«ما باید خود بدانیم که مسیحیت از چه چیز تشکیل می‌شود، حقیقت چیست، ایمانی که پذیرفته‌ایم کدام است، و قوانین کتاب‌مقدس چیست—قوانینی که از عالی‌ترین مرجع به ما داده شده است.» The 1888 Materials, 403.

در طی چندین سال، «آینده برای آمریکا» این حقیقت را مشخص ساخته است که هفت کلیسای مکاشفه نه تنها تاریخ اسرائیلِ جدید را از زمان رسولان تا پایان جهان نمایندگی می‌کنند، بلکه هفت کلیسا همچنین نمایانگر اسرائیلِ باستان از زمان موسی تا سنگسار شدن استیفان نیز هستند. پیشگامان ادونتیسم این حقیقت را تعلیم ندادند، اما اصولی را که این حقیقت را استوار می‌سازد، درک کرده و به کار بردند. عیسی پایان را از ابتدا بیان می‌کند و اسرائیلِ باستان نمایندهٔ اسرائیلِ جدید است. بنابراین، هر حقیقتی که بخشی از ویژگی‌های نبویِ اسرائیلِ جدید باشد، در اسرائیلِ باستان نیز وجود داشته است.

پیش از تاریخ میلریتی، دیدگاه سنتی مسیحی دربارهٔ هفت کلیسا این بود که آنان نمایانگر کلیساهای واقعیِ آسیای صغیر در زمان یوحنا بودند. دیدگاه سنتی همچنین بر این امر واقف بود که اندرز به کلیساهای منفرد را می‌توان نیز به‌منزلهٔ اندرزهای مشخص به کلیساهای گوناگون در سراسر تاریخ مسیحیت فهمید، و نیز اینکه همان اندرزها و هشدارها برای مسیحیان منفرد نیز هست. آنان همچنین می‌دانستند که هفت کلیسا نمایانگر هفت دوره از تاریخ کلیسا از زمان شاگردان تا پایان جهان است. این دیدگاه‌ها پیش از تاریخ میلریتی وجود داشتند. آن چهار شناختِ مربوط به هفت کلیسا که دیدگاه سنتیِ پیش از ویلیام میلر را تشکیل می‌دادند، مبتنی بوده و هستند بر تفسیر «تاریخ‌گرا» از کتاب مقدس. همین روش‌شناسی بود که فرشتگان خدا ویلیام میلر را به پذیرفتن آن هدایت کردند.

«هفت کلیسای آسیا، تاریخ کلیسای مسیح است در هفت صورت آن، در همه پیچ‌وخم‌ها و گردش‌هایش، در همه کامیابی‌ها و سختی‌هایش، از روزگار رسولان تا پایان جهان. هفت مُهر، تاریخ معاملات و عملکرد قدرت‌ها و پادشاهان زمین نسبت به کلیسا، و نیز حفاظت خدا از قوم خویش در همان مدت است. هفت کرنا، تاریخ هفت داوری ویژه و سنگین است که بر زمین، یا بر قلمرو روم، فرستاده شد. و هفت پیاله، هفت بلای آخر است که بر روم پاپی فرستاده شد. با اینها، وقایع بسیار دیگری نیز درآمیخته است که چون جویبارهای فرعی در آن تنیده شده‌اند و رود عظیم نبوت را پُر می‌سازند، تا آن‌که سرانجام همه‌چیز ما را به اقیانوس ابدیت می‌رساند.»

«به نظر من، این طرحِ نبوتِ یوحنا در کتابِ مکاشفه است. و کسی که می‌خواهد این کتاب را درک کند، باید از بخش‌های دیگرِ کلامِ خدا آگاهیِ کامل داشته باشد. تمثیل‌ها و استعاره‌هایی که در این نبوت به کار رفته‌اند، همگی در همان‌جا توضیح داده نشده‌اند، بلکه باید در انبیای دیگر یافت شوند و در دیگر آیاتِ کتابِ مقدس تفسیر گردند. ازاین‌رو آشکار است که خدا مطالعهٔ تمامِ مجموعه را مقرر داشته است، حتی برای به‌دست‌آوردنِ معرفتی روشن از هر بخشی.» ویلیام میلر، سخنرانی‌های میلر، جلد ۲، سخنرانی ۱۲، ۱۷۸.

