛ اما پیشگویی باید تحقق یابد. خداوند میگوید: «اینک، پیش از آمدن روز بزرگ و هولناک خداوند، ایلیای نبی را نزد شما میفرستم» (ملاکی ۴:۵). قرار است کسی در روح و قوت ایلیا بیاید، و چون ظاهر شود، ممکن است مردم بگویند: «تو بیش از حد جدی هستی؛ کتابمقدس را بهدرستی تفسیر نمیکنی. بگذار به تو بگویم چگونه باید پیامت را تعلیم دهی.»
بسیاری هستند که نمیتوانند میان کار خدا و کار انسان فرق بگذارند. من حقیقت را چنانکه خدا به من میبخشد بازگو خواهم کرد، و اکنون میگویم، اگر همچنان عیبجویی کنید و روح اختلاف داشته باشید، هرگز حقیقت را نخواهید شناخت. عیسی به شاگردان خود فرمود: «هنوز سخنان بسیار دارم که به شما بگویم، اما اکنون طاقت شنیدن آنها را ندارید» (یوحنا 16:12). آنان در وضعیتی نبودند که چیزهای مقدس و جاودانی را درک و ارج نهند؛ اما عیسی وعده داد تسلیدهنده را بفرستد، تا همه چیز را به آنان تعلیم دهد و هرآنچه به ایشان گفته بود به یادشان آورد. ای برادران، ما نباید اتکای خود را بر انسان قرار دهیم. «از انسان، که نفس او در بینی اوست، دست بردارید؛ زیرا او به چه حساب میآید؟» (اشعیا 2:22). شما باید جانهای درماندهٔ خود را بر عیسی تکیه دهید. سزاوار ما نیست که از چشمهٔ دره بنوشیم، هنگامی که در کوه چشمهای هست. بیایید جویبارهای پاییندست را رها کنیم؛ به سرچشمههای بالادست بیاییم. اگر نکتهای از حقیقت هست که آن را نمیفهمید یا بر سر آن توافق ندارید، تحقیق کنید، آیه را با آیه مقایسه کنید، و چاه حقیقت را ژرف در معدن کلام خدا فرو برید. باید خود و دیدگاههایتان را بر مذبح خدا بگذارید، تصورات از پیشپنداشتهٔ خود را کنار بگذارید، و بگذارید روح آسمان شما را به همهٔ حقیقت هدایت کند. پیامهای برگزیده، جلد 1، 412.
در باب بیستودوی کتاب اشعیا، شبنه و الیاقیم نمایندهٔ دانایان و نادانان در درون ادونتیسم در پایان جهان هستند، زمانی که پادشاهِ شمال به سوی اورشلیم لشکر میکشد. الیاقیم، پسر حلقیا، صاحب «بینش» بود؛ شبنه آن را نداشت.
در جایی که مکاشفهای نیست، قوم هلاک میشود؛ اما هر که شریعت را پاس میدارد، خوشبخت است. امثال ۲۹:۱۸.
پیام پیشگویانه، یعنی «بینش» این آیه، به دو نکته میپردازد. اگر افزایش نور پیشگویانه را بفهمی، زندگی میکنی؛ و اگر نفهمی، میمیری. اگر نفهمی، آنگاه نمیتوانی برای حفظ سبت در آزمون قانون یکشنبه آماده باشی. دیگر «خیلی دیر» خواهد بود. وقتی ادونتیستهای لاودیکیایی در جریان قانون یکشنبه از پا درمیآیند، شریعت را رد میکنند، زیرا «بینش حقیقت» را رد کردهاند. آنها روغن ندارند؛ افزایش معرفتی را که درست پیش از پایان مهلت از حالت مهروموم خارج میشود، درک نمیکنند.
زیرا میگویی: «دولتمندم و مال بسیار اندوختهام و به هیچ چیز نیاز ندارم»، و نمیدانی که تو بدبخت و بینوا و فقیر و کور و برهنهای. مکاشفه ۳:۱۷.
نشانهٔ اشعیا این است که او سه سال برهنه و پابرهنه راه رفت. او چنین کرد تا به کسانی که پیام نبویاش برایشان هشدار بود گوشزد کند که اگر مکاشفهٔ رویدادهای نبوی را درک نکنید، به قانونِ یکشنبه خواهید رسید و در حالی که در وضعیتی بدبخت، بیچاره، فقیر، کور و عریان هستید به اسارت برده خواهید شد. اشعیا برای تاریخِ خودش نشانه و شگفتی بود، اما بیش از آن برای پایانِ جهان.
اکنون همهٔ اینها برای آنان به عنوان نمونه رخ داد؛ و برای تذکر ما نوشته شد، برای ما که پایانهای جهان فرا رسیده است. اول قرنتیان ۱۰:۱۱.
در پنج آیهٔ نخستِ فصل بیستودوم، اورشلیم، شهر داود، شهری «پرآشوب» و «شادمان» و آکنده از «هیاهو» معرفی میشود. در این فصل، برای نمایاندن همان شهرِ «شادمان» و «پرآشوب» و سرشار از «هیاهو»، از جملهای کلاسیک از کتاب مقدس — که حتی اهل دنیا نیز به کار میبرند — بهره گرفته میشود؛ آنگاه که آنان در آیهٔ سیزدهم با شادمانی میگویند: «بخوریم و بنوشیم؛ زیرا فردا خواهیم مرد.» اما هرچند شادماناند، مردانشان کشته شدهاند، نه با شمشیر و نه در نبرد؛ و از اینرو اشعیا این پرسش را مطرح میکند: «تو را چه شده است؟»
هرچه که آنها را میآزارد، باعث شده به پشتبامها بروند. پشتبام نماد پرستش خورشید، ماه و ستارگان است؛ نمادی از روحگرایی. ادونتیسم در این قطعه دچار گمراهی روحانی است.
و آنان که بر بامها لشکر آسمان را میپرستند؛ و آنان که عبادت میکنند و به خداوند سوگند میخورند، و به ملکام نیز سوگند میخورند؛ و آنان که از خداوند بازگشتهاند؛ و آنان که در پیِ خداوند نبوده و از او جویا نشدهاند.
در حضورِ خداوند خدا خاموش باش، زیرا روزِ خداوند نزدیک است؛ زیرا خداوند قربانیای آماده کرده و مهمانانِ خود را دعوت کرده است. و در روزِ قربانیِ خداوند چنین خواهد شد که من امیران و فرزندانِ پادشاه و همهٔ کسانی را که جامههای بیگانه بر تن دارند، مجازات خواهم کرد. در همان روز همچنین همهٔ کسانی را که بر آستانه میجهند و خانههای اربابانِ خود را از ظلم و فریب پر میکنند، مجازات خواهم کرد. صفنیا ۱:۵-۹.
در بحران قانون یکشنبه، ادونتیسم که بهصورت اورشلیم نمایانده شده، در «وادیِ رؤیا» قرار دارد. کسانی که پیام نبویِ نمایاندهشده با «روغن» یا «رؤیا» را رد میکنند، به روحگرایی میپردازند؛ موضوعی که پولس در دوم تسالونیکیان به آن میپردازد. در آنجا همچنین با کسانی (شبنا) روبهرو میشویم که محبتِ حقیقت را نپذیرفتند.
و از این رو، خدا بر آنان گمراهیِ شدیدی خواهد فرستاد تا دروغ را باور کنند؛ تا همهٔ آنان که حقیقت را باور نکردند، بلکه از ناراستی لذت میبردند، محکوم شوند. ۲ تسالونیکیان ۲: ۱۱، ۱۲.
البته، واژهٔ «حقیقت» که پولُس به کار میبرد، واژهای یونانی است که از واژهٔ عبریِ «حقیقت» گرفته شده است؛ واژهای که با ترکیب سه حرفِ عبری ساخته شده است که نمایانگر آلفا و امگا هستند. رد کردنِ «حقیقت» که بهعنوان اصلِ آلفا و امگا معرفی شده است، گمراهیِ شدیدی را بر لاودیکیان میآورد، و آن گمراهی روحگرایی است.
"پیامبر اشعیا میگوید: «وقتی به شما بگویند: به احضارکنندگان ارواح و به جادوگرانی که پچپچ میکنند و زمزمه مینمایند رجوع کنید، آیا قوم نباید به خدای خود رجوع کند؟ آیا برای زندگان از مردگان مشورت میخواهند؟ به شریعت و شهادت! اگر مطابق این کلام سخن نگویند، بدین سبب است که در ایشان نوری نیست.» اشعیا 8:19، 20. اگر مردم حاضر میشدند حقیقتی را که درباره ماهیت انسان و وضعیت مردگان به روشنی در کتاب مقدس بیان شده است بپذیرند، در ادعاها و جلوههای روحگرایی فعالیت شیطان را با قدرت و آیات و شگفتیهای دروغین میدیدند. اما به جای آنکه از آزادیای که برای دل نفسانی خوشایند است دست بکشند و از گناهانی که دوست میدارند صرفنظر کنند، گروههای بسیار چشمان خود را بر نور میبندند و بیاعتنا به هشدارها به راه خود ادامه میدهند، در حالی که شیطان دامهایش را گرداگرد آنان میتند و آنان شکار او میشوند. «زیرا محبت حقیقت را نپذیرفتند تا نجات یابند»، بنابراین «خدا برایشان گمراهی شدیدی میفرستد تا دروغی را باور کنند.» دوم تسالونیکیان 2:10، 11. مناقشه عظیم، 559."
در اشعیا باب بیستودو، مردانِ شهرِ شادمان کشته میشوند، اما نه در جنگ یا با شمشیر؛ آنان با هم بسته میشوند و به همراهِ رهبرانی که گریختهاند کشته میشوند.
اگر کلیسا راهی مشابه راهِ دنیا در پیش گیرد، به همان سرنوشت دچار خواهد شد. نه، بلکه چون نور بیشتری دریافت کرده است، مجازاتش از مجازات توبهنکردگان سنگینتر خواهد بود.
ما، بهعنوان یک قوم، مدعیایم که حقیقت را پیش از هر قوم دیگری بر روی زمین در اختیار داریم. پس زندگی و کردار ما باید با چنین ایمانی هماهنگ باشد. روز نزدیک است که عادلان، همچون غلهٔ گرانبها، برای انبار آسمانی در دستهها بسته شوند، در حالی که شریران نیز، چون علفهای هرز، برای آتشهای آخرین روز عظیم گردآوری میشوند. اما گندم و علفهای هرز «تا هنگام درو با هم میرویند». گواهیها، جلد ۵، ۱۰۰.
رهبری در باب بیستودومِ اشعیا بهوسیله «کمانداران» به هم بسته شده است. شِبنا بهعنوان رئیسی بر خانه شناخته میشود و مقام او به الیاقیم، پسرِ حِلقیا، واگذار خواهد شد. در باب بیستودومِ اشعیا، پیام نبوی که بهوسیله «رؤیا»ی رویدادهای نبوی نمایانده شده، با نزدیک شدن پادشاهِ شمال، دو طبقه از پرستندگان را در اورشلیم پدید آورده است. یک طبقه برای انبارِ آسمانی بسته میشود و دیگری برای آتشهای ایامِ آخر. آنچه شریران را بسته، «کمانداران» است که یکی از نمادهای متعدد اسلام در کلامِ خداست.
