اکنون به بررسی تاریخی خواهیم پرداخت که در پیِ مرگ ناگهانی اسکندرِ کبیر رخ داد، که نمایانگرِ سال ۵۳۸ تا زمانِ پایان در ۱۷۹۸ است.
اور جب وہ کھڑا ہوگا تو اُس کی بادشاہی ٹکڑے ٹکڑے کر دی جائے گی، اور آسمان کی چاروں ہواؤں کی طرف تقسیم ہو جائے گی؛ اور نہ اُس کی نسل کے لیے ہوگی، اور نہ اُس اقتدار کے مطابق جو اُس نے کیا تھا؛ کیونکہ اُس کی بادشاہی جڑ سے اکھاڑ دی جائے گی، اور اُن کے سوا دوسروں کے لیے ہوگی۔ اور جنوب کا بادشاہ زور آور ہوگا، اور اُس کے سرداروں میں سے ایک بھی؛ اور وہ اُس سے زیادہ زور پکڑے گا اور حکومت کرے گا؛ اُس کی سلطنت ایک عظیم سلطنت ہوگی۔ اور برسوں کے آخر میں وہ آپس میں اتحاد کریں گے؛ کیونکہ جنوب کے بادشاہ کی بیٹی شمال کے بادشاہ کے پاس صلح کرنے کو آئے گی؛ لیکن وہ اپنے بازو کی قوت کو برقرار نہ رکھ سکے گی؛ نہ وہ قائم رہے گا، نہ اُس کا بازو؛ بلکہ وہ حوالے کر دی جائے گی، اور وہ بھی جو اُسے لائے تھے، اور وہ جس نے اُسے جنا تھا، اور وہ بھی جس نے اُن ایام میں اُسے تقویت دی تھی۔ لیکن اُس کی جڑوں کی ایک شاخ میں سے ایک اُس کے مقام پر کھڑا ہوگا، جو لشکر کے ساتھ آئے گا، اور شمال کے بادشاہ کے قلعہ میں داخل ہوگا، اور اُن کے خلاف کارروائی کرے گا، اور غالب آئے گا؛ اور اُن کے معبودوں کو بھی، اُن کے سرداروں اور اُن کے چاندی اور سونے کے نفیس ظروف سمیت، قیدی بنا کر مصر لے جائے گا؛ اور وہ شمال کے بادشاہ سے زیادہ سالوں تک قائم رہے گا۔ یوں جنوب کا بادشاہ اپنی بادشاہی میں آئے گا، اور اپنی ہی سرزمین کو واپس جائے گا۔ دانی ایل 11:4–9۔
سرانجام، پس از آنکه پادشاهی اسکندرِ کبیر شکسته شد، کسانی که برای بهدست گرفتن زمام پادشاهی پیشین او نبرد میکردند، به دو پادشاهی اصلی فروکاستند: یکی پادشاهیای که بخش جنوبی امپراتوری پیشین اسکندر را در اختیار داشت، و دیگری پادشاهیای که بخش شمالی را کنترل میکرد. از آن نقطه به بعد، در روایت نبوی، آنان بهسادگی با عنوان «پادشاه جنوب» و «پادشاه شمال» شناخته میشوند. هنگامی که کشمکش برای سیادت بر جهان به مرحلهای میرسد که تنها در قالب نزاع میان پادشاه شمال و پادشاه جنوب به تصویر کشیده میشود، نمادهای این دو پادشاهی در سراسر آن فصل ادامه مییابد.
در آیهٔ پنج، پادشاه جنوب استقرار مییابد و نیرومند است، اما پادشاه شمال نیز نیرومند است و پادشاهی او بزرگتر است. سپس در آیهٔ شش، پادشاه جنوب پیشنهادِ اتحاد با پادشاهی شمال را مطرح میکند. پیمان صلح از این راه استوار میشود که پادشاه جنوب دختر خود را به پادشاه شمال میدهد تا او با وی ازدواج کند و اتحاد ایشان را با پیوندی خانوادگی مُهر و تأیید نماید. پادشاه شمال موافقت کرد، همسر خود را کنار نهاد، و با شاهدختِ جنوب ازدواج کرد، و بدینسان اتحاد آغاز شد.