خواهر وایت با دیدگاه «تاریخ‌گرا»یی که میلر بدان معتقد بود موافق است و آن را تأیید می‌کند، اما او نسبت به آنچه میلر دیده بود، بینشی عمیق‌تر به کتاب مکاشفه افزود؛ زیرا میلر قُدس را آن‌گونه که در حقیقت هست نشناخته بود. او قُدس را زمین می‌دانست. خواهر وایت دریافت که هنگامی که عیسی پیشگویی‌های به‌تصویرکشیده‌شده در کتاب مکاشفه را ارائه می‌کرد، مسیح این کار را در پیوند با خدمت خویش به‌عنوان کاهن اعظم آسمانی انجام می‌داد.

جب یوحنا مُڑ کر مسیح کو دیکھتا ہے تو وہ کہانت کے لباس میں شمعدانوں کے درمیان چلتے ہوئے دکھائی دیتے ہیں، اور شمعدان مقدّس مقام میں واقع ہیں، لہٰذا یہ اُس کی معراج کے بعد کی، مگر 1844 میں اُس کے اقدس الاقداس میں داخل ہونے سے پہلے کی تاریخ کی طرف اشارہ کرتا ہے۔ ملر اس حقیقت کی اہمیت کو سمجھ نہیں سکتا تھا۔ نہ ہی ٹنڈیل، لوتھر، یا جان وِکلف، یا ابتدائی مصلحین میں سے کوئی اسے سمجھ سکتا تھا۔ سچائی تدریجی ہے، اور کامل دن تک زیادہ سے زیادہ روشن ہوتی جاتی ہے۔

«اصل عظیمی که رابینسن و راجر ویلیامز با چنان شرافتی از آن دفاع کردند—یعنی اینکه حقیقت ماهیتی تدریجی دارد و مسیحیان باید آماده باشند تا هر نوری را که ممکن است از کلام مقدس خدا بتابد بپذیرند—از نظر نسل‌های پس از ایشان دور ماند. کلیساهای پروتستان آمریکا—و نیز کلیساهای اروپا—که در دریافت برکات اصلاح دینی به‌غایت مورد لطف واقع شده بودند، نتوانستند در مسیر اصلاح به پیش روند. هرچند گهگاه مردانی امین برمی‌خاستند تا حقیقتی تازه را اعلام کنند و خطاهای دیرپا را آشکار سازند، اکثریت، همچون یهودیان در روزگار مسیح یا پیروان پاپ در زمان لوتر، خرسند بودند که همان را باور کنند که پدرانشان باور کرده بودند و همان‌گونه زندگی کنند که آنان زیسته بودند. ازاین‌رو، دین بار دیگر به صورت‌گرایی منحط شد؛ و خطاها و خرافاتی که اگر کلیسا همچنان در نور کلام خدا گام برمی‌داشت کنار افکنده می‌شد، حفظ و گرامی داشته شد. بدین‌سان، روحی که اصلاح دینی الهام کرده بود، به‌تدریج خاموش شد، تا آنجا که تقریباً همان اندازه نیاز به اصلاح در کلیساهای پروتستان وجود داشت که در کلیسای روم در زمان لوتر. همان دنیازدگی و رخوت روحانی، همان‌گونه حرمت نهادن به آرای انسان‌ها، و جایگزین ساختن نظریه‌های بشری به‌جای تعالیم کلام خدا وجود داشت.» The Great Controversy, 297.

Si no se reconoce el hecho de que la verdad se desarrolla progresivamente a lo largo de la historia, entonces el significado de cualquier nueva luz en esta generación final bien puede resultar imposible de reconocer. Una vez que una persona deja de comprender la naturaleza progresiva de la «verdad», automáticamente comienza a apoyarse en tradiciones, costumbres y en la dirección humana caída.

میتودولوژی‌ای که میلر به کار گرفت، نشانه‌ای در مسیر است که در سراسر خط نبوی امتداد می‌یابد و شهادتی از رشد حقیقت کتاب‌مقدسی را ارائه می‌کند که با رسولان آغاز شد. با این حال، در آن نشانه‌ای که به‌وسیلهٔ میلر نمایان شده است، آغازی را می‌یابیم که در پایان، همتایی را مطالبه می‌کند. اکثر مردم هرگز این واقعیت‌ها را درک نمی‌کنند، اما دربارهٔ شیطان چنین نیست.