و بازماندهٔ شمارِ تیراندازان، مردان نیرومندِ بنیقیدار، اندک خواهد شد؛ زیرا خداوند، خدای اسرائیل، چنین گفته است. اشعیا ۲۱:۱۷.
و اینها نامهای پسران اسماعیل است، به نامهایشان، مطابق نسلهایشان: نخستزادۀ اسماعیل، نبایوت؛ و قیدار و ادبیئل و مبسام، و مشماع و دوما و مسا، حدار و تیما، یطور، نفیش و قدمه. اینها پسران اسماعیلاند، و اینها نامهای ایشان است، بر حسب شهرها و دژهایشان؛ دوازده امیر مطابق قومهایشان. پیدایش ۲۵:۱۳–۱۶.
رهبری ادونتیسم بهدست کمانداران اسیر شد، هنگامی که پیامی را که میگفت حملهٔ اسلام به ایالات متحده در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تحقق نبوت کتاب مقدس بود، رد کردند. حملهٔ ۱۱ سپتامبر تأیید پیامی بود که در سال ۱۹۸۹، همزمان با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مُهرش گشوده شد. حملهٔ اسلام در ۱۱ سپتامبر با ۱۱ اوت ۱۸۴۰ موازی بود؛ زمانی که نبوتی دربارهٔ مهار شدن اسلام، با تأیید قاعدهٔ نبویِ اصلیِ میلر ــ اینکه یک روز نمایانگر یک سال است ــ پیام فرشتهٔ اول را توانمند ساخت. ۱۱ اوت ۱۸۴۰ تحقق یک رویداد پیشبینیشده بود که بر اصل «روز در برابر سال» استوار بود. هنگامی که آن تحقق یافت، پیام فرشتهٔ اول به هر ایستگاه میسیونری در سراسر جهان رسانده شد.
۹/۱۱ قاعدهٔ اصلیِ «رؤیایی» را که به ادونتیسم داده شد تا آن را اعلام کند، تأیید کرد. آن قاعده این است که تاریخ تکرار میشود. وقتی اصل «یک روز به ازای یک سال» در ۱۱ اوت ۱۸۴۰ تأیید شد، فرشتهٔ مقتدرِ مکاشفهٔ باب ده فرود آمد و فرودش نشانگر قوت گرفتنِ پیامِ ساعتِ داوریِ میلر بود؛ و بدینسان نمونهای برای هنگامِ فرود آمدنِ فرشتهٔ مکاشفهٔ باب هجده در ۹/۱۱ بود.
"این سخن از کجا درآمده که من اعلام کردهام نیویورک بهوسیله موجی جزرومدی از میان برداشته خواهد شد؟ من هرگز چنین چیزی نگفتهام. من گفتهام، هنگامی که مینگریستم چگونه ساختمانهای عظیم آنجا طبقهبهطبقه بالا میروند: 'چه صحنههای هولناکی رخ خواهد داد، آنگاه که خداوند برخیزد تا زمین را سخت بلرزاند! آنگاه کلمات مکاشفه 18:1-3 تحقق خواهد یافت.' تمامِ باب هجدهمِ مکاشفه هشدار است از آنچه بر زمین خواهد آمد. اما درباره آنچه بر نیویورک خواهد آمد، روشناییِ ویژهای ندارم؛ تنها میدانم روزی ساختمانهای عظیم آنجا با چرخشها و واژگونیهای قدرت خدا سرنگون خواهند شد. از نوری که به من داده شده، میدانم که ویرانی در جهان وجود دارد. با یک کلام از سوی خداوند، با یک لمس از قدرت عظیم او، این بناهای سترگ فرو خواهند ریخت. صحنههایی رخ خواهد داد که هولناکیِ آنها را نمیتوانیم تصور کنیم." Review and Herald، ۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۶.
البته دربارهٔ اسلام بسیار بیش از این میتوان گفت، اما شبنه نمایندهٔ کسانی است که «بینشِ» تاریخِ نبوتی را که بر تکرار تاریخ بنا شده و با حقیقتِ بنیادینِ تکرار تاریخ همراه است—اینکه آغازِ هر چیز پایانِ آن را نشان میدهد—رد میکنند. مهار شدنِ اسلام در 11 اوت 1840 سبب نزولِ فرشتهٔ مکاشفه 10 شد و رها شدنِ اسلام در 9/11 سبب نزولِ فرشتهٔ مکاشفه 18 شد.
و گفتم: بشنوید، التماس میکنم، ای سرانِ یعقوب و ای امیرانِ خاندانِ اسرائیل؛ آیا شناختِ داوری از آنِ شما نیست؟ شما که نیکو را نفرت میدارید و بدی را دوست میدارید؛ که پوست را از تنِ ایشان میکنید و گوشت را از استخوانهایشان جدا میسازید؛ همانان که گوشتِ قومِ مرا میخورند و پوستشان را میکنند؛ و استخوانهایشان را میشکنند و آنان را چون برای دیگ، ریزریز میکنند، همچون گوشتِ درونِ دیگِ بزرگ. آنگاه نزدِ خداوند فریاد خواهند زد، اما او ایشان را نخواهد شنید؛ بلکه در همان زمان رویِ خود را از ایشان پنهان خواهد کرد، زیرا در کردارِ خویش بد رفتار کردهاند. خداوند چنین میفرماید در بارهٔ پیامبرانی که قومِ مرا گمراه میکنند: آنان که با دندانهای خود میگزند و فریاد میزنند، «سلامتی!» و هر که چیزی در دهانِ ایشان ننهد، بر ضدِ او جنگ مهیا میکنند. از اینرو شب بر شما خواهد آمد تا رؤیایی نداشته باشید؛ و تاریکی بر شما خواهد بود تا غیبگویی نکنید؛ و آفتاب بر پیامبران غروب خواهد کرد و روز بر آنان تاریک خواهد شد. آنگاه بینندگان شرمسار خواهند شد و غیبگویان سرافکنده؛ آری، همگی لبهای خود را خواهند پوشاند، زیرا پاسخی از جانبِ خدا نیست. اما بهراستی من به روحِ خداوند از قدرت و داوری و قوت سرشارم تا عصیانِ یعقوب را به او و گناهِ اسرائیل را به او اعلام کنم. این را بشنوید، ای سرانِ خاندانِ یعقوب و امیرانِ خاندانِ اسرائیل، شما که داوری را نفرت میدارید و هر انصاف را کج میکنید. صیون را با خون بنا میکنند و اورشلیم را با بیعدالتی. سرانش برای مزد داوری میکنند و کاهنانش در برابرِ اجرت تعلیم میدهند و پیامبرانش برای پول غیب میگویند؛ و با این همه بر خداوند تکیه میکنند و میگویند: آیا خداوند در میانِ ما نیست؟ هیچ بدی بر ما نخواهد آمد. میکاه ۳:۱-۱۱.
و انبوهِ همهٔ قومهایی که بر ضدّ آریل [اورشلیم] میجنگند، یعنی همهٔ آنان که بر ضدّ او و استحکاماتش میجنگند و او را به تنگ میآورند، همچون خوابِ رؤیای شبانه خواهند بود. چنان خواهد بود که گویی مردی گرسنه خواب میبیند و اینک میخورد، امّا چون بیدار میشود، جانش تهی است؛ یا چنان که مردی تشنه خواب میبیند و اینک مینوشد، امّا چون بیدار میشود، اینک ناتوان است و جانش اشتها دارد؛ چنین خواهد بود انبوهِ همهٔ قومهایی که بر ضدّ کوه صهیون میجنگند. درنگ کنید و در شگفت شوید؛ فریاد برآورید و فریاد کنید: آنان مستاند، امّا نه از شراب؛ تلوتلو میخورند، امّا نه از نوشیدنیِ مستکننده. زیرا خداوند روحِ خوابِ عمیق را بر شما فرو ریخته و چشمانتان را بسته است؛ پیامبران و حاکمانتان، یعنی بینایان، را پوشانده است. و تمامِ رؤیت برای شما همچون سخنانِ کتابی مُهر شده شده است؛ آن را به شخصی درسخوانده میسپارند و میگویند: خواهش میکنیم، این را بخوان؛ و او میگوید: نمیتوانم، زیرا مُهر شده است؛ و کتاب را به کسی که درسنخوانده است میسپارند و میگویند: خواهش میکنیم، این را بخوان؛ و او میگوید: من درسنخواندهام. از این رو خداوند گفت: چون این قوم با دهان خود به من نزدیک میشوند و با لبهایشان مرا حرمت مینهند، امّا دلِ خود را از من دور ساختهاند، و بیمشان از من به دستورِ آدمیان تعلیم داده میشود، بنابراین، اینک در میان این قوم کاری شگفت انجام خواهم داد، کاری شگفت و اعجابآور؛ زیرا حکمتِ خردمندانشان نابود خواهد شد و فهمِ زیرکانشان پنهان خواهد گشت. وای بر آنان که در نهان میکوشند رایزنیِ خود را از خداوند پنهان کنند، و کارهایشان در تاریکی است، و میگویند: چه کسی ما را میبیند؟ و چه کسی ما را میشناسد؟ بهراستی شما همهچیز را وارونه کردهاید! آیا کوزهگر همچون گل پنداشته میشود؟ زیرا آیا ساخته دربارهٔ سازندهٔ خود میگوید: او مرا نساخته است؟ یا آیا چیزی که شکل گرفته است دربارهٔ شکلدهندهٔ خود میگوید: او فهمی ندارد؟ اشعیا 29:7-16.
«وادی رؤیا»، به گفتهٔ اشعیا، «روزی است از مصیبت و پایمالشدن و حیرانی به دست یهوه، خدای لشکرها، در وادی رؤیا؛ شکستنِ دیوارها و فریاد به سوی کوهها.» از این رو اشعیا با تلخی بسیار میگرید، همانگونه که عیسی نیز گریست.