بالآخر جنوبی شہزادی ایک لڑکے کو جنم دیتی ہے، لیکن آخرکار شمالی بادشاہ اپنی نئی بیوی سے اُکتا جاتا ہے اور اُسے الگ کر دیتا ہے، جیسا کہ وہ اپنی پہلی بیوی کے ساتھ کر چکا تھا، اور اپنی پہلی بیوی کو پھر واپس لے آتا ہے۔ مگر جونہی اصل بیوی بحال کی جاتی ہے اور اُسے موقع ملتا ہے، وہ شمال کے بادشاہ، اُس کی جنوبی دلہن، اُس کے بچے، اور اُس کے پورے مصری مصاحبین کو قتل کر دیتی ہے۔ اصل بیوی کی طرف سے جنوبی شہزادی اور اُس کے بچے کے قتل کا یہ فعل جنوبی شہزادی کے خاندان کو غضب ناک کر دیتا ہے، اور اُس کے بھائیوں میں سے ایک لشکر کھڑا کرتا ہے اور شمالی سلطنت پر حملہ آور ہوتا ہے۔
لشکر جنوبی بر پادشاه شمالی پیروز میشود، و سپس همسر نخست که پادشاه شمالی را به قتل رسانده بود، یعنی عروس جنوبی او و فرزندش، اعدام میگردد. پسرِ همسر اصلی، که پس از مرگ پدرش بهعنوان پادشاه حاکمِ شمال منصوب شده بود، به اسارت درآمده و به دست پادشاه جنوبی به مصر بازگردانده میشود، همراه با برخی از آثار و بتهای مصری که در نبردهای پیشین از پادشاهی جنوبی بهوسیلهٔ پادشاهی شمالی برده شده بودند. چون پادشاه شمالیِ اسیر به مصر میرسد، از اسب فرو میافتد و میمیرد. اوریا اسمیت این تاریخ را چنین شناسایی میکند.
«آیهٔ ۶. و در پایان سالها، ایشان با یکدیگر متحد خواهند شد؛ زیرا دخترِ پادشاهِ جنوب نزد پادشاهِ شمال خواهد آمد تا توافقی برقرار کند؛ اما او قوّتِ بازو را نگاه نخواهد داشت؛ و او نیز، نه خود و نه بازویش، پایدار نخواهد ماند؛ بلکه او تسلیم خواهد شد، و آنان که او را آورده بودند، و آن که او را زاده بود، و آن که او را در این زمانها تقویت کرده بود.»
«میان پادشاهان مصر و سوریه جنگهای مکرر روی میداد. این امر بهویژه در مورد بطلمیوس فیلادلفوس، دومین پادشاه مصر، و آنتیوخوس تئوس، سومین پادشاه سوریه، صادق بود. سرانجام آنان موافقت کردند که صلح برقرار کنند، به این شرط که آنتیوخوس تئوس همسر پیشین خود، لائودیس، و دو پسر او را کنار بگذارد و با برنیس، دختر بطلمیوس فیلادلفوس، ازدواج کند. ازاینرو بطلمیوس دختر خود را نزد آنتیوخوس آورد و با او جهازی عظیم بخشید.»
«“امّا او قوّتِ بازو را نگاه نخواهد داشت؛” یعنی نفوذ و قدرت او نزد آنتیوخوس. و چنین نیز واقع شد؛ زیرا اندکی پس از آن، آنتیوخوس در حالتی از مهر و محبت، همسر پیشین خود، لائودیکه، و فرزندان او را بار دیگر به دربار بازگردانید. سپس نبوّت میگوید: “و نه او [آنتیوخوس] پایدار خواهد ماند، و نه بازوی او،” یا نسلش. لائودیکه، چون بار دیگر به لطف و قدرت بازگردانده شد، بیم داشت که آنتیوخوس، در بیثباتی خُلق خود، دوباره او را از نظر بیندازد و برنیکه را فراخواند؛ و چون دریافت که جز مرگ او هیچ چیز نمیتواند در برابر چنین احتمالی حفاظی مؤثر باشد، اندکی بعد موجبات مسموم شدن او را فراهم آورد. و نسل او از برنیکه نیز در پادشاهی جانشین وی نشد؛ زیرا لائودیکه امور را چنان تدبیر کرد که تخت سلطنت را برای پسر بزرگ خود، سلوکوس کالینیکوس، محفوظ بدارد.»