شیطان از زمان سرکشی‌اش در آسمان، همواره در برابر حقیقت و پیشرفت آن ایستادگی کرده است. هنگامی که در سیر تاریخ، کار به جایی رسید که اصلاح‌گران آغاز کردند به‌طور روشن دریابند که چگونه باید کتاب‌مقدس را مطالعه کنند، شیطان همان کاری را کرد که همیشه می‌کند و بدیل‌های جعلی را وارد ساخت. شواهد تاریخیِ کار او در جعل حقیقت نشان می‌دهد که یسوعیان، مانند ریبرا و لوئی دِ آلکازار، روش‌شناسیِ جعلیِ خود را مشخصاً بر ضد کتاب مکاشفه متمرکز کردند. روش‌شناسیِ فاسدی که «پرتریسم» نامیده می‌شود، در قرون دوم و سوم، با دو نماینده اصلیِ این روش‌شناسیِ کاذب آغاز شد. یکی اوسبیوسِ قیصریه (260–339) بود، و دیگری ویکتورینوسِ پتّاو (درگذشته حدود 304). هر دوی این چهره‌های نخستینِ تاریخی، آن روش‌شناسی را ترویج کردند که بر اساس آن، کتاب مکاشفه در زمان امپراتوری روم و به‌وسیله شخصیت‌های تاریخی‌ای چون امپراتور بدنام، نرون، تحقق یافته بود.

در قرن نوزدهم، جان داربی (1800–1882) از بریتانیا روش‌شناسی شیطانیِ دیگری را مطرح ساخت که همچنین به پاورقی‌های «کتاب‌مقدس اسب تروا» موسوم به Scofield Reference Bible، که پیش‌تر آن را شناسایی کرده‌ایم، وارد شد. «دیسپنسیشنالیسم» چارچوبی الهیاتی است که تاریخ و تعامل خدا با بشریت را به دوره‌های متمایز، یا «دیسپنسیشن‌ها»، تقسیم می‌کند؛ دوره‌هایی که در آنها خدا طرح خود را به شیوه‌های متفاوت به اجرا درمی‌آورد. در اینجا به این نکته اشاره می‌کنم، زیرا این یکی از همان دروغ‌هایی است که به جنبش Future for America از سوی صداهایی از همان حوزه‌ای که داربی اندیشه‌های شیطانی خود را در آن ترویج کرده بود، وارد شد. اندیشه‌های داربی که به Future for America حمله‌ور شدند، با فلسفهٔ آنچه به‌اصطلاح جنبش «وُک» امروزی خوانده می‌شود همراه بود؛ جنبشی که همان هرج‌ومرجِ نمایان‌شده در انقلاب فرانسه و همان بی‌بندوباریِ نمایان‌شده در سدوم و عموره را ترویج می‌کند.

امروز الهی‌دانان ادونتیسمِ نوین، برای تضعیف و انکار هم کتاب‌مقدس و هم روحِ نبوت، از نظامی برای کالبدشکافیِ حقایقِ کتاب‌مقدس بهره می‌برند که بر یک نظامِ دوگانهٔ تفسیرِ کتاب‌مقدس مبتنی است. آنان مردان را یا به‌عنوان متخصصانِ زبان‌های کتاب‌مقدسی معرفی می‌کنند یا به‌عنوان متخصصانِ تاریخِ کتاب‌مقدس. ازاین‌رو، الهی‌دانانِ ادونتیسمِ امروز، اذهانِ ادونتیسمِ لائودیکیه‌ای را یا از طریق تفسیرِ کلامِ خدا بر پایهٔ فهمِ انسانِ سقوط‌کرده از تاریخ، و یا بر پایهٔ فهمِ انسانِ سقوط‌کرده از زبان، تحت سلطهٔ خود نگاه می‌دارند. این جلوه‌های نوینِ گمراهی، که بارها برای حمله به پیامی که اکنون می‌خوانید به‌کار گرفته شده‌اند، در این مقالات، هنگامی که نمادپردازیِ انقلابِ فرانسه را بررسی کنیم، بیشتر مورد توجه قرار خواهند گرفت. شیطان زنده است، و می‌داند که وقتش کوتاه است. آخرین قاعده از قواعدِ میلر، یعنی قاعدهٔ شمارهٔ چهارده، با بندِ زیر پایان می‌یابد.