اشکهای عیسی از پیشبینی رنجِ خودِ او نبود. درست پیشِ رویش جتسیمانی بود، جایی که بهزودی وحشتِ ظلمتی عظیم بر او سایه میافکند. دروازهٔ گوسفند نیز در دیدرس بود، دروازهای که قرنها حیواناتِ قربانی را از آن عبور داده بودند. این دروازه بهزودی برای او، ضدنمونهٔ بزرگ، که همهٔ آن قربانیها به قربانیِ او برای گناهانِ جهان اشاره داشتند، گشوده میشد. در نزدیکی جلجتا بود، صحنهٔ عذابِ پیشِ روی او. با این همه، گریستن و نالیدنِ رهاننده در اندوهِ روح به سببِ این یادآوریهای مرگِ بیرحمانهاش نبود. اندوهِ او خودخواهانه نبود. اندیشهٔ رنجِ خویش آن جانِ شریف و ازخودگذشته را نمیهراسانْد. این دیدنِ اورشلیم بود که دلِ عیسی را بهدرد میآورد—اورشلیمی که پسرِ خدا را رد کرده و محبتش را خوار شمرده بود، که از قانع شدن بهوسیلهٔ معجزاتِ عظیمش سر باز زد و در آستانهٔ گرفتنِ جانش بود. او میدید اورشلیم در گناهِ ردّ رهانندهاش چه شده است، و چه میتوانست باشد اگر میپذیرفت آن یگانه را که تنها میتوانست زخمِ او را شفا دهد. او آمده بود تا نجاتش دهد؛ چگونه میتوانست از او دست بکشد؟
اسرائیل قومی برگزیده بود؛ خدا هیکل آنان را مسکن خود قرار داده بود؛ و آن «زیبا از حیث موقعیت، شادیِ تمامیِ زمین» بود. مزمور ۴۸:۲. در آنجا یادگارِ بیش از هزار سال حمایتِ مراقبانه و محبتِ لطیفِ مسیح ـ چنانکه پدری نسبت به فرزند یگانهاش دارد ـ بود. در آن هیکل پیامبران هشدارهای پرهیبت خود را بیان کرده بودند. در آنجا مجمرهای افروخته در اهتزاز درآمده بودند و بخور، آمیخته با دعاهای عبادتکنندگان، به سوی خدا بالا رفته بود. در آنجا خونِ حیواناتِ قربانی جاری شده بود که نمادی از خونِ مسیح بود. در آنجا یهوه جلال خود را بر فراز کرسیِ رحمت آشکار کرده بود. در آنجا کاهنان خدمت بهجا آورده بودند و شکوهِ نمادها و آیینها قرنها ادامه یافته بود. اما همهٔ اینها میبایست پایان یابد.
عیسی دست خود را—همان دستی که بارها بیماران و رنجدیدگان را برکت داده بود—بالا برد و آن را به سوی شهرِ محکوم به نابودی تکان داد و با کلماتی شکسته از اندوه بانگ برآورد: «کاش میدانستی، آری تو نیز، دستکم در همین روزت، آنچه به سلامتی تو تعلق دارد!» اینجا نجاتدهنده مکث کرد و ناگفته گذاشت که اورشلیم چه میتوانست باشد اگر یاریای را که خدا میخواست به او عطا کند—هدیهٔ پسرِ محبوبش—میپذیرفت. اگر اورشلیم آنچه را که امتیازِ دانستنش را داشت میدانست و به نوری که آسمان برایش فرستاده بود وقعی مینهاد، میتوانست در شکوهِ رونق قد برافرازد، ملکهٔ ممالک گردد، و آزاد—به پشتوانهٔ قدرتِ خدادادهاش—باشد. نه سربازانِ مسلحی بر دروازههایش میایستادند و نه پرچمهای رومی از باروهایش به اهتزاز درمیآمد. سرنوشتِ پرشکوهی که میتوانست، اگر رهانندهاش را میپذیرفت، اورشلیم را مبارک سازد، پیشِ چشمِ پسرِ خدا نقش بست. او دید که اورشلیم میتوانست بهواسطهٔ او از بیماریِ جانکاهش شفا یابد، از بندگی رهایی یابد و بهعنوان کلانشهرِ نیرومندِ زمین استوار گردد. از باروهایش کبوترِ صلح به سوی همهٔ امّتها پر میکشید. اورشلیم تاجِ جلالِ جهان میبود.
اما تصویر روشن از آنچه اورشلیم میتوانست باشد از برابر چشمان نجاتدهنده رنگ میبازد. او درمییابد که اورشلیم اکنون چگونه است: زیر یوغ رومیان، زیر نگاهِ خشمگینِ خدا، محکوم به داوریِ جزاییِ او. او رشتهٔ گسستهٔ مرثیهٔ خود را از سر میگیرد: "اما اکنون اینها از چشمان تو پنهان شدهاند. زیرا روزهایی بر تو خواهد آمد که دشمنانت گرداگرد تو خندقی خواهند کند و تو را از هر سو در محاصره گرفته، از هر طرف در تنگنا نگاه خواهند داشت، و تو و فرزندانت را که در درون تو هستند، با خاک یکسان خواهند کرد؛ و در تو سنگی بر سنگی باقی نخواهند گذاشت؛ زیرا زمانِ تفتیشِ تو را نشناختی."
مسیح آمد تا اورشلیم را با فرزندانش نجات دهد؛ اما غرورِ فریسیانه، ریاکاری، حسد و بدخواهی مانع از آن شده بود که مقصودش را به انجام رسانَد. عیسی کیفرِ هولناکی را که بر آن شهرِ محکوم به هلاکت فرود میآمد، میدانست. او دید که اورشلیم در محاصرهٔ لشکرها بود، ساکنانِ محاصرهشده به گرسنگی و مرگ کشانده میشدند، مادران از اجسادِ فرزندانِ خود میخوردند، و هم والدین و هم فرزندان آخرین لقمهٔ غذا را از دستِ یکدیگر میربودند، و عاطفهٔ طبیعی زیرِ فشارِ دردهای جانکاهِ گرسنگی نابود میگشت. او دید که سرسختیِ یهودیان، که در ردّ نجاتی که او عرضه میکرد آشکار شده بود، ایشان را نیز به آن خواهد کشاند که از تسلیم شدن در برابر سپاههای مهاجم سر باز زنند. او جلجتا را دید، همانجا که قرار بود بر آن مصلوب گردد، که از صلیبها به انبوهیِ درختانِ جنگل آکنده بود. او ساکنانِ نگونبخت را دید که بر تختۀ شکنجه رنج میبردند و به صلیب کشیده میشدند، کاخهای زیبا نابود شده بود، هیکل به ویرانهای بدل شده بود، و از دیوارهای سترگش سنگی بر سنگی باقی نمانده بود، در حالی که شهر چون مزرعهای شخم زده شده بود. چه جای شگفت اگر نجاتدهنده در برابر آن صحنهٔ هولناک از شدت رنج میگریست.
اورشلیم فرزندِ موردِ مراقبتِ او بود، و همانگونه که پدری مهربان بر پسرِ سرکش خود سوگواری میکند، عیسی نیز بر آن شهرِ محبوب گریست. چگونه تو را واگذارم؟ چگونه ببینم که به نابودی سپرده میشوی؟ آیا باید بگذارم جامِ گناهت را لبریز کنی؟ یک جان آنقدر ارزشمند است که در قیاس با آن، جهانها به بیاهمیتی فرو میافتند؛ اما اینجا ملتی تمام در معرض نابودی بود. هنگامی که خورشیدِ شتابانِ رو به باختر در آسمان از نظر ناپدید شود، روزِ فیضِ اورشلیم به سر خواهد آمد. تا وقتی که موکب بر فرازِ کوهِ زیتون درنگ کرده بود، برای توبهٔ اورشلیم هنوز دیر نشده بود. فرشتهٔ رحمت در آن دم بالهای خود را جمع میکرد تا از تختِ زرّین فرود آید و جای را به عدالت و داوریِ شتابان بسپارد. اما دلِ عظیمِ محبتِ مسیح هنوز برای اورشلیم شفاعت میکرد؛ شهری که رحمتهای او را به سخره گرفته، هشدارهایش را خوار شمرده بود و نزدیک بود دستهای خود را به خونِ او بیالاید. اگر تنها اورشلیم توبه میکرد، هنوز دیر نشده بود. در حالی که واپسین پرتوهای خورشیدِ رو به غروب بر معبد، برج و کنگرهها مکث میکرد، آیا هیچ فرشتهٔ نیکویی او را به محبتِ نجاتدهنده رهنمون نمیشد و عاقبتِ شومش را دفع نمیکرد؟ ای شهرِ زیبا و نامقدس، که پیامبران را سنگسار کرده بودی، که پسرِ خدا را رد کرده بودی، که با ناپشیمانیِ خود خویشتن را در زنجیرهای بندگی به بند میکشیدی—روزِ رحمتت دیگر تقریباً به سر آمده بود! اشتیاق اعصار، ۵۷۶-۵۷۸.
چنانکه اشعیا در فصل بیستودوم جنگ بر ضد اورشلیم را توصیف میکند، مهاجمان «در برابر دروازه صف میکشند.» عیلام و قیر با سلاحهای آماده در دروازهاند و سپس پوششِ اورشلیم را کشف میکنند. در اشعیا، آن «پوشش» که دشمنان در دروازه مییابند، سایهٔ مصر است.
وای بر فرزندان سرکش، میگوید خداوند، که مشورت میگیرند، اما نه از من؛ و پوششی بر خود مینهند، اما نه از روح من، تا گناه را بر گناه بیفزایند؛ آنان که راه میافتند تا به مصر فرود آیند و از دهان من نپرسیدهاند؛ تا در قوتِ فرعون خود را استوار کنند و بر سایهٔ مصر توکل نمایند! اشعیا ۳۰:۱، ۲.
دشمنان اورشلیم دریافتهاند که آنان که شبنا نمایندگیشان میکند، امید خود را بر مصر بستهاند و میپندارند مصر از آنان حمایت خواهد کرد؛ اما آنان که الیاقیمِ پسرِ حلقیا نمایندگیشان میکند، نه به «سایهٔ مصر» تکیه دارند، بلکه زیر پوشش روحِ خدا هستند و به «سایهٔ خدایِ متعال» توکل دارند.
کسی که در مخفیگاه حضرت اعلی ساکن شود، زیر سایهٔ قادر مطلق خواهد ماند. دربارهٔ خداوند خواهم گفت: او پناه من و دژ من است؛ خدای من، بر او توکل خواهم داشت. مزامیر ۹۱:۱، ۲.
در بحران قانونِ یکشنبه، باکرههای دانا که الیاقیم پسرِ حلقیا نمایندهشان است، به سایهٔ خدای متعال توکل دارند، و باکرههای نادان که شبنه نمایندهشان است، به سایهٔ مصر توکل میکنند. واژهای که به «discovered» ترجمه شده، به معنای برهنه کردن و به اسارت بردن است. دشمنان بر دروازهها درمییابند که حفاظتِ اورشلیم برداشته شده است، و شبنه و همدستانش آنگاه به تکاپو میافتند تا خود را نجات دهند، زیرا «رخنههای شهرِ داوود» را میبینند و میبینند که رخنههای بسیاری هست که به دشمن اجازهٔ ورود میدهد. در وحشت، چنانکه در مَثَل ده باکره نشان داده شده، باکرههای نادان به جستوجوی پناه برمیآیند، اما هیچ پناهی ندارند.
شبنا چشم به «زرهِ جنگل» دوخته تا نجاتش دهد، اما دیگر دیر شده است. او خانههای اورشلیم را میشمارد و برای استحکام بخشیدن به دیوار، شروع به ویران کردنشان میکند، اما دیگر دیر شده است. آنها آبِ حوضِ پایین را گرد میآورند و میکوشند آن را به آبِ حوضِ کهنه وصل کنند، اما دیگر دیر شده است. از آنجا که آب نماد اصلی روحالقدس است، این نشان میدهد که آنان با درماندگی در پی روغناند، اما دیگر دیر شده است. در تمام تلاشهایشان آفرینندهٔ حوضها را فراموش کردند، و اینکه او آن «حوضها»ی حقیقت را از دیرباز ساخته بود. فراموش کردند که این صخرهٔ اعصار بود که در زمانهای قدیم پیام را فراهم آورد. آنها نخواستند در راههای کهن گام بردارند؛ راههایی که بنیادهایشان از طریق کارِ ویلیام میلر بنا شده بود.