«اما چنین شرارتی نمیتوانست مدت زیادی بیمجازات باقی بماند، چنانکه نبوت در ادامه پیشگویی میکند و تاریخ بعدی نیز آن را ثابت میسازد.»
«آیهٔ ۷. اما از شاخهای از ریشههای او کسی در مقام او برخواهد خاست، که با لشکری خواهد آمد و به دژِ پادشاهِ شمال داخل خواهد شد، و بر ضد ایشان عمل خواهد کرد و غالب خواهد آمد؛ ۸. و همچنین خدایان ایشان را با امیرانشان و با ظروف گرانبهای نقره و طلای ایشان، به اسیری به مصر خواهد برد؛ و او سالهایی بیش از پادشاهِ شمال پایدار خواهد ماند. ۹. پس پادشاهِ جنوب به مملکت خود خواهد آمد و به سرزمین خویش بازخواهد گشت.»
«این شاخه از همان ریشه با برنیکه، برادر او، بطلمیوس اورگتس بود. او هنوز دیری از جانشینیِ پدرش، بطلمیوس فیلادلفوس، در پادشاهی مصر نگذشته بود که، از شوق انتقام خون خواهرش برنیکه مشتعل شده، سپاهی عظیم فراهم آورد و به قلمرو پادشاه شمال، یعنی سلوکوس کالینیکوس، که با مادرش لائودیکه بر سوریه سلطنت میکرد، یورش برد. و بر آنان چیره شد، تا آنجا که سوریه و کیلیکیه و نواحی علیای آن سوی فرات و تقریباً تمامی آسیا را فتح کرد. اما چون شنید که در مصر فتنهای برخاسته است که بازگشت او را به وطن لازم میسازد، پادشاهی سلوکوس را غارت کرد و چهل هزار تالان نقره و ظروف گرانبها و دو هزار و پانصد تمثالِ خدایان را برگرفت. در میان اینها تمثالهایی بود که کمبوجیه پیشتر از مصر برداشته و به پارس حمل کرده بود. مصریان که یکسره به بتپرستی سپرده بودند، به عنوان بزرگداشتِ اینکه او پس از سالیان بسیار خدایانِ به اسارترفتهشان را بدینسان بازگردانیده بود، لقبِ اورگتس، یعنی «نیکوکار»، را به بطلمیوس دادند.»
«این، به گفتهٔ اسقف نیوتن، گزارشِ ژروم است که از مورخان باستان اقتباس شده است؛ اما او میگوید هنوز نویسندگانی موجودند که چندین مورد از همین جزئیات را تأیید میکنند. آپیان به ما اطلاع میدهد که لائودیسه، پس از آنکه آنتیوخوس را کشت و بعد از او هم برنیکه و فرزندش را، بطلمیوس، پسرِ فیلادلفوس، برای انتقام آن قتلها، به سوریه یورش برد، لائودیسه را کشت، و تا بابل پیش رفت. از پولیبیوس میآموزیم که بطلمیوس، ملقّب به اوئرگتس، چون از رفتار بیرحمانهای که با خواهرش، برنیکه، شده بود سخت به خشم آمده بود، با لشکری به سوریه لشکر کشید و شهرِ سلوکیه را گرفت؛ شهری که چند سال پس از آن نیز بهوسیلهٔ پادگانهای پادشاهان مصر نگاه داشته شد. بدینسان او به دژِ پادشاهِ شمال داخل شد. پولیائنوس تصدیق میکند که بطلمیوس بدون جنگ یا نبرد، بر تمام سرزمین از کوه توروس تا هند مسلط شد؛ اما او این امر را به اشتباه به پدر نسبت میدهد نه به پسر. یوستین اظهار میدارد که اگر بطلمیوس به سبب آشوبی داخلی به مصر فراخوانده نشده بود، تمام پادشاهیِ سلوکوس را تصرف میکرد. بدینترتیب پادشاهِ جنوب به قلمروِ پادشاهِ شمال درآمد و به سرزمین خود بازگشت، چنانکه نبی پیشگویی کرده بود. و او همچنین سالهای بیشتری از پادشاهِ شمال زیست؛ زیرا سلوکوس کالینیکوس در تبعید، بر اثر سقوط از اسب خود، درگذشت؛ و بطلمیوس اوئرگتس چهار یا پنج سال بیش از او زنده ماند.» اوریا اسمیت، Daniel and the Revelation, 250–252.
