در تاریخ نبویِ وای نخست، رهبری که پس از محمد آمد، ابوبکر عبدالله بن ابی‌قحافه، پدرزنِ محمد، بود. ما از او با عنوان ابوبکر یاد خواهیم کرد. هم او و هم محمد در چهار آیهٔ نخست مورد اشاره قرار گرفته‌اند. ابوبکر نخستین فرمانروای اسلامی پس از محمد بود، و تاریخ فرمانی را که او به سپاهیان خود داد ثبت کرده است؛ فرمانی که در آیهٔ چهارم از باب نهمِ مکاشفه بازنمایی شده است. این فرمان، نمایانگر فرایند مُهر کردن است که با فرارسیدنِ وای سوم آغاز شد؛ همان که شیپور هفتم نیز بود، و همان که آمدنِ فرشتهٔ سوم نیز به شمار می‌رفت.

और पाँचवें स्वर्गदूत ने तुरही फूंकी, और मैंने एक तारे को स्वर्ग से पृथ्वी पर गिरा हुआ देखा; और उसे अथाह कुंड की कुंजी दी गई। और उसने अथाह कुंड को खोला; और उस कुंड में से बड़े भट्ठे के धुएँ के समान धुआँ उठा; और उस कुंड के धुएँ के कारण सूर्य और आकाश अंधकारमय हो गए। और उस धुएँ में से पृथ्वी पर टिड्डियाँ निकलीं; और उन्हें ऐसी सामर्थ्य दी गई, जैसी पृथ्वी के बिच्छुओं को सामर्थ्य होती है। और उन्हें आज्ञा दी गई कि वे पृथ्वी की घास, किसी हरी वस्तु, या किसी वृक्ष को हानि न पहुँचाएँ, परन्तु केवल उन मनुष्यों को, जिनके माथों पर परमेश्वर की मुहर नहीं है। प्रकाशितवाक्य 9:1–4।

«ستاره‌ای» که از آسمان فرو افتاد، محمد بود که خدمت خود را در سال ۶۰۶ آغاز کرد. به محمد «کلیدی» داده شد تا «هاویه» را «بگشاید»، تا «دود» «خورشید و هوا» را تاریک سازد، و «ملخ‌هایی» را پدید آورد که «قدرتی» همچون قدرت «عقرب‌ها» به ایشان داده شده بود. آن کلید، نبردی نظامی بود که موجب ضعف در توان نظامی رومیان شد، و بدین‌سان زمینهٔ برآمدن جنگاوری اسلام را فراهم آورد. هاویه نمادی از عربستان، زادگاه اسلام، است، و دود نمایانگر دین باطل اسلام بود که می‌بایست در سراسر زمین گسترش یابد و همان جغرافیایی را در تصرف گیرد که ازدحام ملخ‌هایی که از شمال آفریقا، جنوب اروپا و عربستان می‌گذرند، آن را فرا می‌گیرد. ملخ‌ها نمادی از اسلام‌اند، و قدرت، در معنای نبوی، نمایانگر قدرت نظامی است. قدرت ایشان می‌بایست همچون عقرب‌ها باشد، که ناگهانی ضربه می‌زنند. اوریا اسمیت می‌گوید:

«ستاره‌ای از آسمان بر زمین افتاد، و کلید چاهِ هاویه به او داده شد.»

«در حالی که پادشاه پارس در شگفتی‌های هنر و قدرت خویش تأمل می‌کرد، نامه‌ای از یکی از شهروندان گمنام مکه دریافت کرد که او را به اقرار به محمد به‌عنوان رسول خدا فرا می‌خوانْد. او این دعوت را رد کرد و نامه را درید. پیامبر عرب فریاد برآورد: “بدین‌سان خداوند پادشاهی را خواهد درید و دعای خسرو را رد خواهد کرد.” محمد که بر کرانهٔ این دو امپراتوری مشرق‌زمین قرار داشت، پیشرفت ویرانی متقابل آن دو را با شادی‌ای نهانی نظاره می‌کرد؛ و در میانهٔ پیروزی‌های ایرانیان، جرأت کرد پیشگویی کند که پیش از آنکه سال‌های بسیاری سپری شود، پیروزی بار دیگر به پرچم‌های رومیان بازخواهد گشت. “در زمانی که گفته می‌شود این پیشگویی ادا شد، هیچ نبوتی نمی‌توانست از تحقق خویش دورتر باشد، زیرا دوازده سال نخست سلطنت هراکلیوس از انحلال قریب‌الوقوع امپراتوری خبر می‌داد.”...»