«الٰہیات جو ہماری درسگاہوں میں پڑھائی جاتی ہے، ہمیشہ کسی نہ کسی فرقہ وارانہ عقیدہ پر قائم ہوتی ہے۔ ممکن ہے کہ ایک خالی ذہن لے کر اس پر اس قسم کی تعلیم نقش کر دی جائے، لیکن اس کا انجام ہمیشہ تنگ نظری ہی ہوگا۔ ایک آزاد ذہن کبھی دوسروں کے نظریات سے مطمئن نہیں ہوگا۔ اگر میں نوجوانوں کو الٰہیات کا معلم ہوتا، تو پہلے میں ان کی استعداد اور ذہن کو جانچتا۔ اگر یہ اچھے ہوتے، تو میں انہیں خود اپنے لیے بائبل کا مطالعہ کرنے دیتا، اور آزاد کر کے بھیجتا تاکہ وہ دنیا کی بھلائی کریں۔ لیکن اگر ان میں ذہن نہ ہوتا، تو میں ان پر کسی دوسرے کا ذہن ثبت کر دیتا، ان کی پیشانی پر متعصب لکھ دیتا، اور انہیں غلاموں کے طور پر روانہ کر دیتا!» ولیم ملر، Miller’s Works، جلد 1، 24۔

در دوره‌ای درست پس از روزگارِ یوحنای مُکاشفه‌گر، و نیز در ایامِ اصلاحات، شیطان به‌طور فعال در حال پدید آوردنِ روش‌شناسی‌های کاذبِ نبوی بود تا تحلیلِ راستینِ کتاب‌مقدسی را دچار سردرگمی ساخته و نابود کند. آنچه گاه در این واقعیاتِ تاریخی از نظر دور می‌ماند این است که همهٔ آن روش‌شناسی‌های شیطانی، مستقیماً نه متوجه هیچ کتابی جز کتابِ مکاشفه بودند. موضوعِ کارِ هر یک از این مروّجانِ سردرگمیِ شیطانی، همان کتاب بود. کتابِ مکاشفه همواره هدفِ شیطان بوده است. شیطان می‌داند که این کتابِ مکاشفه است که باید با آن به جنگ برخیزد. هنگامی که این حقیقت را درمی‌یابیم، آنگاه می‌توانیم واقعیتی نادیدنیِ دیگر را نیز تشخیص دهیم، که به‌واسطهٔ حقیقتی مهمِ دیگر از نظر پنهان مانده است.

روش کاذب یسوعیان بدین منظور طراحی شده بود که مانع از آن گردد که به‌روشنی فهمیده شود پاپِ کلیسای روم همان ضدّمسیحِ نبوت کتاب‌مقدّس است. هر یک از مصلحان پروتستان این حقیقت را تشخیص دادند و آن را بازشناختند. ازاین‌رو، هنگامی که در گذشته تاریخ دقیق مردانی چون ریبرا و لوئی دِ آلکازار به‌طور علنی از راه گفتار و نشر ارائه شده است، تاریخِ مردانی چون ریبرا و لوئی دِ آلکازار با این هدف به‌کار رفته است که تلاش‌های شیطانی برای جلوگیری از درک درستِ «مردِ گناه» نشان داده شود. شهادت‌های مکتوب یا شفاهی که مقصود از معرفی این روش‌های شیطانی را افشا می‌کنند، تا آنجا که پیش می‌روند درست‌اند، اما شیطان در پی آن بود که بیش از صرفِ براهین کتاب‌مقدّسیِ شناسایی‌کنندهٔ ضدّمسیح به‌عنوان پاپ روم را پنهان سازد.

در کتاب مکاشفه حقایقی وجود دارد که زیرِ آشفتگیِ پدیدآمده از این نظام‌های کاذبِ تفسیرِ کتاب‌مقدّس، که بیرون از موضوعِ آن انسانی است که عددش ششصد و شصت و شش است، پوشیده مانده‌اند. یکی از آن حقایق، بی‌تردید همان حقیقتی است که هنگامی نمایان می‌شود که هفت کلیسا در کامل‌ترین بسطِ خود فهمیده شوند. در درونِ هفت کلیسا حقایقی جای گرفته‌اند که مستقیماً به تاریخی سخن می‌گویند که در 11 سپتامبر 2001 آغاز شد و در بحرانِ قانونِ یکشنبه پایان می‌یابد. شیطان در پیِ آن بوده است که این نور را مدفون نگاه دارد، و او روش‌شناسی‌های شیطانی را ابداع کرده است تا چندین گوهرِ حقیقتِ موجود در کتاب مکاشفه را تیره و پنهان سازد، و نه فقط شناساییِ پاپِ روم به‌عنوانِ ضدّمسیح را.

