اُس پہلو کی طرف جس کی نشان دہی میں نے کی—اور غالب امکان ہے کہ اسٹیفن ہاسکل نے اسے نہ دیکھا ہو، اگرچہ اُنہوں نے اُن حقائق کو تسلیم کرنے کے سبب جو اس امر کو روشن کرتے ہیں، عملاً اس کی تائید کی—یہ ہے کہ قدیم اسرائیل کے آخری دور کی تاریخ میں آپ بیک وقت جدید اسرائیل کے آغاز کو بھی اسی تاریخی عرصہ پر منطبق پاتے ہیں۔ جب مسیح ایک ہفتہ (دو ہزار پانچ سو بیس دن) تک بہتوں کے ساتھ عہد کو قائم کر رہا تھا، اُس وقت قدیم اسرائیل لاؤدیکیہ کے تجربہ سے گزر رہا تھا، اور خداوند کے منہ سے اُگل دیے جانے کے دہانے پر تھا۔ اسی کے ساتھ ساتھ جدید اسرائیل اِفسس کے تجربہ سے گزر رہا تھا۔ قدیم اسرائیل کی لاؤدیکیہ منتشر کی جا رہی تھی، اور جدید اسرائیل کی اِفسس اُسی ایک تاریخ میں جمع کی جا رہی تھی۔

و «بله»، اگر در این اندیشه‌اید، من آگاه هستم که هفته‌ای که مسیح در تحققِ باب نهمِ دانیال عهد را استوار ساخت، که با تعمید او آغاز شد و با سنگسار شدنِ استیفان پایان یافت، به‌طور تحت‌اللفظی دو هزار و پانصد و بیست روز کامل نبود؛ اما از لحاظ نبوی، بی‌گمان چنین بود، زیرا در نبوت، یک سال برابر با سیصد و شصت روز است. سیصد و شصت روز ضربدر هفت، می‌شود دو هزار و پانصد و بیست روز، و «درست مرکز» آن هفتهٔ نبوی، صلیب است. از منظر نبوی، مسیح صلیب را درست در مرکزِ دورهٔ نبویِ دو هزار و پانصد و بیست روزه قرار داد، و بدین‌سان نشان داد که «هفت زمان» در لاویان بیست‌وشش به‌وسیلهٔ صلیب مسیح برقرار و تأیید می‌شود. تصادفی نیست که هنگامی که خواهر وایت تعلیم می‌دهد، چنان‌که می‌دهد، که هر دو جدولِ مقدسِ حبقوق؛ یعنی نمودار ۱۸۴۳ و ۱۸۵۰، نبوتِ دو هزار و پانصد و بیست‌ساله را درست در مرکزِ نمودار دارند، و هر دو نمودار صلیب را درست در مرکزِ آن تصویر قرار داده‌اند.

کتابِ مقدّس دربردارندۀ همۀ اصولی است که آدمیان برای آنکه چه برای این زندگی و چه برای حیاتِ آینده شایسته گردند، نیاز دارند که آنها را دریابند. و این اصول برای همگان قابلِ فهم است. هیچ‌کس که روحی برای ارج نهادن به تعلیم آن داشته باشد، نمی‌تواند حتی یک بخش از کتابِ مقدّس را بخواند بی‌آنکه از آن اندیشه‌ای سودمند به دست آورد. امّا ارزشمندترین تعلیمِ کتابِ مقدّس از مطالعۀ گاه‌به‌گاه یا گسسته حاصل نمی‌شود. نظامِ عظیمِ حقیقتِ آن بدان‌گونه عرضه نشده است که خوانندۀ شتاب‌زده یا سهل‌انگار بتواند آن را تشخیص دهد. بسیاری از گنجینه‌های آن بسیار ژرف‌تر از سطح نهفته است، و تنها از راهِ پژوهشِ کوشنده و تلاشِ پیوسته می‌توان بدانها دست یافت. حقیقت‌هایی که در کنار هم کلیّتِ بزرگ را پدید می‌آورند، باید جست‌وجو و گردآوری شوند، «اینجا اندکی و آنجا اندکی.» اشعیا 28:10.