«خسرو متصرفات رومیان را در آسیا و افریقا به زیر فرمان آورد. و در آن دوره، «امپراتوری روم» «به دیوارهای قسطنطنیه، همراه با بازماندهٔ یونان، ایتالیا و افریقا، و چند شهر دریایی در امتداد ساحل آسیایی، از صور تا طرابزون، فروکاسته شده بود. سرانجام تجربهٔ شش ساله، پادشاه ایران را بر آن داشت که از فتح قسطنطنیه صرف‌نظر کند و خراج سالانه‌ای را که برای فدیهٔ امپراتوری روم مقرر می‌شد، مشخص سازد: هزار تالان طلا، هزار تالان نقره، هزار جامهٔ ابریشمی، هزار اسب، و هزار دوشیزه. هراکلیوس این شروط خفت‌بار را پذیرفت. اما زمان و فرصتی که او برای گردآوری آن گنجینه‌ها از فقر مشرق‌زمین به دست آورد، با جدّ و اهتمام در تدارک حمله‌ای جسورانه و نومیدانه به کار گرفته شد.»

«پادشاهِ ایران آن سَراکِنِ گمنام را خوار شمرد و پیامِ آن مدعیِ نبوتِ مکه را به ریشخند گرفت. حتی واژگونیِ امپراتوریِ روم نیز برای محمدی‌گری، یا برای پیشرویِ مبلغانِ مسلحِ سَراکِنیِ آن فریب، دری نمی‌گشود، هرچند پادشاهِ ایرانیان و خاقانِ آوارها (جانشینِ آتیلا) بازمانده‌های پادشاهی‌های قیصران را میانِ خود تقسیم کرده بودند. خودِ خسرو نیز سقوط کرد. پادشاهی‌های ایران و روم نیروی یکدیگر را فرسودند. و پیش از آنکه شمشیری به دستِ آن پیامبرِ دروغین سپرده شود، از دستانِ کسانی که می‌توانستند حرکتِ او را بازدارند و قدرتش را درهم شکنند، شمشیر برگرفته شد.»

«از روزگار اسکیپیون و هانیبال، هیچ اقدام جسورانه‌تری از آنچه هراکلیوس برای رهایی امپراتوری به انجام رساند، صورت نگرفته است. او راه پرخطر خود را از طریق دریای سیاه و کوهستان‌های ارمنستان پیمود، به قلب ایران نفوذ کرد، و سپاهیان شاه بزرگ را برای دفاع از سرزمین خون‌چکانِ خویش فراخواند.»

«در نبرد نینوا، که از سپیده‌دم تا ساعت یازدهم با شدتی تمام جنگیده شد، بیست‌وهشت درفش، افزون بر آنچه ممکن بود شکسته یا دریده شده باشد، از ایرانیان به غنیمت گرفته شد؛ بخش اعظم سپاه ایشان تارومار گردید، و پیروزمندان، در حالی که تلفات خود را پنهان می‌داشتند، شب را در میدان نبرد به سر بردند. شهرها و کاخ‌های آشور برای نخستین بار به روی رومیان گشوده شد.»

«امپراتور روم به‌واسطهٔ فتوحاتی که به دست آورد، تقویت نگردید؛ و در همان زمان، و به همان وسیله، راهی نیز برای انبوه سَراسِنه از عربستان فراهم شد، که همچون ملخ‌ها از همان ناحیه برمی‌خاستند و در مسیر خود عقیدهٔ تاریک و گمراه‌کنندهٔ محمدی را نشر می‌دادند، و به‌زودی هم امپراتوری ایران و هم امپراتوری روم را فراگرفتند.»