یکی از ویژگیهای نبویِ روم، و از اینرو پادشاه شمال، آن است که برای استقرار بر تخت، باید سه مانع جغرافیایی را مغلوب سازد. نخستین پادشاه شمال در پیِ پادشاهیِ ازهمگسیختهٔ اسکندر، بهواسطهٔ سلوکوس نیکاتور استقرار یافت؛ او کسی بود که در فاصلهٔ سالهای ۳۱۶ تا ۳۱۲ پیش از میلاد، برای مدتی کوتاه بهعنوان سردارِ بطلمیوس (پادشاه جنوب) خدمت کرده بود. آیهٔ پنج به این واقعیت اشاره میکند آنجا که میگوید: «و پادشاه جنوب قوی خواهد شد، و یکی از سروران او؛ و او از وی نیرومندتر خواهد شد.» بطلمیوس پادشاه جنوب بود، و او سرداری داشت (یکی از سرورانش) که مقدر بود از بطلمیوس نیرومندتر گردد؛ و عبارت پایانیِ آیهٔ پنج میگوید: «و سلطنت خواهد کرد؛ و سلطنت او سلطنتی عظیم خواهد بود.» سلوکوس، سردارِ بطلمیوس، قرار بود نخستین پادشاه شمال شود. اما برای آنکه سلوکوس پادشاه شمال گردد، میبایست از پادشاه جنوب جدا شود و پس از آن سه منطقهٔ جغرافیایی را فتح کند.
نخستین ناحیهای که سلوکوس فتح کرد، در سال ۳۰۱ پیش از میلاد، مشرق بود. سپس در سال ۲۸۶ پیش از میلاد، مغرب را که در اختیار جانشین کاساندر بود، به تصرف درآورد؛ و آنگاه در سال ۲۸۱ پیش از میلاد، هنگامی که لوسیماخوس را مغلوب ساخت، سومین قلمرو خود را در شمال به دست گرفت. پادشاه شمال در سال ۲۸۱ پیش از میلاد بر تخت استوار گردید.
معاهدهٔ صلحی که بعداً با پادشاه جنوب منعقد شد، در سال ۲۵۲ پیش از میلاد روی داد. شش سال بعد، در ۲۴۶ پیش از میلاد، برنیس (شاهدخت جنوبی)، پسرش، و تمام ملازمانش به قتل رسیدند. پس از آن، پادشاه جنوب پسر لائودیسه، سلوکوس کالینیکوس، را اسیر کرد و او را با خود به مصر برد، جایی که او در اثر سقوط از اسب جان سپرد. دوران سلطنت نخستین پادشاه شمال از ۲۸۱ پیش از میلاد تا ۲۴۶ پیش از میلاد بود، که برابر با سی و پنج سال است.
یازدهم باب کا پہلا بادشاہِ شمال تخت پر قائم ہونے کے لیے تین جغرافیائی رکاوٹوں پر غالب آیا۔ بتپرست روم نے بھی تخت پر قائم ہونے کے لیے تین جغرافیائی رکاوٹوں کو فتح کیا [دانی ایل 8:9 دیکھیں]، اور پاپائی روم نے بھی تخت پر قائم ہونے کے لیے تین جغرافیائی رکاوٹوں کو فتح کیا [دانی ایل 7:20 دیکھیں]۔ جدید روم بھی تخت پر قائم ہونے کے لیے تین جغرافیائی رکاوٹوں کو فتح کرتا ہے [دانی ایل 11:40–43 دیکھیں]۔
پس از آنکه بر تخت استقرار یافت، نخستین پادشاه شمال سی و پنج سال فرمان راند. پس از آنکه بر تخت استقرار یافت، رومِ بتپرست برای «یک زمان» (سیصد و شصت سال) سلطنت کرد. پس از آنکه بر تخت استقرار یافت، رومِ پاپی برای «یک زمان و زمانها و نصفِ زمان» (هزار و دویست و شصت سال) فرمان راند. پس از آنکه بر تخت استقرار یابد، رومِ مدرن برای چهل و دو ماهِ نمادین (که نیز بهصورت «یک ساعت» یاد شده است) حکومت خواهد کرد.