«چون بدین‌سان جست‌وجو شده و در کنار یکدیگر گرد آورده شوند، آشکار خواهد شد که به‌طور کامل با یکدیگر متناسب‌اند. هر انجیل متمّمِ اناجیل دیگر است، هر نبوتی تبیینِ نبوتی دیگر، و هر حقیقتی بسطِ حقیقتی دیگر. نمونه‌های نظام یهودی به‌وسیلهٔ انجیل روشن می‌گردد. هر اصل در کلام خدا جایگاه خود را دارد، و هر واقعیت دلالتِ خاصِ خود را. و این ساختارِ کامل، چه در طرح و چه در اجرا، بر مؤلفِ خویش شهادت می‌دهد. چنین ساختاری را هیچ ذهنی جز ذهنِ نامتناهی نه می‌تواند تصوّر کند و نه پدید آورد.» Education, 123.

در کنار این اصل که هر یک از هفت کلیسا در تاریخ میلری و نیز در تاریخ ما تکرار می‌شوند، اصل مهم دیگری نیز هست که ادونتیسم آغازین آن را به رسمیت می‌شناخت. آن اصل نشان می‌دهد که روح‌القدس برای انتقال حقیقت، از خطوط نبویِ «داخلی و خارجی» در یک تاریخ واحد استفاده می‌کند. میلر این را تشخیص داد و آن را به‌طور مستقیم تعلیم داد. او به‌درستی تعلیم می‌داد که هفت مُهرِ مکاشفه، تاریخی موازی با کلیساها را نمایندگی می‌کنند؛ اما در آن تصویرِ موازی، مُهرها نمایانگر حقیقتی خارجی‌اند و کلیساها حقیقتی داخلی از همان تاریخِ واحد را بیان می‌کنند. اوریا اسمیت نیز به این اصل می‌پردازد و از واژه‌های «داخلی» و «خارجی» استفاده می‌کند، که به نظر من بهترین شیوه برای بیان این دو خطِ موازی است.

مُهرها در فصل‌های چهارم، پنجم و ششمِ مکاشفه به توجه ما معرفی می‌شوند. صحنه‌هایی که تحت این مُهرها ارائه شده‌اند، در مکاشفه ۶ و آیهٔ نخستِ مکاشفه ۸ به نمایش گذاشته می‌شوند. آشکارا اینها رویدادهایی را در بر می‌گیرند که کلیسا از آغاز این دورهٔ تدبیر الهی تا آمدن مسیح با آنها مرتبط است.

«در حالی که هفت کلیسا تاریخ درونیِ کلیسا را ارائه می‌کنند، هفت مُهر رویدادهای بزرگِ تاریخ بیرونیِ آن را به معرض دید می‌آورند.» اوریا اسمیت، The Biblical Institute، 253.

اب ہم سات کلیسیاؤں پر اپنے غور و فکر کا آغاز کریں گے۔ یہ پہچاننا نہایت اہم ہے کہ پہلی دو کلیسیائیں، اور پھر اسی طرح تیسری اور چوتھی کلیسیا، ایک ایسے “سبب و اثر” کے تعلق میں ہیں جو اس امر کا تقاضا کرتا ہے کہ ان پر باہم ملا کر غور کیا جائے۔ سمیرنہ وہ کلیسیا ہے جو اُن لوگوں کی نمائندگی کرتی ہے جو روم کے ہاتھوں ستائے گئے، اور افسس وہ کلیسیا تھی جس نے انجیل کو تمام دنیا تک پہنچایا۔