پیش از آنکه «مرد گناه» در سال 538 آشکار گردد، اشخاصی چون اوسیبیوس و ویکتورینوس بر کتاب مکاشفه حمله بردند تا در تلاشی برای پوشاندن ظهور قدرت پاپی عمل کنند. سپس در ادامهٔ تاریخ، مسیح وعدهٔ خود را به طیاتیرا به انجام رسانید و ستارهٔ صبحِ اصلاحات (ویکلیف) را پدید آورد، و پس از آن شیطان دو چهرهٔ برجستهٔ تاریخی را به میان آورد تا از کار شیطانی او دفاع کنند و آن را ادامه دهند. جنگی طولانی و فرساینده بر سر تکامل حقیقت، که به اوج خود در هنگامی می‌رسد که راز کتاب مکاشفه گشوده می‌شود، (درست پیش از بسته شدن درِ توبه) دربرگیرندهٔ نوری از هفت کلیساست که میلر هرگز آن را تشخیص نداد، و خواهر وایت نیز چنین نکرد؛ اما به‌آسانی می‌توان نشان داد که هم میلر و هم روح نبوت از این نور جدید پشتیبانی می‌کنند، زیرا نور جدید هرگز با نور قدیم در تضاد نیست.

«این حقیقتی است که ما حق را داریم، و باید با استواری به مواضعی که نمی‌توان آنها را متزلزل ساخت، پایبند بمانیم؛ اما نباید با بدگمانی به هر نور تازه‌ای که خدا ممکن است بفرستد بنگریم و بگوییم: واقعاً، ما نمی‌توانیم ببینیم که به نوری بیش از حقایق قدیمی‌ای که تا کنون دریافت کرده‌ایم و در آنها استوار شده‌ایم، نیاز داشته باشیم. تا زمانی که این موضع را نگاه می‌داریم، شهادتِ شاهدِ امین، توبیخ خود را بر وضع ما منطبق می‌سازد: “و نمی‌دانی که تو شوربخت و miserable و فقیر و کور و عریانی.” کسانی که خود را دولتمند و بی‌نیاز از هر چیز می‌پندارند، نسبت به وضعیت حقیقی خویش در حضور خدا در حالت کوری هستند، و خود آن را نمی‌دانند.» Review and Herald, August 7, 1894.

آزمون اصلی برای نور جدید این است که آیا با حقیقتِ تثبیت‌شده در تضاد است یا نه، و آیا حقایقِ بنیادین را استوار نگاه می‌دارد یا نه.

«آنگاه که قدرت خداوند بر آنچه حقیقت است شهادت می‌دهد، آن حقیقت باید تا ابد به‌عنوان حقیقت پابرجا بماند. هیچ پندارِ بعدی که برخلاف نوری باشد که خدا عطا کرده است، نباید پذیرفته شود. مردمانی برخواهند خاست با تفسیرهایی از کلام مقدس که برای ایشان حقیقت می‌نماید، اما حقیقت نیست. خدا حقیقتِ مخصوصِ این زمان را به ما عطا کرده است تا بنیان ایمان ما باشد. او خود به ما آموخته است که حقیقت چیست. یکی برخواهد خاست، و دیگری نیز، با نوری تازه که با نوری که خدا به‌وسیلهٔ ظهورِ روح‌القدسِ خود عطا کرده است، در تضاد است.» Selected Messages, book 1, 162.

شیطان از زمانی که یوحنا پیام‌های مندرج در کتاب مکاشفه را به نگارش درآورد، این کتاب را آماج حملات خود قرار داده است. عیسی فرمود:

بل مبارک ہیں تمہاری آنکھیں، کیونکہ وہ دیکھتی ہیں؛ اور تمہارے کان، کیونکہ وہ سنتے ہیں۔ کیونکہ میں تم سے سچ کہتا ہوں کہ بہت سے نبیوں اور راستباز لوگوں نے آرزو کی کہ ان باتوں کو دیکھیں جو تم دیکھتے ہو، مگر نہ دیکھ سکیں؛ اور ان باتوں کو سنیں جو تم سنتے ہو، مگر نہ سن سکیں۔ متی 13:16، 17۔

برکتی که به دیدن و شنیدن پیوسته است، برکتِ فهمِ پیامِ مکاشفهٔ عیسی مسیح است. هنگامی که یوحنا نمایندهٔ کسانی بود که در «ایام آخر» پیام را می‌بینند و می‌شنوند، به زمین افتاد تا جبرئیلِ فرشته را سجده کند، و او بی‌درنگ به یوحنا اعلام کرد که چنین نکند.