«هیچ تصویر کامل‌تری از این حقیقت را نمی‌توان خواست از آنچه در سخنان پایانی این فصل از گیبون، که نقل‌قول‌های پیشین از آن برگرفته شده است، ارائه شده است. «با آن‌که سپاهی پیروزمند زیر درفش هِراکلیوس فراهم آمده بود، این تلاشِ خلافِ طبع، به نظر می‌رسد که نیروی ایشان را بیش از آن‌که به کار اندازد، فرسوده ساخته بود. در حالی که امپراتور در قسطنطنیه یا اورشلیم ظفر می‌یافت، شهری گمنام در مرزهای سوریه به دست سَراسِن‌ها غارت شد، و آنان شماری از نیروهایی را که برای نجات آن پیش تاخته بودند، قطعه‌قطعه کردند—حادثه‌ای عادی و ناچیز، اگر مقدمهٔ انقلابی عظیم نمی‌بود. این راهزنان، رسولان محمد بودند؛ دلاوریِ جنون‌آسای ایشان از بیابان سر برآورده بود؛ و هِراکلیوس در هشت سال آخر سلطنت خویش، همان استان‌هایی را به عرب‌ها از دست داد که خود آن‌ها را از ایرانیان بازستانده بود.»

«"روحِ فریب و شورِ کاذب، که مسکنش در آسمان‌ها نیست،" بر زمین رها شد. هاویه جز کلیدی برای گشوده شدن نیاز نداشت، و آن کلید سقوطِ خسرو بود. او نامهٔ شهروندی گمنام از مکه را با خواری دریده بود. اما آنگاه که از "فروغِ شکوه" خویش به "برجِ تاریکی"ای فرو افتاد که هیچ چشمی را یارای نفوذ در آن نبود، نامِ خسرو ناگهان می‌بایست در برابر نامِ محمد به وادیِ فراموشی سپرده شود؛ و هلال چنان می‌نمود که طلوعِ خود را جز تا هنگامِ افولِ آن ستاره به تأخیر نمی‌افکند. خسرو، پس از شکستِ کامل و از دست دادنِ امپراتوری‌اش، در سال ۶۲۸ به قتل رسید؛ و سال ۶۲۹ با "فتحِ عربستان" و "نخستین جنگِ محمدیان بر ضد امپراتوری روم" مشخص شده است. "و فرشتهٔ پنجم نواخت، و ستاره‌ای را دیدم که از آسمان به زمین افتاده بود؛ و کلیدِ هاویه به او داده شد. و هاویه را گشود." او به زمین فرو افتاد. آنگاه که نیروی امپراتوری روم فرسوده شده بود، و پادشاهِ بزرگِ مشرق در برجِ تاریکیِ خویش مرده افتاده بود، غارتِ شهری گمنام در مرزهای سوریه "درآمدِ انقلابی عظیم" بود. "غارتگران، رسولانِ محمد بودند، و دلاوریِ جنون‌آمیزشان از بیابان سر برآورد."»

«چاهِ بی‌انتها.— معنای این اصطلاح را می‌توان از زبان یونانی دریافت، که چنین تعریف شده است: “ژرف، بی‌انتها، عمیق”، و ممکن است به هر مکان ویران، متروک، و ناکِشت اشاره داشته باشد. این اصطلاح دربارهٔ زمین در حالت نخستینِ آشفتگیِ آن به‌کار رفته است. پیدایش 1:2. در این مورد، می‌تواند به‌درستی به بیابان‌های ناشناختهٔ صحرای عربستان اشاره داشته باشد، که از مرزهای آن انبوهِ سَراکِنه همچون دسته‌های ملخ بیرون آمدند. و سقوط خسرو، پادشاهِ ایران، به‌خوبی می‌تواند به‌مثابهٔ گشوده شدنِ چاهِ بی‌انتها تصویر شود، از آن‌رو که راه را برای پیروان محمد آماده ساخت تا از سرزمین گمنام خویش بیرون آیند و تعالیم فریبندهٔ خود را با آتش و شمشیر گسترش دهند، تا آن‌که تاریکیِ خویش را بر سراسر امپراتوریِ مشرق بگسترانند.» اوریا اسمیت، دانیال و مکاشفه، 495–498.