«در انطاکیه بود که شاگردان نخستین بار مسیحی خوانده شدند. این نام بدان جهت به آنان داده شد که مسیح محور اصلی موعظه، تعلیم، و گفت‌وگوی ایشان بود. آنان پیوسته وقایعی را که در ایام خدمت زمینی او رخ داده بود بازمی‌گفتند، زمانی که شاگردانش از حضور شخصی او برکت یافته بودند. خستگی‌ناپذیر بر تعالیم او و معجزات شفابخشش درنگ می‌کردند. با لبانی لرزان و چشمانی اشکبار از جانکاهی او در باغ، از خیانت، محاکمه، و اعدامش سخن می‌گفتند؛ از بردباری و فروتنی‌ای که با آن خواری و شکنجه‌ای را که دشمنانش بر او تحمیل کرده بودند تحمل نمود؛ و از شفقت خداگونه‌ای که با آن برای آزاردهندگان خود دعا کرده بود. قیام و عروج او، و کار او در آسمان به‌عنوان میانجی برای انسانِ سقوط‌کرده، از جمله موضوعاتی بود که با شادی بدان‌ها می‌پرداختند. به‌راستی شایسته بود که امّت‌ها آنان را مسیحی بنامند، زیرا مسیح را موعظه می‌کردند و دعاهای خود را به‌واسطهٔ او به خدا تقدیم می‌داشتند.»

«خدا بود که نامِ مسیحی را به ایشان عطا کرد. این نامی شاهانه است که به همهٔ کسانی داده شده است که خویشتن را به مسیح می‌پیوندند. یعقوب بعدها دربارهٔ این نام نوشت: «آیا توانگران بر شما ستم نمی‌کنند و شما را به پیشگاه‌های داوری نمی‌کشانند؟ آیا ایشان آن نامِ نیکویی را که بدان خوانده شده‌اید کفر نمی‌گویند؟» یعقوب ۲:۶، ۷. و پطرس اعلام کرد: «اما اگر کسی چون مسیحی رنج بیند، خجل نشود، بلکه خدا را از این جهت تمجید نماید.» «اگر به سبب نام مسیح شما را ملامت کنند، خوشا به حال شما، زیرا روحِ جلال و روحِ خدا بر شما قرار دارد.» ۱ پطرس ۴:۱۶، ۱۴.» اعمال رسولان، ۱۵۷.

کلیسای افسس نمایانگر کلیسای نخستین بود که «در مسیح عیسی به دینداری» زیست می‌کرد؛ امری که «علّتی» است که همواره «معلولی» را پدید می‌آورد.

हाँ, और जो कोई मसीह यीशु में भक्तिपूर्वक जीवन बिताना चाहता है, वह सताया जाएगा। 2 तीमुथियुस 3:12.

دینداریِ کلیسای اِفِسُس به آزار و جفایی انجامید که کلیسای اِسمیرنا نمایانگر آن است. این دو کلیسا بیانگر رابطه‌ای از علت و معلول‌اند، و معلول اقتضا می‌کند که مسبوق به علتی باشد. آزار و جفای بحرانِ قانونِ یکشنبه به‌واسطۀ ظهوری از آنچه خواهر وایت «دینداری نخستین» می‌نامد، برانگیخته می‌شود؛ دینداری‌ای که در تاریخ‌های گذشته، یا نخستین، به تصویر کشیده شده است.