دشمن در پی آن است که اندیشههای برادران و خواهران ما را از کارِ آمادهساختنِ قومی برای ایستادن در این روزهای آخر منحرف کند. سفسطههای او بهگونهای طراحی شدهاند که ذهنها را از خطرات و وظایف زمان حاضر دور سازند. آنان نوری را که مسیح از آسمان آورد تا برای قوم خود به یوحنا بدهد، هیچ میشمارند. آنان تعلیم میدهند که وقایعی که درست پیشِ روی ماست آنقدر اهمیت ندارند که شایسته توجه ویژه باشند. آنان حقیقتِ با منشأ آسمانی را بیاثر میسازند و قوم خدا را از تجربههای گذشتهشان محروم میکنند و به جای آن به آنان علمِ کاذبی میدهند.
خداوند چنین میگوید: در راهها بایستید و بنگرید و از راههای کهن بپرسید که راه نیکو کدام است، و در آن راه بروید. ارمیا ۶:۱۶.
بگذار هیچکس در پی برکندن بنیانهای ایمان ما نباشد؛ بنیانهایی که در آغاز کارمان با مطالعهٔ دعاگونهٔ کلام و بهواسطهٔ وحی نهاده شد. بر همین بنیانها در پنجاه سال گذشته بنا کردهایم. ممکن است مردم گمان کنند که راهی نو یافتهاند و میتوانند بنیانی استوارتر از آنچه نهاده شده است پیریزی کنند، اما این فریبی بزرگ است. هیچکس نمیتواند بنیانی جز آن که نهاده شده است، بگذارد.
در گذشته، بسیاری به ساختنِ ایمانی نو و برپاییِ اصولی تازه همت گماشتهاند. اما بنای آنان چه مدت برجا ماند؟ بهزودی فرو ریخت، زیرا بر صخره بنا نشده بود.
آیا شاگردان نخستین ناچار نبودند با سخنان مردم روبهرو شوند؟ آیا مجبور نبودند به نظریههای باطل گوش دهند و سپس، پس از انجام همهچیز، استوار بایستند و بگویند: «هیچکس نمیتواند بنیانی جز آنچه نهاده شده بگذارد»؟ اول قرنتیان ۳:۱۱.
پس باید آغاز اطمینان خود را تا به پایان، استوار نگه داریم. سخنان پرقدرتی از سوی خدا و مسیح برای این قوم فرستاده شده است تا ایشان را نکتهبهنکته از جهان بیرون آورد و در پرتو روشنِ حقیقتِ حاضر قرار دهد. با لبهایی که آتش مقدس آنها را لمس کرده است، خادمان خدا پیام را اعلام کردهاند. بیان الهی مهرِ خود را بر اصالتِ حقیقتِ اعلامشده نهاده است. شهادتها، جلد ۸، ۲۹۶، ۲۹۷.
آن «روزی» که همهٔ اینها در آن رخ میدهد، همان «روز» در کتاب مقدّس است که اشعیا آن را روزی میداند که خداوند، خدای لشکرها، برای «گریه و ماتم و کَچلی و پلاس بستن» فراخوانده بود.
و خداوند به موسی گفت: همچنین در روز دهمِ این ماه هفتم، روزِ کفّاره خواهد بود؛ برای شما اجتماع مقدّس خواهد بود، و خود را فروتن سازید و برای خداوند قربانیای که به آتش تقدیم میشود بگذرانید. و در همان روز هیچ کاری انجام ندهید، زیرا روزِ کفّاره است تا برای شما در حضور خداوند، خدای شما، کفاره بهجا آورده شود. زیرا هر که در همان روز خود را فروتن نسازد، از میان قوم خویش منقطع خواهد شد. و هر که در همان روز کاری انجام دهد، من همان شخص را از میان قومش هلاک خواهم کرد. هیچگونه کاری انجام ندهید؛ این فریضهای جاودانه در تمامی نسلهایتان در همهٔ سکونتگاههایتان خواهد بود. این برای شما سبتی برای استراحت خواهد بود، و خود را فروتن سازید: در روز نهمِ ماه به هنگام غروب، از غروب تا غروب، سبت خود را نگاه خواهید داشت. لاویان ۲۳:۲۶–۳۲.
روزی که بهوسیلهٔ شِبنا و الیاقیم پسرِ حِلقیا به تصویر کشیده شده، روزِ کفّارهٔ ضدنوعی است که دورهای را از سال 1844 تا هنگامی که میکائیل برمیخیزد دربر میگیرد. در آن دوره، ادونتیسم فراخوانده شده است تا «نفوسِ خود را ذلیل سازد»، یا چنانکه اشعیا بیان میکند، دعوتی است «به گریه، و به نوحه، و به کچلی، و به بر بستنِ پلاس».
در سال ۱۸۴۴، کاهن اعظم ما وارد قدسالاقداسِ قدس آسمانی شد تا کار داوری تحقیقی را آغاز کند. پروندههای مردگان عادل در پیشگاه خدا پیوسته مورد رسیدگی قرار گرفتهاند. هنگامی که آن کار به پایان رسد، حکم بر زندگان صادر خواهد شد. چه لحظات پرابهت، چه گرانبها و مهماند این دمها! هر یک از ما پروندهای در دادگاه آسمان در انتظار رسیدگی دارد. ما هر یک، بر حسب اعمالی که در بدن انجام دادهایم، جداگانه داوری خواهیم شد. در خدمت نمادین، هنگامی که کار کفاره بهوسیلهٔ کاهن اعظم در قدسالاقداسِ قدسِ زمینی انجام میشد، از مردم خواسته میشد که جانهای خود را در برابر خدا فروتن سازند و گناهان خود را اعتراف کنند تا برایشان کفاره بهجا آورده شود و گناهانشان محو گردد. آیا در این روز ضدنمونهایِ کفاره، که در آن مسیح در قدسِ بالا به سود قوم خود شفاعت میکند و تصمیم نهایی و غیرقابل بازگشت دربارهٔ هر پرونده اعلام خواهد شد، از ما کمتر از این خواسته خواهد شد؟
«وضع ما در این زمان هراسانگیز و پرابهت چیست؟ افسوس، چه تکبری در کلیسا حاکم است، چه ریاکاری، چه فریب، چه دلبستگی به لباس، سبکسری و سرگرمی، چه میل به برتری! این همه گناه ذهن را تیره کرده است، به گونهای که امور جاودانه درک نشدهاند. آیا کتاب مقدس را تفتیش نکنیم تا بدانیم در کجای تاریخ این جهان قرار داریم؟ آیا درباره کاری که در این زمان برای ما انجام میشود و موضعی که ما به عنوان گناهکاران باید هنگامی که این کار کفاره در جریان است اتخاذ کنیم، آگاه نشویم؟ اگر به نجات جان خود اندک اعتنایی داریم، باید دگرگونی قاطعی پدید آوریم. باید خداوند را با توبهای راستین بجوییم؛ باید با ندامت ژرف دل، گناهان خود را اعتراف کنیم تا زدوده شوند.» پیامهای برگزیده، جلد ۱، صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵.
و در آن روز، خداوند، خدای لشکرها، به گریه و ماتم و تراشیدن موی سر و کمر بستن به پلاس فراخواند؛ و اینک شادی و شادمانی، گاوان را میکشند و گوسفندان را ذبح میکنند، گوشت میخورند و شراب مینوشند: بیایید بخوریم و بنوشیم، زیرا فردا خواهیم مرد. اشعیا ۲۲:۱۲، ۱۳.
خداوند شبنا را فراخواند تا نفس خود را ذلیل سازد، اما او ترجیح داد بخورد و بنوشد و به خوشگذرانی ادامه دهد. خداوند در «گوشهایش» «آشکار ساخت» که گناه شبنا کفاره نخواهد شد. واژهای که به «پاک شدن» ترجمه شده، همان واژهای است که در لاویان برای «کفاره» به کار رفته است. این گناهِ ادونتیسمِ لاودیکیایی کفاره نخواهد شد. اکنون اشعیا شروع میکند به پرداختن به رابطهٔ شبنا (ادونتیستهای لاودیکیایی) با الیاقیم پسر حلقیا (ادونتیستهای فیلادلفیایی).
شبنا همان «خزانهدار» است، همانگونه که یهودا بود. و طوبیا در روزگار نحمیا در خانهٔ خدا، در حجرهای (خزانه) که قرار بود هدایای تقدیمی در آن نگهداری شود، زندگی میکرد. وقتی نحمیا خانهٔ خدا را تطهیر کرد، طوبیا و وسایلش را بیرون انداخت. شبنا نیز باید بیرون انداخته شود. هر دو، بیرونافکندنِ ادونتیسمِ لاودیکیهای را در زمان قانون یکشنبه نشان میدهند.
به سبب قساوت و خیانت عمونیان و موآبیان نسبت به اسرائیل، خدا از طریق موسی اعلام کرده بود که آنان باید برای همیشه از جماعت قومِ او محروم بمانند. بنگرید به تثنیه ۲۳:۳-۶. برخلاف این کلام، کاهنِ اعظم تقدیماتی را که در حجرهای از خانهٔ خدا ذخیره شده بود بیرون ریخته بود تا برای این نمایندهٔ قومِ مطرود جا فراهم کند. اهانتی بزرگتر به خدا نمیشد روا داشت از اینکه چنین امتیازی به این دشمنِ خدا و حقیقتِ او اعطا شود.
پس از بازگشت از پارس، نحِمیا از آن بیحرمتی گستاخانه آگاه شد و بیدرنگ برای بیرون راندن آن مزاحم اقدام کرد. او میگوید: «این مرا سخت اندوهگین کرد؛ ازاینرو همهٔ اسباب و اثاثیهٔ طوبیا را از آن حجره بیرون افکندم. سپس فرمان دادم و حجرهها را تطهیر کردند؛ و دوباره ظروف خانهٔ خدا را، با قربانی گوشتی و کندر، بدانجا آوردم.»
نه تنها هیکل بیحرمت شده بود، بلکه هدایا نیز بهنادرستی به مصرف رسیده بود. این امر به دلسردیِ مردم از بخشندگی انجامیده بود. آنان شور و حرارت خود را از دست داده بودند و برای پرداخت اعشارشان رغبت نداشتند. خزانههای خانهٔ خداوند بهقدر کافی تأمین نمیشد؛ بسیاری از سرایندگان و دیگرانی که در خدمت هیکل به کار گماشته شده بودند، چون حمایت کافی دریافت نمیکردند، کار خداوند را ترک کرده بودند تا در جای دیگری به کار بپردازند. پیامبران و پادشاهان، ۶۷۰.
شبنا، یهودا و طوبیا همگی نمایندهٔ ادونتیستهای لاودیکیهای در آخرالزمان هستند.