پہلی «وَیل»، جو پانچویں نرسنگے کے برابر ہے، روم کے خلاف اسلام کی جنگ کے آغاز کی نشان دہی کرتی ہے، اور یہ روم اور فارس کے درمیان ایک ایسی جنگ کی بھی نشان دہی کرتی ہے جس میں روم غالب آیا؛ لیکن ایسا کرتے ہوئے اس نے اپنی فوجی قوت اس حد تک صرف کر دی کہ وہ اسلامی طاقت کے عروج کو روک نہ سکا۔ پہلی وَیل اور دوسری وَیل کی نبوتی خصوصیات، تیسری وَیل کی نبوتی خصوصیات کی نشان دہی کرتی ہیں، اور یہ امر نہایت اہم ہے کہ پہلی دو وَیلوں کو تیسری وَیل کی تاریخ کی علامات کے طور پر پہچانا جائے، کیونکہ وہ تاریخ ایک لاکھ چوالیس ہزار کی مُہر کیے جانے کی مدت کی نمائندگی کرتی ہے، جس کا آغاز 11 ستمبر 2001 کو ہوا۔ ابتدائی تین آیات میں محمد کے ذریعہ ظاہر کی گئی نبوتی تاریخ کے بعد، آیت چار ابو بکر کو متعارف کراتی ہے، جو محمد کے بعد پہلے رہنما تھے۔

و به آنان فرمان داده شد که به علفِ زمین، و نه به هیچ سبزه‌ای، و نه به هیچ درختی آسیب رسانند؛ بلکه فقط به آن مردمانی که مُهرِ خدا را بر پیشانی‌های خود ندارند. مکاشفه ۹:۴.

فرمانِ ابوبکر نے اسلامی مجاہدین کو ہدایت دی کہ وہ اُس زمانے میں رومی علاقوں میں موجود عبادت گزاروں کی دو اقسام کے درمیان امتیاز کریں۔ ایک طبقہ کیتھولکوں کا تھا، جن کے بعض مذہبی سلسلوں میں سر کے پچھلے حصے کے بال منڈوانے کی رسم (ٹونشر) رائج تھی، اور جو اتوار کی عبادت بجا لاتے تھے۔ دوسرا طبقہ ساتویں دن کے سبت کو ماننے والوں کا تھا، اور سبت خدا کی مہر ہے۔

«پس از مرگ محمد، ابوبکر در سال ۶۳۲ میلادی در فرماندهی جانشین او شد؛ و چون اقتدار و حکومت خویش را به‌درستی استوار ساخت، نامه‌ای دوری به قبایل عرب فرستاد که آنچه در پی می‌آید، بخشی از آن است:—»

«چون در نبردهای خداوند می‌جنگید، مردانه رفتار کنید و پشت مکنید؛ اما مباد که پیروزی شما به خونِ زنان و کودکان آلوده گردد. هیچ درخت خرمایی را از میان مبرید و هیچ کشتزار غلّه‌ای را مسوزانید. هیچ درخت میوه‌ای را قطع مکنید و به چارپایان نیز هیچ آسیبی مرسانید، جز آنچه را که برای خوردن می‌کشید. و هرگاه پیمان یا شرطی بستید، بر آن پایدار بمانید و به وعدهٔ خویش وفا کنید. و چون پیش می‌روید، مردمانی دین‌پیشه را خواهید یافت که در دیرها به عزلت زیست می‌کنند و بر آن‌اند که بدین‌سان خدا را خدمت کنند؛ آنان را به حال خود واگذارید، نه ایشان را بکشید و نه دیرهایشان را ویران سازید. و گروهی دیگر خواهید یافت که به کنیسهٔ شیطان وابسته‌اند و فرقِ سرِ خود را تراشیده‌اند؛ هان، جمجمه‌هایشان را بشکافید و هیچ امانی به ایشان مدهید تا یا مسلمان شوند یا جزیه بپردازند.»