اگرچه انحطاط ایمان و دینداری به‌طور گسترده شایع است، در این کلیساها پیروان راستین مسیح وجود دارند. پیش از دیدار نهایی داوری‌های خدا بر زمین، در میان قوم خدا چنان احیایی از خداپرستی نخستین پدید خواهد آمد که از زمان رسولان تاکنون دیده نشده است. روح و قدرت خدا بر فرزندان او ریخته خواهد شد. در آن زمان بسیاری خود را از آن کلیساهایی جدا خواهند ساخت که در آن‌ها محبت این جهان جای محبت به خدا و کلام او را گرفته است. بسیاری، هم از خادمان و هم از مردم، با شادی آن حقایق عظیمی را خواهند پذیرفت که خدا مقرر داشته است در این زمان اعلام شوند تا قومی برای آمدن دوم خداوند مهیا گردد. دشمن جان‌ها آرزو دارد این کار را بازدارد؛ و پیش از آنکه زمان چنین حرکتی فرا رسد، خواهد کوشید با وارد کردن بدلی تقلبی از آن جلوگیری کند. در آن کلیساهایی که بتواند آن‌ها را زیر قدرت فریبنده خود درآورد، چنان جلوه خواهد داد که گویی برکت خاص خدا فرو ریخته شده است؛ آنچه پدیدار خواهد شد، چیزی خواهد بود که تصور می‌شود علاقه‌ای عظیم به امور دینی است. انبوهی از مردم شادمان خواهند شد که خدا به‌طرزی شگفت‌انگیز برای ایشان عمل می‌کند، حال آنکه این عمل از روحی دیگر است. شیطان در پوششی دینی خواهد کوشید نفوذ خود را بر جهان مسیحیت گسترش دهد.» نزاع عظیم، 464.

فریاد نیمه‌شبِ «ایام آخر» همان احیای «دینداری نخستین» است که در این عبارت شناسایی شده است. این احیا در یک جنبش رخ می‌دهد، نه در یک کلیسا. تاریخی که خواهر وایت برای توصیف این احیا به‌کار می‌برد، تاریخِ «ایام رسولان» است که به‌وسیلهٔ کلیسای اِفِسُس نمادپردازی شده است. آن احیا «آزار و جفا» را به‌بار خواهد آورد.

«بسیاری زندانی خواهند شد، بسیاری برای نجات جان خود از شهرها و قصبات خواهند گریخت، و بسیاری در راه مسیح، در حالی که برای دفاع از حقیقت ایستادگی می‌کنند، شهید خواهند شد.» Selected Messages، کتاب ۳، ص. ۳۹۷.

«زندگی مسیح بر زمین» در عبارت بعدی نمایانگر آغاز کلیسای اِفِسُس است، اما همچنین به‌گونه‌ای نمونه‌وار تاریخ اَدونتیسمِ لائودیکیه‌ای را در پایان جهان مجسم می‌سازد.

««وَقَدِ ارْتَدَّ الْحَقُّ إِلَى الْوَرَاءِ، وَوَقَفَ الْعَدْلُ مِنْ بَعِيدٍ؛ لأَنَّ الصِّدْقَ سَقَطَ فِي السَّاحَةِ، وَالِاسْتِقَامَةُ لَا تَسْتَطِيعُ الدُّخُولَ. وَصَارَ الصِّدْقُ مَعْدُومًا؛ وَمَنْ يَحِدْ عَنِ الشَّرِّ يَجْعَلْ نَفْسَهُ غَنِيمَةً». إشعياء 59: 14، 15. لقد تمّ هذا في حياة المسيح على الأرض. فقد كان أمينًا لوصايا الله، واضعًا جانبًا التقاليد والمتطلبات البشرية التي رُفِعَت لتأخذ مكانها. وبسبب هذا أُبغِضَ واضطُهِد. ويتكرر هذا التاريخ». دروس المسيح الموضوعية، 170.

تجربه‌ای که به‌وسیلهٔ افسس نمایانده می‌شود، هم‌زمان با تجربهٔ لائودکیه رخ می‌دهد. یهودیان مجادله‌گر، لائودکیانِ اسرائیلِ باستان بودند و مسیح و شاگردانش، افسسیانِ اسرائیلِ جدید. یحییِ تعمیددهنده کلیسای افسس را معرفی کرد، و او نمایندهٔ کلیسا در «ایام آخر» است که از سوی لائودکیانی مورد مخالفت قرار می‌گیرد که خود را یهودی می‌خوانند، اما چنین نیستند.