خداوند، خدای لشکرها، چنین میفرماید: برو، نزد این خزانهدار، یعنی نزد شبنا که سرپرست کاخ است، و بگو: اینجا چه داری؟ و اینجا که را داری که برای خود در اینجا قبری تراشیدهای، همچون کسی که برای خود در بلندی قبری میتراشد و در صخره برای خویش مسکنی حک میکند؟ اینک، خداوند تو را با اسارتی نیرومند خواهد برد و بیگمان تو را خواهد پوشاند. به یقین، تو را به سختی خواهد گرداند و چون توپی به سرزمینی پهناور خواهد افکند؛ آنجا خواهی مرد، و در آنجا ارابههای شکوهت ننگِ خانهٔ سرورت خواهد بود. و تو را از مقامت خواهم راند، و از منصبت تو را فرو خواهد کشید. اشعیا ۲۲:۱۵-۱۹
هنگامی که پادشاه شمال به اورشلیم نزدیک میشود، باید به یاد داشت که این نزدیکشدن تدریجی است و شهروندان اورشلیم میدانستند که در راه است. این همان چیزی است که در اشعیا باب بیست ذکر شده، زمانی که ترتان، فرماندهٔ آشوری، اشدود را در مصر فتح کرد. آنان میدانستند چه در پیش است و شبنا وقت خود را صرف ساختن قبری مجلل برای خود کرد. باستانشناسان قبر شبنا را یافتند و کتیبهای را که بر سردرِ قبر بود برداشتند، و اکنون در یکی از موزههای بریتانیا است. شگفت آنکه، وقتی شبنا برکنار شد و الیاقیم پسر حلقیا جایگاه رهبریِ او را به دست گرفت، الیاقیم پسر حلقیا مُهری شاهی دریافت کرد که میتوانست با آن نام خود را بر اسناد رسمی مهر کند. آن مُهر نیز توسط باستانشناسان پیدا شد و در همان موزه در انگلستان است. شبنا در موزه با قبرش، نشانِ مرگ، نمایانده شده است؛ و الیاقیم پسر حلقیا در موزه با نمادِ مُهرِ زندگی.
بهسبب آنکه شبنا پیام هشدارآمیز دربارهٔ پادشاهِ شمال را رد کرد، او از دهانِ خداوند قی شد؛ و واژهای که در هشدارِ مکاشفه به لائودیکیه بهصورت «قی کردن» ترجمه شده، در واقع به معنای «قیِ جهنده» است. در زمان نحمیا، طوبیا و اثاث و اسبابش بیرون افکنده شد و دربارهٔ شبنا، او با شدت چون توپ به سرزمینی دور پرتاب شد. شبنا ادونتیستهای لائودیکیهای است که پیام نبویای را که مُهرش در ۱۹۸۹ برداشته شد رد میکنند و خود را برای قبر—نشانِ وحش—آماده میسازند، و الیاقیمِ پسرِ حلقیا، ادونتیسمِ فیلادلفیه است که مُهرِ خدا را دریافت میکند.
و در آن روز واقع خواهد شد که بندهام الیاقیم، پسر حلقیا، را فراخواهم خواند؛ و او را به ردای تو خواهم پوشاند و با کمربند تو استوارش خواهم کرد، و حکومت تو را به دست او خواهم سپرد؛ و او برای ساکنان اورشلیم و برای خانهٔ یهودا همچون پدر خواهد بود. اشعیا ۲۲:۲۰، ۲۱.
در زمان قانون یکشنبه، گندم و زَوانِ ادونتیسم از هم جدا میشوند و رهبریِ کلیسای پیروزمند به الیاقیم پسرِ حِلقیا سپرده میشود، و آنگاه خداوند کلیسای خود را همچون بیرقی برافراشته میسازد، هنگامی که پیامِ فرشتهٔ سوم به فریادی بلند اوج میگیرد. شاید با افزودن عبارت «پسر حِلقیا» کمی زیادهگویی کردهام، در حالی که میتوانستم بهسادگی بگویم الیاقیم. اما پدر و فرزندش با هم نمادی از پیامِ ایلیا پیش از هفت بلای آخر هستند. پیامِ ایلیا از نمادپردازیِ پدران و فرزندان بهره میگیرد تا نخستین (پدر) و آخرین (پسر) را نمایندگی کند. این رابطهٔ نبوی در معماهای پایانیِ باب بیستودو نقش دارد. وعده به الیاقیم، پسرِ حِلقیا، این است که خداوند کلیدِ خانهٔ داود را بر دوش او خواهد نهاد.
«خانهٔ داود» پیام پدر و پسر است که عیسی در آخرین گفتوگویش با یهودیان سرکش به آن اشاره کرد. همچنین همانجاست که او کتاب مکاشفه را خاتمه میدهد. خانهٔ داود کلیدی داشت که اگر هیچ چیز دیگری هم نباشد، در ۲۲ اکتبر ۱۸۴۴ به کار میرود، زیرا تنها جای کتابمقدس که به این کلید اشاره میکند پیام به کلیسای فیلادلفیاست.
و کلیدِ خانهٔ داوود را بر دوشِ او خواهم نهاد؛ پس او میگشاید و هیچکس نمیبندد؛ و او میبندد و هیچکس نمیگشاید. اشعیا ۲۲:۲۲
و به فرشتهٔ کلیسای فیلادلفیه بنویس: اینها را میگوید آن قدوس، آن حقیقی، آن که کلید داوود را دارد، آن که میگشاید و هیچکس نمیبندد؛ و میبندد و هیچکس نمیگشاید: اعمال تو را میدانم؛ اینک دری گشوده در برابر تو نهادهام که هیچکس نتواند آن را ببندد؛ زیرا که اندکی قوت داری و کلام مرا نگاه داشتهای و نام مرا انکار نکردهای. اینک کسانی را از کنیسهٔ شیطان، که میگویند یهودیاند و نیستند بلکه دروغ میگویند، وادار خواهم کرد که بیایند و در برابر پاهای تو سجده کنند و بدانند که من تو را دوست داشتهام. از آن رو که کلام صبر مرا نگاه داشتهای، من نیز تو را از ساعت آزمایش که بر تمام جهان خواهد آمد تا ساکنان زمین را بیازماید، محفوظ خواهم داشت. اینک به زودی میآیم؛ آنچه داری، محکم نگاه دار تا هیچکس تاج تو را نرباید. آن که غالب آید، او را ستونی در هیکل خدای خود خواهم ساخت و او دیگر هرگز بیرون نخواهد شد؛ و نام خدای خود و نام شهر خدای خود، یعنی اورشلیمِ نو که از آسمان از نزد خدایم فرود میآید، بر او خواهم نوشت؛ و نام تازهٔ خود را نیز بر او خواهم نوشت. هر که گوش دارد، بشنود که روح به کلیساها چه میگوید. مکاشفه ۳:۷–۱۲.
الیاقیم نمایندهٔ یک فیلادلفی در جنبش میلرایتی است که در ۲۲ اکتبر ۱۸۴۴ قدسالاقداس را گشود. میدانم که این مسیح، کاهن اعظمِ ما، بود که آن درِ دورهای را گشود، اما مسیح کلید را بر دوش الیاقیم پسر حلقیا نهاد و میگوید که «او خواهد گشود». به نقطهای رسیدهایم که در آغاز این مقاله به آن اشاره کردم.
در کتاب اشعیا، واژه «بار» هجده بار آمده است؛ اما در هفت مورد به چیزی اشاره دارد که بر دوش حمل میشود و در یازده مورد به معنای پیشگوییِ هلاکت است. در یکی از آن هجده مورد، این واژه که به معنای پیشگوییِ هلاکت است، همزمان برای نشان دادن باری که بر دوش حمل میشود نیز به کار رفته است.
داستان درهٔ رؤیت دربارهٔ پیامی از هلاکت است که در اورشلیم دو گروه از پرستندگان پدید میآورد. پیام نبوی که گشایش داوری را مشخص کرد، از سوی پدر میلر ارائه شد و همان پیام فرشتهٔ اوّل است که با بسته شدن درِ مکان مقدس و گشوده شدن قدسالاقداس در 22 اکتبر 1844 پایان یافت. «بار»ی که بر شانهٔ ویلیام میلر نهاده شد و او مأمور بود آن را به جهان برساند، همان پیام فرشتهٔ اوّل بود؛ نبوّتی دربارهٔ هلاکت که با فرارسیدن پیام فرشتهٔ سوم در 22 اکتبر 1844 به پایان رسید.
«کلیدِ خانهٔ داوود را بر شانهاش خواهم نهاد»، و میگوید: «در آن روز»، «میخی که در جای استوار بسته شده است، برکنده خواهد شد، بریده خواهد شد و فرو خواهد افتاد؛ و باری که بر آن بود قطع خواهد شد.»
واژهای که در اینجا به «بار» ترجمه شده، همان واژهای است که برای نامیدنِ نبوّتِ عذاب به کار میرود، اما این اصطلاح برای نبوّتِ عذاب، همان واژهٔ عبریای نیست که اشعیا برای اشاره به چیزی که بر شانه حمل میکنی به کار میبرد. اگر آن را به معنای نبوّتِ عذاب بگیریم، معنایش این است که الیاقیم، پسر حلقیا، کلید داوود بر شانهاش نهاده خواهد شد، و «باری» که بر شانهٔ اوست، نبوّتِ عذاب است. این بازیِ کلامیِ ژرفی است!
خواهر وایت این را دربارهٔ یک کلید که به کتاب مقدس متصل است میگوید.
در پیوند با کلام خدا، کلیدی هست که صندوقچهٔ نفیس را به خرسندی و شادمانی ما میگشاید. من برای هر پرتو نور سپاسگزارم. در آینده، تجربههایی که اکنون برای ما بسیار رازآمیز است، توضیح داده خواهند شد. برخی تجربهها را شاید هرگز بهطور کامل درنیابیم تا زمانی که این فانی جامهٔ جاودانگی بپوشد. انتشارهای دستنوشتهها، جلد ۱۷، ۲۶۱.
میلر در سخنان آغازینش دربارهٔ رؤیایش چنین میگوید.
«خواب دیدم که خداوند با دستی نادیدنی برایم صندوقچهای شگفتساخت فرستاد؛ به طولی حدود ده اینچ و با مقطعی مربعِ ششاینچی، از آبنوس و بهظرافت با مروارید مرصّع شده. به صندوقچه کلیدی متصل بود. بیدرنگ کلید را برداشتم و صندوقچه را گشودم؛ و به شگفتی و حیرتم دیدم که از انواع و اقسام جواهرات در اندازههای گوناگون، الماسها، سنگهای قیمتی، و سکههای طلا و نقره در هر اندازه و ارزشی پر است، که به زیبایی هر یک در جای خود در صندوقچه چیده شدهاند؛ و چنین آراسته، نوری و شکوهی بازمیتاباندند که تنها خورشید با آن برابری میکرد.» نوشتههای نخستین، ۸۱.
در پانوشتهایی که جیمز وایت برای آن رویا نوشته است، او دربارهٔ کلید چنین میگوید.