خواهر وایت به ما آگاه میسازد که «بخش زیادی از تاریخی که در باب یازدهم دانیال ثبت شده است، دوباره تکرار خواهد شد.» سپس آیات سیویک تا سیوشش را نقل میکند و میگوید: «صحنههایی مشابه آنچه در این کلمات توصیف شده است، رخ خواهد داد.» در آن آیات، روم پاپی (مکروهِ ویرانکننده) در سال ۵۳۸ بر تخت «نشانده» میشود، و سپس قوم خدا را برای «روزهای بسیار» (هزار و دویست و شصت سال) آزار میدهد، تا آنکه نخستین «غضب» در سال ۱۷۹۸ به انجام میرسد. تاریخ آیات سیویک تا سیوشش در شش آیهٔ آخر باب یازدهم تکرار میشود، اما این تاریخ همچنین در آیات پنج تا نه نیز بهطور کامل نمونهوار به تصویر کشیده شده بود.
برقرار شدن سلوکوس بهعنوان پادشاه شمال در سال ۲۸۱ پیش از میلاد، با سال ۵۳۸ منطبق است. هر دو، جلوس پادشاه شمال را در پایانِ غلبه بر سه مانع جغرافیایی به تصویر میکشند. دورهٔ حاکمیت پاپی به چندین صورت بیان شده است: هزار و دویست و شصت روز، چهل و دو ماه، زمان، اوقات و نصفِ زمان، مدتی، و سه سال و نیم. حکومت سلوکوس سی و پنج سال بود، و یکدهم، یا عُشرِ، سی و پنج، سه و نیم است. یکدهمِ سی و پنج سال همچنین بهصورت «سهونیم» (3.5) سال بیان میشود. «سه سال و نیم» نمادی از دورهٔ حاکمیت پاپی است.
پاپیّت در سال ۱۷۹۸ زخمِ مُهلِکِ خود را دریافت کرد، هنگامی که پادشاه جنوب، ناپلئون بناپارت (بهمعنای «پسرِ بختیار»)، ژنرال خود را فرستاد تا پاپ را به اسارت گیرد. یک سال بعد، در ۱۷۹۹، پاپ در تبعید درگذشت؛ همانگونه که نخستین پادشاه شمال نیز که به دست پادشاه جنوب به اسارت برده شده بود، درگذشت. سلوکوس کالینیکوس در حالی که در مصر در اسارت بود، بر اثر افتادن از اسب جان سپرد. پاپ همان کسی بود که بر وحش سوار بود. آن وحش نمایانگر نظام سیاسیای بود که پاپ برای به انجام رساندن اعمال شیطانیِ خود به کار میبرد. آن وحش در سال ۱۷۹۸ کشته شد، و پاپی که بر آن سوار شده و بر آن سلطنت کرده بود، یک سال بعد درگذشت. سلوکوس کالینیکوس با افتادن از اسب (یعنی وحشی که بر آن سوار بود) درگذشت. اسارت پاپیّت در سالهای ۱۷۹۸ و ۱۷۹۹، بهگونهای کامل بهوسیلهٔ اسارتِ نخستین پادشاه شمال، پیشنمون شد.
آنچه خشمِ پادشاهِ جنوب را بر پادشاهِ شمال برانگیخت، پیمان صلحی بود که نقض شد؛ امری که با کنار نهادنِ برنیسه (عروسِ جنوبی) و مرگِ بعدیِ او به دستِ لائودیسه بازنمایی شده است. ناپلئون در سال 1797 میانِ فرانسهٔ انقلابی و دولتهای پاپی پیمان صلحی منعقد کرده بود. این پیمان به نامِ شهرِ تولنتینو در آنکونا، ایتالیا، که پیمان در آنجا امضا شده بود، نامگذاری شد. این پیمان به طور رسمی در فوریهٔ 1798 پایان یافت، هنگامی که فرانسه پاپ را به اسارت گرفت. سببِ ابطالِ این پیمان، تلاشِ فرانسه برای گسترشِ انقلابِ خود بود.