और मैं, यूहन्ना, इन बातों को देखता और सुनता रहा। और जब मैं इन्हें सुन और देख चुका, तब उस स्वर्गदूत के पांवों पर दण्डवत करने के लिये गिर पड़ा, जिसने मुझे ये बातें दिखाईं। तब उसने मुझसे कहा, “देख, ऐसा न करना; क्योंकि मैं तेरा सहसेवक हूँ, और तेरे भाइयों, अर्थात भविष्यद्वक्ताओं, का, और उनका भी जो इस पुस्तक की बातों को मानते हैं। परमेश्वर की उपासना कर।” प्रकाशितवाक्य 22:8, 9

جبرائیل اور یوحنا دونوں مخلوق ہیں، اور انہیں صرف خالق ہی کی عبادت کرنی ہے۔ بہت سے انبیا اور راستباز لوگ، بلکہ فرشتے بھی، اس بات کے مشتاق رہے ہیں کہ جب نصف شب کی صدا دنیا کے آخر میں دوبارہ بلند کی جائے تو وہ اسے “دیکھیں” اور “سنیں”۔

«مسیح فرمود: “خوشا به حال چشمان شما، زیرا می‌بینند؛ و گوش‌های شما، زیرا می‌شنوند. زیرا هرآینه به شما می‌گویم که بسیاری از انبیا و مردان عادل آرزو داشتند آنچه را شما می‌بینید ببینند، و ندیدند؛ و آنچه را شما می‌شنوید بشنوند، و نشنیدند” [Matthew 13:16, 17]. خوشا به حال چشمانی که آنچه را در سال‌های 1843 و 1844 دیده شد، دیدند.»

"یہ پیغام دے دیا گیا۔ اور اس پیغام کو دوبارہ پہنچانے میں کوئی تاخیر نہ ہونی چاہیے، کیونکہ زمانہ کی نشانیاں پوری ہو رہی ہیں؛ اختتامی کام ضرور مکمل ہونا ہے۔ تھوڑے ہی عرصہ میں ایک بڑا کام انجام پائے گا۔ جلد ہی خدا کی مقررہ تدبیر کے مطابق ایک پیغام دیا جائے گا جو بڑھتے بڑھتے بلند پکار بن جائے گا۔ تب دانی ایل اپنے حصے میں کھڑا ہوگا تاکہ اپنی گواہی دے۔" Manuscript Releases, جلد 21، 437۔

آنچه مردان عادل (یوحنا) و هم‌خادمان ایشان (فرشتگان) مشتاق دیدنش بودند، تحقق نهاییِ فریاد نیمه‌شب در پایان ادونتیسم بود؛ آنگاه که زمین به جلال خدا منور می‌شد. آن ظهور نهاییِ قدرت در باران آخر، به‌وسیلهٔ برداشته شدن مُهر از مکاشفهٔ عیسی مسیح به وقوع می‌پیوندد.

اس نجات کے بارے میں اُن نبیوں نے تحقیق کی اور بڑی جستجو سے تلاش کیا، جنہوں نے اُس فضل کی بابت نبوت کی جو تم پر ہونے والا تھا؛ وہ دریافت کرتے رہے کہ مسیح کا جو رُوح اُن میں تھا، وہ کس بات یا کس طرح کے وقت کی نشان دہی کرتا ہے، جب وہ پیشتر سے مسیح کے دُکھوں اور اُس جلال کی گواہی دیتا تھا جو اُن کے بعد ظاہر ہونا تھا۔ اُن پر یہ منکشف کیا گیا کہ وہ اپنی نہیں بلکہ ہماری خدمت کے لیے اُن باتوں کی خدمت انجام دے رہے تھے، جو اب اُن کے وسیلہ سے تمہیں سنائی گئی ہیں جنہوں نے آسمان سے نازل کیے ہوئے رُوحُ القدس کے ساتھ تمہیں خوشخبری سنائی؛ اور اُن ہی باتوں پر فرشتے بھی نگاہ کرنے کی آرزو رکھتے ہیں۔ پس اپنی عقل کی کمر باندھو، ہوشیار رہو، اور اُس فضل پر جو یسوع مسیح کے ظہور کے وقت تم پر لایا جائے گا، آخر تک کامل امید رکھو۔ 1 پطرس 1:10–13۔