«کلیدِ متصل» روش او در تفسیر کلام نبوی بود—تطبیق آیه با آیه—کتابمقدس مفسرِ خود است. با این کلید، برادر میلر «صندوقچه» یا حقیقتِ بزرگِ ظهور را بر جهانیان گشود. جیمز وایت.
جیمز وایت دربارهٔ این خواب اظهار نظر کرد و در این راستا مقدمهای نوشت. بسیار مهم است که دریابیم میلر این خواب را دید و در سال 1847 آن را منتشر کرد؛ دستکم دو سال پس از «یأس بزرگ»، هنگامی که ادونتیستهای میلریِ پیشتر یکپارچه پراکنده شده بودند. میلر از جنبش جدا شده بود و «گلهٔ کوچک»ی که «به هر سو پراکنده شده بود» هنوز از آن ناامیدی رنج میبرد. خواب میلر به آن وضعیت میپرداخت و جیمز وایت دربارهاش اظهار نظر کرد و الن وایت نیز به شکلی کاملاً مثبت به آن اشاره کرد. جیمز وایت برای خواب او مقدمهای نوشت، خواب را درج کرد و سپس چند پانوشت افزود. مقدمهٔ او، خودِ خواب و پانوشتها در پایان این مقاله خواهد آمد تا کسانی که به این اطلاعات نیاز دارند به آن دسترسی داشته باشند.
اشعیا باب بیستودو تصویری از آغاز و پایان ادونتیسم است. در هر دو دورهٔ تاریخی، جداییای رخ داد و رخ خواهد داد: نخست در ۲۲ اکتبر ۱۸۴۴ و سپس بار دیگر در زمان قانون یکشنبه. این جدایی در هر دو مورد، آغاز و پایان، تحقق مثل ده باکره است. خواهر وایت به ما میگوید باکرههای نادان لاودیکیان هستند. شبنه نمایندهٔ ادونتیستهای لاودیکی در آغاز و پایان ادونتیسم است. الیاقیم، پسر حلقیا، نمایندهٔ ادونتیستهای فیلادلفی است.
اما حلقیا همچنین نمایندهٔ پدر ادونتیسم است، زیرا «او برای ساکنان اورشلیم و برای خاندان یهودا پدر خواهد بود». ویلیام میلر با احترام «پدر میلر» خوانده میشد. بر دوش او «کلید داوود» نهاده شده بود که نمایانگر روش او در مطالعهٔ کتاب مقدس بود: «خط بر خط».
چون صندوق همان کتاب مقدس بود، او از «کلید داوود» که نمایانگر قواعد تفسیر نبوتی بود، استفاده کرد تا حقایقِ فرشتهٔ اوّل را بگشاید. آن قواعد («کلید داوود») و پیشگویی هلاکت او («بار») که با کلید داوود فهمیده میشد، همچون «میخی در جایی استوار» در معبد آویخته شدند. «میخ» همان تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۴۴ بود. واژهٔ «میخ» به معنای سنجاق، میخ یا میخِ خیمه است و نمایانگر یک نشانهٔ راه. «بار»، یا همان پیشگویی هلاکت که بر آن میخ آویخته شده بود، پیام فرشتهٔ اوّل بود و آن پیام در ۲۲ اکتبر ۱۸۴۴ به پایان رسید؛ زمانی که پیشگویی هلاکت تحقق یافت و برداشته شد، پایین آورده شد و فرو افتاد. آن برداشته شد، زیرا پیام نبوتیِ هلاکت به گذشته تبدیل شده بود، و سپس میخ میبایست به قدسالاقداس منتقل شود، جایی که بار دیگری از هلاکت بر آن آویخته شود.
پیشگویی هلاکتِ میلر، که بر اساس قواعد نبوتِ نمایاندهشده بهصورت «کلید داوود» فهمیده شده بود، میخی را در مکان مقدس مینهاد که تمام جلالِ خانهٔ پدرش را نگه میداشت. واژهٔ «جلال» در این بخش به معنای «وزن» است. آنچه وزنِ یک خانه را نگه میدارد، بنیادِ آن خانه است. کار بنیادینِ میلر وزنِ تمام نور افزودهٔ پیام فرشتهٔ سوم را که با «نسل و زادگان» نمایانده شده است، بر دوش میکشد. این کار وزنِ همهٔ ظروف گوناگونِ هیکل را نیز نگه میدارد. و بنیاد برای هیکلی نهاده شد تا تختی پرجلال در آن جای گیرد.
الیاقیم پسرِ حلقیا نمایندهٔ کلیسای فیلادلفیه است. الیاقیم به معنای «خدایِ برافراشتن» است، زیرا الیاقیم، پدرِ اورشلیم، نمایندهٔ ویلیام میلر است که خدا او را برای برافراشتن بنیادهای قومِ برگزیدهٔ عهدِ خود به کار گرفت. او پسرِ حلقیاست که این نام از دو واژه ساخته شده است: دومی «خدا» و اولی به معنای «نرمی»، مانند نرمیِ سخن گفتن. حلقیا نمایندهٔ کلام یا صدای خداست و پسرش نمایندهٔ برافراشتن هیکل.
در پایانِ ادونتیسم باید نبوتی از هلاکت باشد، و آن نبوت، فرشتهٔ سومِ مکاشفهٔ باب چهاردهم است. باید در پایان کلیدی باشد که کلیدِ میلر نمونهاش بود. «کلید» در روزگار ما بر تکرار تاریخ استوار است، و بهویژه بر قاعدهٔ نخستین ذکر، که شاملِ یا همان اصلِ نمایاندهشده بهوسیلهٔ خودِ مسیح بهعنوان آلفا و امگا است. باید فرزندی از میلر باشد. میلر آنگاه بهعنوان پدر، حلقیا، یعنی کلامِ خداوند، میشود و فرزندِ میلر الیاقیم است، بهمعنای «خدای برپاکننده». پدر میلر هیکل را برپا کرد و فرزندِ میلر زمانِ جدا شدنِ لاودیکیه و فیلادلفیه را مشخص میکند و فیلادلفیاییان چون عَلَمی برافراشته میشوند. باید میخی باشد که استوار کوبیده شود، اما نه در قدس چنانکه در تاریخِ میلر، بلکه در قدسالاقداس. آن میخ و باری که بر آن آویخته است، در پایانِ پیامِ فرشتهٔ سوم قطع خواهد شد، همانگونه که در پایانِ پیامِ فرشتهٔ نخست قطع شد. هنگامی که میکائیل برمیخیزد و مهلتِ انسان پایان مییابد، نبوتِ هلاکت به گذشته خواهد پیوست، برداشته، قطع و ساقط خواهد شد.
جدایی یا پراکندگی پس از گذشت زمان در سال ۱۸۴۴ در هنگام قانون یکشنبه تکرار خواهد شد. کتاب اشعیا، باب بیست و دو، نمونهای از شرایطی است که به جدایی ادونتیستهای لائودکیایی از ادونتیستهای فیلادلفیایی منجر میشود؛ جداییای که در بحران قانون یکشنبه رخ میدهد.
و به فرشتهٔ کلیسای اهل لاودیکیه بنویس: اینها را آمین، شاهد امین و راستین، آغاز آفرینش خدا، میگوید: کارهایت را میدانم که نه سردی و نه گرم؛ کاش سرد بودی یا گرم. پس چون ولرم هستی و نه سرد و نه گرم، تو را از دهان خود بیرون خواهم انداخت. زیرا میگویی: توانگرم و داراییام افزون شده و به هیچ چیز نیاز ندارم؛ و نمیدانی که تو بینوا و تیرهبخت و فقیر و کور و عریان هستی. تو را پند میدهم که از من طلای آزموده در آتش بخری تا توانگر شوی؛ و جامهٔ سفید تا پوشیده شوی و رسوایی برهنگیات آشکار نشود؛ و به چشمانت مرهم چشم بمال تا ببینی. هر که را دوست میدارم، توبیخ و تأدیب میکنم؛ پس غیرت بورز و توبه کن. اینک بر در ایستادهام و میکوبم؛ اگر کسی صدایم را بشنود و در را بگشاید، به نزد او داخل خواهم شد و با او شام خواهم خورد و او با من. به آن که غالب آید، عطا میکنم تا با من بر تخت من بنشیند، همانگونه که من نیز غالب آمدم و با پدرم بر تخت او نشستم. هر که گوش دارد، بشنود آنچه روح به کلیساها میگوید. مکاشفه ۳:۷–۲۲.
پس از مقدمهای بر آن رؤیا، جیمز وایت خودِ رؤیا را همراه با پانوشتها میآورد. من با کاربستِ رؤیای میلر از سوی جیمز وایت مشکلی ندارم، با وجود اینکه ما بارها تفسیری از آن رؤیا منتشر کردهایم که تا حدی با تفسیر جیمز وایت متفاوت است. تفاوتِ رویکرد اساسی جیمز وایت با آنچه ما منتشر کردهایم در این است که او «جواهرات» را در بستر قوم خدا قرار میدهد، در حالی که ما جواهرات را حقایق نبوی میفهمیم. این تناقضی ایجاد نمیکند، زیرا آدمی بازتابِ باورهای خویش است، و پراکندگی جواهرات پس از سرخوردگی بزرگ، نماد پراکندگی قوم خدا پیش از قانون یکشنبه است. اما این نکته را به بررسیای در آینده وا میگذاریم.
مقدمهٔ جیمز وایت بر رؤیای ویلیام میلر
رؤیای زیر بیش از دو سال پیش در نشریهٔ ادونت هرالد منتشر شد. آنگاه دیدم که آن بهروشنی تجربهٔ گذشتهٔ ما دربارهٔ ظهورِ ثانی را نشان میداد، و اینکه خدا آن رؤیا را برای منفعتِ گلهٔ پراکنده عطا کرد.
از جمله نشانههای نزدیک شدن روز بزرگ و هولناک خداوند، این است که خدا خوابها را قرار داده است. بنگرید به یوئیل ۲:۲۸-۳۱؛ اعمال رسولان ۲:۱۷-۲۰. خوابها ممکن است به سه طریق بیایند؛ نخست، «از کثرت مشغله». بنگرید به جامعه ۵:۳. دوم، آنان که زیر نفوذ روح ناپاک و فریب شیطاناند، ممکن است به واسطه تأثیر او خوابهایی ببینند. بنگرید به تثنیه ۸:۱-۵؛ ارمیا ۲۳:۲۵-۲۸؛ ۲۷:۹؛ ۲۹:۸؛ زکریا ۱۰:۲؛ یهودا ۸. و سوم، خدا همواره و هنوز نیز تا حدی قوم خود را به واسطه خوابها تعلیم داده و میدهد؛ خوابهایی که از طریق وساطت فرشتگان و روح القدس میآیند. کسانی که در نور روشن حقیقت میایستند خواهند دانست که چه هنگام خدا به آنان خوابی میدهد؛ و چنین کسانی با خوابهای دروغین فریب نخواهند خورد و از راه منحرف نخواهند شد.