ناپلئون کے جنرل ڈوفو 1797 میں روم میں موجود تھے، بطورِ جزو اُس فرانسیسی مہماتی فوج کے جسے ڈائریکٹری نے بھیجا تھا، جو اُس وقت فرانس کی حکمران حکومت تھی۔ اٹلی کے لیے فرانسیسی مہم کا مقصد، جس میں جنرل ڈوفو کی روم میں موجودگی بھی شامل تھی، رومن جمہوریہ کی حمایت کرنا تھا، جو ایک قلیل العمر تابع ریاست تھی اور جسے اطالوی جزیرہ نما میں فرانسیسی انقلابی افواج نے قائم کیا تھا۔ اس دور میں فرانسیسی پورے یورپ میں انقلابی تحریکوں کی حمایت کرنے اور انقلابی نظریات کو پھیلانے میں سرگرم تھے۔ اٹلی میں اُن کا مقصد بادشاہتوں کا تختہ الٹنا اور فرانسیسی جمہوریہ کے نمونے پر جمہوری ریاستیں قائم کرنا تھا۔
حضور و اقدامات دوفوت در رم موجب برانگیختهشدن مخالفت از سوی جناحهای محافظهکار، از جمله هواداران ایالات پاپی و اشراف محلی، شد. در دسامبر ۱۷۹۷، در جریان رویارویی میان نیروهای فرانسوی و هواداران ایالات پاپی، ژنرال دوفوت به قتل رسید، و بدینسان بهانه برای آنکه ناپلئون در سال بعد ژنرال برتیه را بفرستد تا پاپ را به اسارت گیرد، فراهم شد. نقض یک معاهدهٔ صلح میان پادشاهان جنوب و شمال، در هر دو تاریخ، انگیزهای را فراهم آورد تا پادشاه شمال به دست پادشاه جنوب به اسارت گرفته شود.
آیهٔ هشتم میگوید: «و خدایان ایشان را نیز با امیرانشان و با ظروف نفیسِ نقره و طلای ایشان به مصر به اسیری خواهد برد.» هنگامی که بطلمیوس در تحقق این آیه به مصر بازگشت، مصریان به سبب اقدام او در بازگرداندن بتها و آثار ایشان که پیشتر پادشاه شمال از آنان گرفته بود، به عنوان تحسین، لقب «اُئِرگِتِس» (نیکوکار) را به او دادند. در سال ۱۷۹۸، غارت روم به دست فرانسویان روی داد. مورخان ثبت کردهاند که تنها در یک روز، پانصد ارابهٔ اسبکش، تحت محافظت شدید نظامی، در حال ترک شهر دیده شد.
این کاروان شامل شمار عظیمی از مجسمههای عتیق و نقاشیهای رنسانس بود که فرانسه آنها را بر وفقِ معاهدهٔ صلحِ شکستهشدهٔ تولنتینو به تصرف خود درمیآورد. این آثار هنری شامل گروهِ لائوکوئون، آپولونِ بلودره، گلِ در حالِ مرگ، کوپید و پسیکه، آریادنه در ناکسوس، ونوسِ مدیچی، و پیکرههای غولآسای تیبر و نیل بود؛ همچنین پردههای نقشین و نقاشیهای رافائل، از جمله «تجلی»، «مدونای دی فولینیو»، «مدونای دلا سِدیا»، «سانتا کونورساتسیونه» اثرِ تیسین؛ و بسیاری آثار دیگر. تا چند سال بعد از آن نبود که این گنجینههای ربودهشده در موزهٔ ناپلئونیِ لوور، که در سال ۱۸۰۷ افتتاح شد، به نمایش گذاشته شدند. همانگونه که بطلمیوس به سبب بازگرداندنِ گنجینههای مصریان مورد تکریم قرار گرفت، گنجینههایی که از روم حمل شده بود در بخشی از موزه که به نام ناپلئون نامگذاری شده بود، قرار داده شد.
آیات پنج تا نه، موازاتی کامل با تاریخی هستند که از سال ۵۳۸ آغاز میشود و در ۱۷۹۸ و ۱۷۹۹ پایان مییابد. این آیات با آیات سیویک تا سیوشش انطباق دارند، که در شش آیهٔ پایانی فصل نمود یافتهاند؛ آیاتی که توانمند شدن نهایی رومِ معاصر را وصف میکنند، آنگاه که بر سه مانع غلبه میکند و سرانجام به پایان خود میرسد، بیآنکه یاوری برایش باشد. سپس آیهٔ ده به تاریخ ۱۹۸۹ میپردازد.