«در نبوت یا در تاریخ گفته نشده است که احکام انسانی‌تر به همان اندازهٔ فرمان درنده‌خویانه با دقت و وسواس اطاعت شده باشند؛ اما چنین به ایشان امر شده بود. و آنچه پیش‌تر آمد، تنها دستورهایی است که گیبون ثبت کرده است که ابوبکر به سرانی داد که وظیفه‌شان این بود که فرمان‌ها را به همهٔ لشکرهای سَرَسَن ابلاغ کنند. این فرمان‌ها، همانند پیشگویی، دارای تمایز و تفکیک‌اند؛ چنان‌که گویی خود خلیفه نیز، در اطاعتی شناخته‌شده و نیز مستقیم از فرمانی برتر از فرمان انسان فانی، عمل می‌کرد؛ و او درست در همان حال که برای جنگیدن بر ضد دین عیسی و برای گسترش محمدی‌گری به جای آن بیرون می‌رفت، همان کلماتی را بر زبان آورد که در مکاشفهٔ عیسی مسیح پیشگویی شده بود که خواهد گفت.»

«مُهرِ خدا بر پیشانی‌های ایشان.»—در ملاحظات مربوط به فصل ۷:۱–۳، نشان داده‌ایم که مُهرِ خدا همان سَبَّتِ فرمانِ چهارم است؛ و تاریخ در برابر این واقعیت خاموش نیست که در سراسر این دورهٔ حاضر، همواره نگاه‌دارندگانی برای سَبَّتِ حقیقی وجود داشته‌اند. اما در اینجا برای بسیاری این پرسش پدید آمده است که آن مردانی که در آن زمان مُهرِ خدا را بر پیشانی‌های خود داشتند و بدین‌سبب از ستمِ محمدی معاف شدند، چه کسانی بودند؟ خواننده باید این واقعیت را، که پیش‌تر بدان اشاره شد، در نظر داشته باشد که در تمام این دوره، کسانی بوده‌اند که مُهرِ خدا را بر پیشانی‌های خود داشته‌اند، یا نگاه‌دارندگانِ آگاهِ سَبَّتِ حقیقی بوده‌اند؛ و نیز باید این نکته را بیشتر مورد توجه قرار دهد که آنچه نبوت بیان می‌کند این است که حملاتِ این قدرتِ ویرانگرِ ترک متوجهِ ایشان نیست، بلکه متوجهِ طبقه‌ای دیگر است. بدین‌سان، موضوع از هر دشواری رها می‌شود؛ زیرا آنچه نبوت واقعاً اظهار می‌دارد، همین است. در متن، فقط یک طبقه از اشخاص مستقیماً مورد نظر قرار گرفته است؛ یعنی آنان که مُهرِ خدا را بر پیشانی‌های خود ندارند؛ و محفوظ‌ماندنِ آنان که مُهرِ خدا را دارند، تنها به‌طور ضمنی مطرح شده است. بر این اساس، از تاریخ نمی‌آموزیم که هیچ‌یک از اینان در هیچ‌یک از مصیبت‌هایی که ساراسن‌ها بر موضوعاتِ نفرتِ خود وارد کردند، درگیر شده باشند. مأموریتِ آنان علیه طبقه‌ای دیگر از مردمان بود. و نیز ویرانی‌ای که می‌بایست بر این طبقه از مردمان وارد آید، در تقابل با محفوظ‌ماندنِ مردمانی دیگر قرار داده نشده است، بلکه فقط با محفوظ‌ماندنِ میوه‌ها و سبزه‌های زمین؛ بدین‌گونه که: به علف، درختان، و هیچ چیز سبز آسیبی مرسانید، بلکه فقط به طبقه‌ای معین از مردمان. و در تحققِ این نبوت، با منظرهٔ شگفتی روبه‌رو هستیم از سپاهی از مهاجمان که از چیزهایی در می‌گذرند که چنین سپاهیانی معمولاً نابود می‌کنند، یعنی از سیمای طبیعت و فرآورده‌های آن؛ و در اجرای اجازه‌ای که داشتند تا به آن مردمانی که مُهرِ خدا را بر پیشانی‌های خود نداشتند آسیب رسانند، جمجمه‌های طبقه‌ای از دین‌ورزانِ سرتراشیده را، که به کنیسهٔ شیطان تعلق داشتند، می‌شکافتند.