و گفت: اکنون سخنان مرا بشنوید؛ اگر در میان شما نبیای باشد، من، خداوند، در رؤیا خود را بر او آشکار خواهم ساخت و در خواب با او سخن خواهم گفت. اعداد ۱۲:۵.
یعقوب گفت: «فرشتهٔ خداوند در خواب با من سخن گفت.» پیدایش ۳۱:۲. «و خدا شبانه در خواب نزدِ لابانِ آرامی آمد.» پیدایش ۳۱:۲۴. خوابهای یوسف را در پیدایش ۳۷:۵–۹ بخوانید، و سپس داستانِ جالبِ تحققِ آنها در مصر را نیز بخوانید.
در جبعون، خداوند شبانه در خواب بر سلیمان ظاهر شد. اول پادشاهان ۳:۵. تصویر بزرگ و مهمِ باب دومِ دانیال در خواب داده شد، همچنین چهار حیوان و غیره در باب هفتم. وقتی هیرودیس قصد داشت نجاتدهندۀ نوزاد را نابود کند، به یوسف در خواب هشدار داده شد که به مصر بگریزد. متی ۲:۱۳.
و واقع خواهد شد که در ایام آخر، خدا میفرماید: از روح خود بر تمام بشر خواهم ریخت؛ و پسران و دخترانتان نبوّت خواهند کرد، و جوانانتان رؤیاها خواهند دید، و پیرانتان خوابها خواهند دید. اعمال رسولان ۲:۱۷.
عطیهٔ نبوّت، بهوسیلهٔ خوابها و رؤیاها، در اینجا ثمرهٔ روحالقدس است و در روزهای آخر آنچنان آشکار خواهد شد که نشانهای به شمار آید. این یکی از عطایای کلیسای انجیلی است.
و او برخی را بهعنوان رسولان گماشت؛ و برخی را پیامبران؛ و برخی را مبشران؛ و برخی را شبانان و معلمان؛ برای کامل ساختنِ قدیسان، برای کارِ خدمت، برای بنای بدنِ مسیح. افسسیان ۴:۱۱، ۱۲.
و خدا برخی را در کلیسا مقرر کرده است: نخست رسولان، سپس پیامبران و غیره. اول قرنتیان ۷:۲۸.
نبوتها را خوار مشمارید. اول تسالونیکیان 5:20. همچنین بنگرید به: اعمال رسولان 13:1؛ 21:9؛ رومیان 12:6؛ اول قرنتیان 14:1، 24، 39. انبیا و نبوتها برای بنای کلیسای مسیحاند؛ و هیچ دلیلی از کلام خدا نمیتوان ارائه کرد که نشان دهد آنان باید پیش از آنکه مبشّران، شبانان و معلّمان از میان بروند، موقوف شوند. اما معترض میگوید: «آنقدر رؤیاها و خوابهای کاذب بوده که نمیتوانم به هیچ چیز از این نوع اعتماد کنم.» درست است که شیطان بدلِ خود را دارد. او همواره انبیای کذبه داشته است، و یقیناً اکنون، در این واپسین ساعت فریب و پیروزی او، نیز باید انتظارشان را داشته باشیم. کسانی که به سبب وجود بدل، چنین مکاشفات خاصی را رد میکنند، میتوانند به همان اندازه موجه، قدری فراتر روند و انکار کنند که خدا هرگز خود را در خوابی یا رؤیایی بر انسان آشکار کرده است، زیرا بدل همواره وجود داشته است.
رؤیاها و مکاشفات وسیلهای هستند که خدا از طریق آنها خود را بر انسان آشکار کرده است. از همین طریق با پیامبران سخن گفت؛ او موهبت نبوت را در شمار موهبتهای کلیسای انجیلی قرار داده است و رؤیاها و مکاشفات را در زمرهٔ دیگر نشانههای «ایام آخر» به شمار آورده است. آمین.
«هدف من در مطالب فوق این بوده که اشکالات را به شیوهای بر اساس کتاب مقدس برطرف کنم و ذهن خواننده را برای آنچه در پی میآید آماده کنم.» جیمز وایت، رویای برادر میلر، ۱–۳.
دومین رویای ویلیام میلر
در خواب دیدم که خداوند به دستی نادیدنی برایم صندوقچهای بهطرزی شگفتانگیز ساختهشده فرستاد؛ به طولی حدود ده اینچ و با قاعدهای مربع به ضلع شش اینچ، از آبنوس ساخته و با مرواریدها بهطرزی شگفتانگیز معرقکاری شده بود. به صندوقچه کلیدی پیوسته بود. بیدرنگ کلید را برداشتم و صندوقچه را گشودم؛ آنگاه، به شگفتی و حیرتم، دیدم که آن از هر گونه و هر اندازه جواهر، الماسها، سنگهای قیمتی، و سکههای طلا و نقره با هر اندازه و ارزشی آکنده بود، که بهزیبایی هر یک در جای خود در صندوقچه چیده شده بودند؛ و بدینگونه چیده شده، نور و شکوهی بازمیتاباندند که تنها با خورشید برابری میکرد.
روا نمیدانستم تنها خود از این منظرهٔ شگفتانگیز لذت ببرم، هرچند دلم از درخشش، زیبایی و ارزش محتویاتش سرشار از شادی بود. از اینرو آن را روی میز وسط اتاقم گذاشتم و اعلام کردم که هر کس میل دارد بیاید و باشکوهترین و درخشانترین منظرهای را که تاکنون بشر در این دنیا دیده است، ببیند.
مردم شروع کردند به وارد شدن؛ در ابتدا تعدادشان اندک بود، اما بهتدریج به جمعیتی انبوه تبدیل شد. وقتی نخستین بار به درون صندوقچه نگاه میکردند، شگفتزده میشدند و از شادی فریاد میکشیدند. اما وقتی شمار تماشاگران زیاد میشد، هرکس شروع میکرد به دستکاری جواهرات، آنها را از صندوقچه بیرون میآورد و روی میز پراکنده میکرد. با خود اندیشیدم که صاحبشان دوباره صندوقچه و جواهرات را از من مطالبه خواهد کرد؛ و اگر بگذارم پراکنده شوند، هرگز نخواهم توانست آنها را مانند پیش در جای خودشان در صندوقچه بگذارم؛ و احساس میکردم هرگز از عهده پاسخگویی این مسئولیت برنمیآیم، زیرا بسیار سنگین بود. آنگاه از مردم خواهش کردم که به آنها دست نزنند و آنها را از صندوقچه بیرون نیاورند؛ اما هرچه بیشتر خواهش میکردم، بیشتر پراکندهشان میکردند؛ و اکنون به نظر میرسید آنها را در سراسر اتاق، روی زمین و روی هر وسیلهای از اثاثیه اتاق، پخش کردهاند.
سپس دیدم که در میان جواهرات و سکههای اصیل، مقدار بیشماری جواهرات جعلی و سکههای تقلبی پراکنده کرده بودند. از رفتار پست و ناسپاسیشان سخت خشمگین شدم و به سبب آن سرزنش و ملامتشان کردم؛ اما هرچه بیشتر سرزنش میکردم، بیشتر جواهرات جعلی و سکههای تقلبی را در میان جواهرات و سکههای اصیل میپراکندند.
آنگاه در نفس جسمانیام برآشفته شدم و به بهکارگیری قوهٔ جسمانی پرداختم تا آنها را از اتاق بیرون برانم؛ اما در حالی که یکی را بیرون میراندم، سه تای دیگر وارد میشدند و خاک و تراشه و شن و هرگونه زبالهای با خود میآوردند، تا آنکه تکتک جواهرات راستین، الماسها و سکهها را پوشاندند و همه از نظر پنهان شدند. همچنین صندوقچهام را پارهپاره کردند و آن را میان زبالهها پراکندند. با خود پنداشتم هیچکس به اندوه یا خشم من اعتنایی ندارد. به کلی دلسرد و دلشکسته شدم و نشستم و گریستم.
در حالی که چنین برای زیان بزرگ و مسئولیت خود میگریستم و عزاداری میکردم، به یاد خدا افتادم و با تضرع دعا کردم که برایم یاری بفرستد. بیدرنگ در گشوده شد و مردی وارد اتاق شد، و مردم همگی از آن بیرون رفتند؛ و او که برس خاکروب در دست داشت، پنجرهها را گشود و شروع کرد به روبیدن خاک و زباله از اتاق.
به او فریاد زدم که دست نگه دارد، زیرا چند جواهر گرانبها لابهلای زبالهها پراکنده بودند.
او به من گفت که 'نترس'، زیرا او 'از آنها مراقبت خواهد کرد'.
سپس، وقتی او خاک و زباله، جواهرات بدلی و سکههای تقلبی را جارو میکرد، همه چون ابری برخاستند و از پنجره بیرون رفتند و باد آنها را با خود برد. در آن هیاهو برای لحظهای چشمهایم را بستم؛ وقتی بازشان کردم، همه زبالهها ناپدید شده بود. جواهرات گرانبها، الماسها، و سکههای طلا و نقره، بهوفور در سراسر اتاق پراکنده شده بودند.
سپس صندوقچهای، بسیار بزرگتر و زیباتر از قبلی، روی میز گذاشت و جواهرات، الماسها و سکهها را مشتمشت جمع کرد و در صندوقچه ریخت، تا هیچکدام باقی نماند، هرچند بعضی از الماسها از نوک سوزن هم بزرگتر نبودند.
سپس مرا فراخواند و گفت: «بیا و ببین.»
"به داخل صندوقچه نگاه کردم، اما چشمانم از آن منظره خیره شد. آنها با ده برابرِ شکوهِ پیشینشان میدرخشیدند. گمان کردم که آنها در شن، زیر پای آن اشخاص شریری که آنها را پراکنده کرده و در خاک لگدمالشان کرده بودند، صیقل خوردهاند. آنها با نظمی زیبا در صندوقچه چیده شده بودند، هر یک در جای خود، بیآنکه زحمتی آشکار از سوی مردی که آنها را درون انداخته بود، به چشم آید. از شدت شادی فریاد کشیدم و همان فریاد مرا بیدار کرد." نوشتههای نخستین، ۸۱-۸۳.
پانویسهای جیمز وایت
«صندوقچه» نمایانگر حقایق بزرگ کتابمقدس در ارتباط با ظهور دومِ خداوندِ ما عیسی مسیح است؛ حقایقی که به برادر میلر داده شد تا آنها را به جهان منتشر کند.
«کلیدِ همراه» شیوهٔ او در تفسیر کلامِ نبوی بود—مقایسهٔ آیه با آیه—کتاب مقدس خود مفسرِ خویش است. با این کلید، برادر میلر «صندوقچه»، یعنی حقیقتِ بزرگِ ظهور، را بر جهانیان گشود.
«مردم شروع کردند به آمدن؛ نخست شمارشان اندک بود، اما رفتهرفته به ازدحام انجامید.» وقتی آموزهٔ ظهور نخستینبار بهدست برادر میلر و چند تنِ بسیار اندک دیگر موعظه شد، اثر چندانی نداشت و تنها عدهٔ بسیار اندکی بهواسطهٔ آن بیدار شدند؛ اما از سال ۱۸۴۰ تا ۱۸۴۴، هر جا که موعظه میشد، همهٔ جامعه برانگیخته میشد.