لیکن اُس کے بیٹے برانگیختہ ہوں گے اور بڑی بڑی فوجوں کی ایک کثیر جماعت جمع کریں گے؛ اور اُن میں سے ایک یقیناً آئے گا اور سیلاب کی مانند اُمڈتا اور گزرتا چلا جائے گا؛ پھر وہ لوٹے گا اور اپنے قلعہ تک برانگیختہ رہے گا۔ دانی ایل 11:10۔
تحققُ الآيةِ العاشرةِ تاريخيًّا يُجسِّدُ سنةَ 1989، حين إنَّ البابويَّةَ، في تحالفٍ سرِّيٍّ مع رونالد ريغان، «فاضت» و«اجتازت» الاتحادَ السوفييتي، ولم تُبقِ إلا حصنَه (روسيا)، إذ انحلَّ الاتحادُ السوفييتي (USSR) في أعقابِ البيريسترويكا.
اور آخر زمان میں جنوب کا بادشاہ اُس پر حملہ آور ہوگا، اور شمال کا بادشاہ رتھوں، سواروں اور بہت سے جہازوں کے ساتھ بگولے کی مانند اُس پر چڑھ آئے گا؛ اور وہ ممالک میں داخل ہوگا، اور سیلاب کی طرح اُمنڈتا ہوا گزر جائے گا۔ دانی ایل 11:40۔
تاریخِ آیتِ دهم نمایانگرِ تلافیای در برابرِ غلبهٔ پادشاهِ جنوب بر پادشاهِ شمال در سال 246 ق.م. است، و نمونهای از تلافیای در برابرِ غلبهٔ پادشاهِ جنوب بر پادشاهِ شمال در سال 1798 نیز میباشد. آیهٔ چهل با زمانِ آخر در سال 1798 آغاز شد، هنگامی که پادشاهِ جنوب (فرانسهٔ خداناباور) زخمِ مهلک را بر پادشاهِ شمال (قدرتِ پاپی) وارد ساخت، و با فروپاشیِ اتحادِ جماهیرِ شوروی در زمانِ آخر در سال 1989 به انجام رسید. زمانِ آخر در سال 1798 در آیهٔ چهل با این عبارت نشان داده شده است: «و در زمانِ آخر، پادشاهِ جنوب او را هُل خواهد داد.» «دو نقطه» (:) که بخشِ پایانیِ آیه را از هم جدا میسازد، زمانِ آخرِ بعدی را در سال 1989 مشخص میکند. «و پادشاهِ شمال مانندِ گردباد، با ارابهها و سواران و کشتیهای بسیار، بر او خواهد آمد؛ و به ممالک داخل خواهد شد، و سرریز کرده، خواهد گذشت.»
ما این مطالعه را در مقالهٔ بعدی ادامه خواهیم داد.
«هر امتی که بر صحنهٔ عمل قدم نهاده است، اجازه یافته است جایگاه خود را بر زمین اشغال کند، تا دیده شود که آیا مقصودِ “نگهبان و قدوس” را به انجام خواهد رسانید یا نه.» نبوت، صعود و سقوط امپراتوریهای عظیم جهان—بابل، ماد و پارس، یونان، و روم—را ترسیم کرده است. با هر یک از اینها، همانگونه که با ملتهای کمقدرتتر نیز، تاریخ تکرار شد. هر یک دورهٔ آزمون خود را داشت، هر یک ناکام ماند، جلالش زایل شد، قدرتش از میان رفت، و جایگاهش را دیگری اشغال کرد....
«از برآمدن و فرو افتادن ملتها، آنگونه که در صفحات نوشتار مقدّس آشکار گردیده است، ایشان باید بیاموزند که جلال صرفاً ظاهری و دنیوی تا چه اندازه بیارزش است. بابل، با تمامی قدرت و شکوه خود، که جهان ما هرگز از آن زمان به بعد همانندش را ندیده است،—قدرت و شکوهی که برای مردمان آن روزگار چنان استوار و پایدار مینمود،—تا چه حد بهکلی از میان رفته است! همچون «گل علف» هلاک شده است. بدینگونه هر آنچه بنیادش خدا نباشد، نابود میگردد. تنها آنچه با قصد او پیوسته باشد و خصلت او را بیان کند، میتواند پایدار بماند. اصول او تنها امور استواری هستند که جهان ما میشناسد.» Education, 177, 184.