پیامبران، مردان پارسا و فرشتگان آرزو داشته‌اند در زمانی زندگی کنند که «فیض»، یا قدرت خدا، در جریان تحقق نهایی فریاد نیمه‌شب فرو ریخته می‌شود. آن «فیض» که همان قدرت خلاقهٔ خداست، هنگامی به انسان‌ها رسانده می‌شود که مکاشفهٔ عیسی مسیح گشوده گردد. شیطان می‌داند که راه انتقال قدرت خلاقهٔ خدا به قوم او، به‌واسطهٔ پیامی که در کتاب مکاشفه گشوده می‌شود، فراهم می‌گردد؛ و ازاین‌رو، بزرگ‌ترین تلاش او همواره این بوده است که نوری را که در کتاب مکاشفه نهفته است، مشوش سازد، سرکوب کند و بپوشاند. آن نور صرفاً شناسایی مرد گناه نیست، زیرا آن حقیقت قرن‌ها پیش به‌طور کامل به‌وسیلهٔ همهٔ مصلحان پروتستان مستند شده است.

در روز خداوند در روح بودم، و از پشت سر خود آوازی عظیم شنیدم، همچون آواز کرنا، که می‌گفت: من الفا و امگا، اول و آخر هستم؛ و آنچه می‌بینی در کتابی بنویس و آن را به هفت کلیسایی که در آسیا هستند بفرست: به اِفِسُس، و به اِسمیرنا، و به پِرغامُس، و به طیاتیرا، و به ساردِس، و به فیلادِلفیا، و به لائودِکیه. و برگشتم تا آن آوازی را که با من سخن می‌گفت ببینم. و چون برگشتم، هفت چراغدان زرین دیدم؛ و در میان آن هفت چراغدان، کسی را مانند پسر انسان، پوشیده به جامه‌ای تا به قدم‌ها، و بر سینه بسته به کمربندی زرین. سر و موهایش سفید بود، همچون پشم، سفید چون برف؛ و چشمانش مانند شعله آتش؛ و پاهایش مانند برنج صیقل‌داده‌شده، چنان‌که گویی در کوره گداخته شده باشد؛ و آوازش مانند صدای آب‌های بسیار. و در دست راست خود هفت ستاره داشت؛ و از دهانش شمشیری دودمِ تیز بیرون می‌آمد؛ و چهره‌اش مانند آفتاب بود هنگامی که در قوت خود می‌تابد. و چون او را دیدم، همچون مرده نزد پاهایش افتادم. و دست راست خود را بر من نهاد و به من گفت: مترس؛ من اول و آخر هستم. من آن زنده هستم، و مرده بودم؛ و اینک تا ابدالآباد زنده‌ام، آمین؛ و کلیدهای هاویه و موت را دارم. پس آنچه را دیده‌ای، و آنچه هست، و آنچه بعد از این خواهد شد، بنویس. مکاشفه ۱:‏۱۰–۱۹.

تا زمانی که ادونتیسم روش‌شناسی «تاریخی‌گرا» را پاس می‌داشت، آنان تشخیص می‌دادند که همهٔ کلیساهای مکاشفهٔ دو و سه در کلیسای نهایی تکرار می‌شوند. متأسفانه، در پایان سدهٔ نوزدهم، شیطان از پیش چشمان ادونتیسم را بر این روش‌شناسی مقدس، بر پاسداری از آن، و بر عمل به آن—که بخش اساسی مسئولیت ایشان به‌عنوان «امینانِ حقایق عظیم نبوت» بود—می‌بست. حتی در همان زمان که این روش‌شناسی در ادونتیسم کنار گذاشته می‌شد، هنوز کسانی بودند که آن روش‌شناسی مقدس را به کار می‌بستند. ما از کتاب Story of the Seer of Patmos به‌عنوان شاهدی بر این واقعیت استفاده می‌کنیم که تطبیق دادن همهٔ کلیساها بر تاریخ لائودکیه، کاربردی معتبر از نبوت است. آنچه در پی می‌آید، گزیده‌هایی از آن کتاب است که مقصودی را که به آن اشاره دارم، بیان می‌کند.

«باید به یاد داشت که همان‌گونه که تجربهٔ اِفِسُس، سِمیرنا و پِرغامُس در آخرین کلیسا پیش از آمدنِ دوبارۀ مسیح تکرار خواهد شد، تاریخِ طیاتِرا نیز در نسلِ آخر همتای خود را خواهد داشت.» استیفن ن. هَسکل، Story of the Seer of Patmos، 69.