«جواهر، الماسها و غیره» از «هر گونه و هر اندازه»، که «بهزیبایی در جایگاههای خود در صندوقچه» چیده شده بودند، نمایانگر فرزندان خدا هستند [Malachi 3:17,] از همهٔ کلیساها و از تقریباً هر طبقه و وضعیت زندگی، که ایمانِ ظهور را پذیرفتند و دیده میشد که هر یک در جایگاه خود، در آرمان مقدس حقیقت، موضعی جسورانه میگیرند. هنگامی که در این نظم حرکت میکردند، هر کس به وظیفهٔ خود میپرداخت و با فروتنی در برابر خدا گام برمیداشت، آنان «نور و جلالی را به جهان منعکس میکردند» که تنها با کلیسا در روزگار رسولان برابری داشت. پیام [Revelation 14:6, 7] چنانکه گویی بر بالهای باد روان شد، و دعوتِ «بیایید، که همهچیز اکنون آماده است» [Luke 14:17.] با قدرت و اثر گسترش یافت.
وقتی فرشتهٔ در حال پرواز [مکاشفه 14:6، 7.] نخستین بار شروع به موعظهٔ بشارت جاودانی کرد: «از خدا بترسید و به او جلال دهید؛ زیرا ساعت داوری او فرا رسیده است»، بسیاری با توجه به آمدن عیسی و اعاده، از شادی فریاد زدند؛ اما همانها بعداً مخالفت کردند و استهزا نمودند و حقیقتی را که اندکی پیش آنان را سرشار از شادی کرده بود، به ریشخند گرفتند. آنها جواهرات را آشفته کردند و پراکندند. این ما را به پاییز ۱۸۴۴ میرساند، زمانی که زمان پراکندگی آغاز شد. به این نکته توجه کنید: همین کسانی که زمانی «از شادی فریاد میزدند» بودند که جواهرات را آشفته کردند و پراکندند. و از سال ۱۸۴۴، هیچکس به اندازهٔ کسانی که زمانی حقیقت را موعظه میکردند و در آن شادی میکردند، گله را چنین مؤثر پراکنده نکرده و از راه به در نبرده است؛ اما آنان از آن پس کار خدا و تحقق نبوت را در تجربهٔ گذشتهٔ ظهور ما انکار کردهاند.
شهادت برادر میلر، برای چندین ماه پس از فریاد نیمهشبِ ماه هفتمِ ۱۸۴۴، این بود که درِ بسته شده بود، و اینکه جنبش ظهور تحقق نبوّت بود، و اینکه ما در اعلام زمان حق بهجانب بودهایم. سپس او از طریق Advent Herald برادرانش را اندرز داد که استوار بمانند، شکیبا باشند، و نسبت به یکدیگر کینه به دل نگیرند؛ و خدا بهزودی ایشان را به خاطر اعلام زمان تبرئه خواهد کرد. به این شیوه او از گوهرها دفاع میکرد، در حالی که «مسئولیت» خود را نسبت به آنها احساس میکرد، و اینکه «این بسیار عظیم خواهد بود.»
«جواهرات بدلی و سکهٔ جعلی» که در میانِ آنچه اصل بود پراکنده شده بودند، از وقتی که در سال ۱۸۴۴ آن در بسته شد، بهروشنی نمایانگرِ نوکیشانِ دروغین یا «فرزندانِ بیگانه» [Hosea 5:7.] هستند.
«صندوقچهٔ دوم، بسیار بزرگتر و زیباتر از قبلی» که در آن «جواهر»، «الماسها» و «سکههای» پراکنده گردآوری شدند، نمایانگر میدان گستردهٔ حقیقت زندهٔ حاضر است که گلهٔ پراکنده در آن گرد آورده خواهد شد؛ حتی ۱۴۴٬۰۰۰ تن، که همگی مُهر خدای زنده را دارند. هیچیک از الماسهای گرانبها در تاریکی رها نخواهد شد. هرچند برخی «از نوک سنجاقی هم بزرگتر نیستند»، در این روز که خدا جواهر خود را فراهم میآورد از نظر دور نخواهند ماند و کنار گذاشته نخواهند شد. [Malachi 3:16-18.] او میتواند فرشتگانش را بفرستد و آنان را شتابان بیرون بیاورد، همانگونه که لوط را از سدوم بیرون آورد. «کاری کوتاه را خداوند بر زمین به انجام خواهد رساند.» «او آن را در عدالت کوتاه خواهد کرد.» ببینید Romans 9:28.»
«خاک و تراشهها، شن و هرگونه زباله» نمایانگر خطاهای گوناگون و فراوانی است که از پاییز ۱۸۴۴ در میان باورمندانِ ظهور دوم راه یافتهاند. در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره میکنم.
1. موضعی که برخی از «چوپانها» بلافاصله پس از اعلان فریاد نیمهشب بهجسارت اتخاذ کردند این بود که قدرت پرهیبتِ گدازندهٔ روحالقدس که با جنبش ماه هفتم همراه بود، نوعی تأثیر مسمری است. جرج استورس از نخستین کسانی بود که چنین موضعی گرفت. به نوشتههای او در بخش پایانی سال ۱۸۴۴، در نشریهٔ «فریاد نیمهشب» که آن زمان در شهر نیویورک منتشر میشد، مراجعه کنید. جی. وی. هایمز در کنفرانس آلبانی در بهار ۱۸۴۵ گفت که جنبش ماه هفتم مسمریسمی به عمق هفت پا پدید آورد. این را کسی به من گفت که حاضر بود و آن سخن را شنید. دیگرانی که در فریاد ماه هفتم فعالانه نقش داشتند، از آن زمان اعلام کردهاند که آن جنبش کارِ شیطان بود. نسبت دادن کارِ مسیح و روحالقدس به شیطان، در روزگار نجاتدهندهٔ ما کفرگویی بود و اکنون نیز کفرگویی است.
۲. تجربههای بسیار دربارۀ وقت معین. از زمانی که ۲۳۰۰ روز در سال ۱۸۴۴ به پایان رسید، از سوی افراد مختلف بارها زمانهایی برای پایانشان تعیین شده است. با این کار «نشانهای مرزی» را برداشته و بر سراسر جنبش ظهور تاریکی و تردید افکندهاند.
۳. احضار ارواح با همه خیالبافیها و افراطکاریهایش. این حیلهٔ شیطان که کار هولناک مرگآفرینی را به انجام رسانده است، بهجا با «تراشهها» و «هرگونه آوار و زباله» نمایانده میشود. بسیاری از کسانی که زهر احضار ارواح را سر کشیدند، به حقیقت تجربهٔ ظهورِ گذشتهٔ ما اذعان کردند، و همین واقعیت باعث شده که بسیاری باور کنند احضار ارواح میوهٔ طبیعیِ این اعتقاد است که خدا جنبشهای عظیمِ ظهور را در سالهای ۱۸۴۳ و ۱۸۴۴ رهبری کرد. پطرس، دربارهٔ کسانی که «بدعتهای هلاکآور را وارد خواهند کرد، تا آنجا که خداوند را که آنان را خریده است انکار میکنند»، میگوید: «بهسبب ایشان، راهِ حقیقت بدنام خواهد شد.»
۴. اس. اس. اسنو که مدعیِ «الیاسِ نبی» بودن است. این مرد، در مسیرِ عجیب و افسارگسیختهاش، نقشِ خود را نیز در این کارِ مرگبار ایفا کرده است، و روشش گرایشی داشته که موضعِ راستینِ قدیسانِ منتظر را در نظرِ بسیاری از نفوسِ صادق به بدنامی بکشاند.
به این فهرستِ خطاها میتوانم مواردِ بسیارِ دیگری نیز بیفزایم، مانند «هزار سال»ِ مکاشفه ۲۰:۴، ۷ در گذشته؛ ۱۴۴٬۰۰۰ِ مکاشفه ۷:۴؛ ۱۴:۱؛ آنان که پس از رستاخیزِ مسیح «برخاستند و از قبور بیرون آمدند»؛ تعلیمِ بیعملی؛ تعلیمِ هلاکتِ اطفال؛ و غیره و غیره.
این خطاها چنان با پشتکار ترویج شدند و چنان بر گلهٔ منتظر القا گشتند که در زمانی که برادر میلر آن خواب را دید، گوهرهای حقیقی «از نظر پنهان شده بودند» و سخنان نبی مصداق داشت: «و داوری به عقب رانده شده است، و عدالت از دور ایستاده است»، و غیره و غیره. اشعیا ۵۹:۱۴ را ببینید. در آن زمان در این سرزمین هیچ نشریهای دربارهٔ ظهور نبود که از آرمان حقیقت حاضر دفاع کند. روزنامهٔ «طلوع روز» آخرینِ مدافعِ موضع درست گلهٔ کوچک بود؛ اما آن چند ماهی پیش از آنکه خداوند این خواب را به برادر میلر عطا کند از میان رفت؛ و در واپسین تقلای احتضارش، سال ۱۸۷۷ — که آن زمان سی سال در آینده بود — را بهعنوان زمان رهایی نهاییِ قدیسانِ خسته و نالان نشان داد. افسوس، افسوس! جای شگفتی نیست که برادر میلر در خواب، «نشست و گریست» بر این وضع اسفبار.
برادر میلر در ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ چشم از جهان فروبست؛ رخدادی که تحققبخشِ کلمات زیر در خوابش بود: «در هیاهو لحظهای چشمانم را بستم.» این تحقق شگفتانگیز چنان آشکار است که از دید هیچکس پنهان نمیماند.
صندوقچه، نمایانگرِ حقیقتِ ظهور دوم است که برادر میلر به جهان اعلام کرد، چنانکه در مثلِ ده باکره مشخص شده است. [متی 25:1-11.] نخست، زمان: 1843؛ دوم، زمانِ تأخیر؛ سوم، فریادِ نیمهشب، در ماه هفتمِ 1844؛ و چهارم، درِ بسته. هیچکس که از سال 1843 به اینسو نشریاتِ ظهور دوم را خوانده باشد، نمیتواند انکار کند که برادر میلر این چهار نکتهٔ مهم را در تاریخ ظهور مطرح کرده و از آنها دفاع کرده است. این نظامِ هماهنگِ حقیقت یا «صندوقچه» بهدستِ کسانی که تجربهٔ خود را رد کردهاند و همان حقایقی را که خودشان با برادر میلر با چنان بیباکی به جهان موعظه کردند، انکار نمودهاند، تکهتکه شده و در میانِ زبالهها پراکنده گشته است.
آنگاه کلیسا پاک و «بیعیب در پیشگاه تخت خدا» خواهد بود؛ زیرا همهٔ خطاها، تقصیرها و گناهان خود را اعتراف کرده و آنها به واسطهٔ خون مسیح شسته و زدوده شدهاند، و «بیلکه یا چروک یا هر چیز مانند آن» خواهند بود. سپس با «ده برابر جلال پیشین خود» خواهند درخشید. جیمز وایت اوسویگو، مهٔ ۱۸۵۰.