«اینها بی‌گمان طبقه‌ای از راهبان، یا برخی دیگر از شاخه‌های کلیسای کاتولیک روم بودند. سلاح‌های محمدیان بر ضد ایشان متوجه شد. و به نظر ما، اگر نگوییم از روی قصد، نوعی تناسب خاص در این توصیف وجود دارد که آنان کسانی بودند که مُهر خدا را بر پیشانی‌های خود نداشتند؛ زیرا این دقیقاً همان کلیسایی است که با برکندن سَبَّت حقیقی و برپا داشتن بدلی به جای آن، شریعت خدا را از مُهر آن محروم ساخته است. و ما، نه از نبوت و نه از تاریخ، چنین درنمی‌یابیم که آن اشخاصی که ابوبکر به پیروان خود فرمان داد ایشان را نیازارند، مُهر خدا را در اختیار داشتند، یا لزوماً قوم خدا را تشکیل می‌دادند. اینکه آنان چه کسانی بودند، و به چه سبب از آنان درگذشتند، گواهی مختصر گیبون ما را آگاه نمی‌سازد، و ما نیز راه دیگری برای دانستن آن نداریم؛ اما همه دلیل‌ها ما را بر آن می‌دارند که باور کنیم هیچ‌یک از آنان که مُهر خدا را داشتند آزار ندیدند، حال آنکه طبقه‌ای دیگر، که به‌روشنی آن را نداشتند، به دم شمشیر سپرده شدند؛ و بدین‌سان، جزئیات نبوت به‌طور کامل برآورده می‌شود.» اوریا اسمیت، دانیال و مکاشفه، 500–502.

ابوبکر، پس از مرگ محمد، پیروان او را در قالب خلافتی منسجم گرد آورد؛ از این‌رو، هرچند آن دو دو شخصیت تاریخیِ متفاوت‌اند، با هم نمایانگر آغازِ شهادتِ اسلامِ وایِ نخست به‌شمار می‌آیند، و شخصیت تاریخی‌ای که تاریخِ وایِ نخست را رقم می‌زند، محمد است.

در آغاز تاریخِ وایِ دوم، محمد دوم در سال 1453 قسطنطنیه را فتح کرد. در سال 1449، چهار فرشته که نمایندهٔ اسلام بودند، رها شدند. آغاز و پایان وایِ اول، به‌ترتیب با محمدی، اول و دوم، مشخص شده است. از نظر نبوتی، آغاز و پایان تاریخِ وایِ اول، مُهرِ الفا و اُمگا را بر خود دارد.

آغازِ ویلِ دوم شاملِ نبوتی زمانی دربارهٔ چهار فرشته است که نمایانگرِ اسلام‌اند؛ اسلامی که در آن هنگام رها شد و سپس در 11 اوت 1840 مهار گردید. از آن نقطه تا 22 اکتبر 1844، مهر شدنِ صد و چهل و چهار هزار به تصویر کشیده می‌شود. آغازِ ویلِ دوم، رها شدنِ اسلام را مشخص می‌سازد و پایانِ آن، مهار شدنِ اسلام را نشان می‌دهد. هر دو ویلِ اول و دوم دارای نشانه‌های نبوتیِ دقیقی هستند که آغازهایشان را به پایان‌هایشان پیوند می‌دهد.

पहिल्या दोन “हाय” एकमेकांवर, “ओळीनंतर ओळ” अशा रीतीने ठेवले पाहिजेत, जेणेकरून तिसऱ्या हायची ओळख पटेल. इस्लामच्या पहिल्या दोन साक्षीदारांद्वारे दर्शविलेल्या भविष्यवाणीतील वैशिष्ट्यांपैकी एक असे आहे की ते अल्फा आणि ओमेगा यांच्या स्वाक्षरीने चिन्हित केलेल्या एका विशिष्ट कालखंडाचे प्रतिनिधित्व करतात, जो आरंभ आणि समाप्ती दर्शवितो. त्यांच्याकडे एक दुय्यम स्वाक्षरीही आहे; कारण पहिल्या हायचा आरंभ देवाच्या लोकांवर शिक्का मारला जाणे दर्शवितो, आणि दुसऱ्या हायची समाप्तीही देवाच्या लोकांवर शिक्का मारला जाणेच दर्शविते.