ہاسکل درست طور پر اشارہ کرتا ہے کہ پہلی چار کلیسیاؤں کا تجربہ دہرایا جاتا ہے، یا جیسا کہ وہ کہتا ہے، "آخری نسل میں اس کی مماثل صورت پائی جائے گی۔"

«او آزمون را به‌کار بست، اما همگی به سال 1843 به‌عنوان زمانی اشاره داشتند که جهان باید منجی خویش را خوشامد گوید. اکنون وضعیت مردم در نخستین ظهور مسیح دوباره تکرار شده بود.» Stephen N. Haskell, Story of the Seer of Patmos, 75.

هاسكل كان يتحدث عن تحديد وليم ميلر لعام 1843 بوصفه موعد المجيء الثاني للمسيح، ويُبيّن أن ظروف المجيء الأول قد تكررت في زمن الميلايريين. وكان هاسكل مصيبًا، وتؤكد الأخت وايت أن ميلر نفسه كان ممثَّلًا بيوحنا المعمدان.

«چنان‌که یحییِ تعمیددهنده نخستین آمدنِ عیسی را ندا داد و راه را برای آمدن او مهیا ساخت، ویلیام میلر و آنان که با او همراه شدند نیز آمدنِ دوبارۀ پسرِ خدا را اعلام کردند.» Early Writings, 229.

هاسكل حتیٰ کہ یہ بھی متعین کرتا ہے کہ پرگامس کی تاریخ کے دوران، (جو تیسرا کلیسیا ہے اور مسیحیت کے بت‌پرستی کے ساتھ سمجھوتے کی نمائندگی کرتا ہے)، ساردیس، یعنی پانچویں کلیسیا، کی تاریخ دہرائی گئی۔

«در تاریخ پرغامُس زمانی بود که مسیحیت می‌پنداشت بت‌پرستی مرده است؛ اما در واقع، دینی که ظاهراً مغلوب شده بود، پیروز گردیده بود. بت‌پرستی، پس از تعمید یافتن، به درون کلیسا قدم نهاد. در ایام ساردِس این تاریخ تکرار شد.» استیون ن. هسکل، Story of the Seer of Patmos، 75، 76.

ساردیس کلیسای اصلاحات بود که بیدار شد و بر ضدّ مغالطات شیطانیِ پاپیّت اعتراض کرد؛ امّا پیش از آن‌که کارشان به پایان برسد، از همان زمان بازگشت به روم را آغاز کرده بودند. آنان، همانند کلیسای پرغامُس، می‌پنداشتند که پاپیّت مرده است، امّا در واقع هنوز زنده بود. هاسکل همچنین تصریح می‌کند که بر کلیسای باقی‌مانده «اشعّهٔ انباشتهٔ همهٔ اعصار گذشته» می‌تابد.

«بر این کلیسای آخرین—باقی‌مانده—پرتوهای انباشتهٔ همهٔ اعصار گذشته می‌تابد.» Stephen N. Haskell, Story of the Seer of Patmos, 69.

میں یہ تجویز نہیں کر رہا کہ ہاسکل نے یہ پہچان لیا تھا کہ سات کلیسیاؤں کے ذریعہ ظاہر کی گئی تدریجی تاریخ، قدیم اسرائیل کی تاریخ میں بھی پوری ہوئی تھی؛ لیکن جب وہ لکھتا ہے کہ “the accumulated rays of all past ages” “shine” upon “the last church,” تو وہ یقیناً اس سچائی کی تائید کرتا ہے۔ قدیم اسرائیل “rays of” “past ages” میں شامل ہے۔ اور اگرچہ وہ ان اصولوں کی تائید کرتا ہے جو قدیم اسرائیل کی تاریخ میں سات کلیسیاؤں کی علامت کو پہچاننے کے لیے ضروری ہیں، تاہم مجھے یقین نہیں کہ اس نے ان علامتوں میں ظاہر ہونے والی مماثلتوں کو کس قدر گہرائی سے پہچانا تھا۔ نیز مجھے یقین ہے کہ اس نے سات کلیسیاؤں سے ظاہر ہونے والی تاریخوں کے ایک اور بھی زیادہ اہم پہلو کو نہیں پہچانا تھا، ایک ایسا پہلو جس کی طرف ہم بڑھ رہے ہیں۔

ما در مقالهٔ بعدی به این حقیقت خواهیم پرداخت.