سومین وای هنگامی فرا رسید که اسلام به‌طور ناگهانی و غیرمنتظره به حیوانِ زمینِ مکاشفهٔ سیزده حمله کرد، و بدین‌سان دورهٔ مُهرگذاری آغاز شد. مُهرگذاریِ یکصد و چهل و چهار هزار تن با قانون یکشنبهٔ قریب‌الوقوع به پایان می‌رسد، و در پاسخ به آن ارتداد، ارتدادِ ملی به‌دنبالِ ویرانیِ ملی می‌آید. همان‌گونه که در رومِ بت‌پرست و رومِ پاپی به‌صورت نمونه پیش‌تر نشان داده شده است، ویرانیِ ملی به‌وسیلهٔ داوری‌های شیپورِ خدا به انجام می‌رسد. آن سه وای نیز شیپورها هستند. اسلامِ وایِ سوم، در قانون یکشنبهٔ به‌زودی‌فرا‌رسنده در ایالات متحده، هنگامی که دورهٔ مُهرگذاریِ یکصد و چهل و چهار هزار تن به پایان می‌رسد، بار دیگر به‌طور ناگهانی و غیرمنتظره ضربه خواهد زد. آن دوره، به‌وسیلهٔ دورهٔ آغازینِ وایِ اول، و نیز به‌وسیلهٔ دورهٔ پایانیِ وایِ دوم، به‌صورت نمونه پیش‌تر نشان داده شده است.

ما این مطالعه را در مقالهٔ بعدی ادامه خواهیم داد.

اور سارہ نے ہاجرہ مصری کے بیٹے کو، جسے اُس نے ابراہیم کے لیے جنا تھا، ٹھٹھا کرتے دیکھا۔ پس اُس نے ابراہیم سے کہا، اِس لونڈی اور اُس کے بیٹے کو نکال دے، کیونکہ اِس لونڈی کا بیٹا میرے بیٹے، یعنی اِضحاق، کے ساتھ وارث نہ ہوگا۔ اور یہ بات ابراہیم کی نظر میں اپنے بیٹے کے سبب نہایت ناگوار گزری۔ تب خدا نے ابراہیم سے کہا، لڑکے کے سبب اور اپنی لونڈی کے سبب یہ بات تیری نظر میں ناگوار نہ ہو؛ جو کچھ سارہ تجھ سے کہے، اُس کی بات مان، کیونکہ اِضحاق ہی سے تیری نسل کا نام چلے گا۔ اور لونڈی کے بیٹے کو بھی میں ایک قوم بناؤں گا، اِس لیے کہ وہ تیری نسل ہے۔ اور ابراہیم صبح سویرے اُٹھا، اور روٹی اور پانی کی ایک مشک لے کر ہاجرہ کو دی، اور اُسے اُس کے کندھے پر رکھ دیا، اور بچہ بھی اُس کے سپرد کیا، اور اُسے رخصت کر دیا۔ پس وہ روانہ ہوئی اور بیابانِ بیرسبع میں آوارہ پھرتی رہی۔ اور مشک کا پانی ختم ہو گیا، اور اُس نے بچے کو ایک جھاڑی کے نیچے ڈال دیا۔ پھر وہ گئی اور اُس کے مقابل دُور جا بیٹھی، قریباً اتنی دُور جتنی کمان کے تیر کی مار ہوتی ہے، کیونکہ اُس نے کہا، میں بچے کو مرتا ہوا نہ دیکھوں۔ سو وہ اُس کے مقابل جا بیٹھی، اور اپنی آواز بلند کر کے رونے لگی۔ اور خدا نے لڑکے کی آواز سنی، اور خدا کے فرشتہ نے آسمان سے ہاجرہ کو پکار کر اُس سے کہا، اے ہاجرہ، تجھے کیا ہوا؟ خوف نہ کر، کیونکہ جہاں لڑکا ہے وہیں خدا نے اُس کی آواز سن لی ہے۔ اُٹھ، لڑکے کو اُٹھا اور اُسے اپنے ہاتھ میں سنبھال، کیونکہ میں اُسے ایک بڑی قوم بناؤں گا۔ اور خدا نے اُس کی آنکھیں کھول دیں، اور اُس نے پانی کا ایک کنواں دیکھا؛ تب وہ گئی اور مشک میں پانی بھر لیا، اور لڑکے کو پلایا۔ اور خدا لڑکے کے ساتھ تھا؛ اور وہ بڑا ہوا، اور بیابان میں رہا، اور تیر انداز بن گیا۔ پیدایش 21:9–20۔