„Dílo Jana Křtitele a dílo těch, kteří v posledních dnech vycházejí v duchu a moci Eliášově, aby probudili lid z jeho lhostejnosti, jsou v mnoha ohledech totožná. Jeho dílo je předobrazem díla, které musí být vykonáno v tomto věku. Kristus má přijít podruhé, aby soudil svět ve spravedlnosti. Boží poslové, kteří nesou poslední poselství výstrahy, jež má být dáno světu, mají připravit cestu pro druhý příchod Kristův, tak jako Jan připravil cestu pro jeho první příchod. V tomto přípravném díle ‚každé údolí bude vyvýšeno a každá hora i pahorek budou sníženy; co je křivé, bude narovnáno, a drsná místa budou hladkou cestou‘, neboť dějiny se mají opakovat a znovu ‚se zjeví sláva Hospodinova a uzří ji spolu všeliké tělo; neboť ústa Hospodinova promluvila.‘“ Southern Watchman, 21. března 1905.

افسس «علت» است و اسمیرنا «معلول». پرغامُس و طیاتیرا نیز رابطه‌ای علّی و معلولی را نمایندگی می‌کنند. پرغامُس کلیسای سازش است که با درآمیختن مسیحیت با بت‌پرستی، آن را فاسد ساخت. کلیسای مسیحی آنگاه سقوط کرد که این فرض را پذیرفت که ممکن است بت‌پرستیِ شرک‌آلود در درون مرزهای آن همزیستی داشته باشد. امپراتور کنستانتین نماد آن تاریخِ سازش‌کارانه است، و نقش نبوی او این بود که پیش از آشکار شدن پاپیّت، ارتدادِ مسیحیتِ راستین را پدید آورد.

کسی شما را به هیچ وجه فریب ندهد؛ زیرا آن روز نخواهد آمد، مگر آنکه نخست ارتدادی واقع شود و آن مرد گناه، آن پسر هلاکت، آشکار گردد؛ همان که مخالفت می‌ورزد و خویشتن را برتر می‌افرازد از هر آنچه خدا نامیده می‌شود یا پرستیده می‌شود، به‌گونه‌ای که او چون خدا در معبد خدا می‌نشیند و خود را چنین می‌نمایاند که خداست. آیا به یاد ندارید که هنگامی که هنوز با شما بودم، این امور را به شما می‌گفتم؟ و اکنون آنچه را مانع است می‌دانید، تا او در زمان خود آشکار شود. زیرا سرّ بی‌قانونی هم‌اکنون نیز در کار است؛ فقط آن که اکنون بازمی‌دارد، بازخواهد داشت تا از میان برداشته شود. و آنگاه آن شریر آشکار خواهد شد، که خداوند او را به نفس دهان خویش هلاک خواهد ساخت و به ظهور آمدنش نابود خواهد کرد. ۲ تسالونیکیان ۲:‏۳–۸

کلیسای پرغامس «علّت» بود و طیاتیرا «معلول». نبی، دانیال، بارها تاریخِ جای‌گزین‌شدنِ بت‌پرستی با پاپی‌گری را بیان می‌کند، و آن ارتدادِ پیش از برقراریِ پاپیّت که پولس بدان اشاره کرده است، در دانیال یازده مورد بحث قرار گرفته است.

زیرا کشتی‌های کِتّیم بر ضد او خواهند آمد؛ از این‌رو اندوهگین خواهد شد، و بازخواهد گشت، و بر ضد عهدِ مقدّس خشم خواهد گرفت؛ و چنین خواهد کرد؛ بلکه بازخواهد گشت و با آنان که عهدِ مقدّس را ترک می‌کنند، هم‌داستان خواهد شد. و سپاهیان از جانب او برپا خواهند ایستاد، و مقدسِ حصین را نجس خواهند ساخت، و قربانیِ دائمی را برخواهند داشت، و مکروهِ ویرانگر را برپا خواهند کرد. دانیال 11:30–31

هغه کلیسا چې د پاپي ځواک له تاریخي راڅرګندېدو وړاندې په سازش او مصالحه کې لوېدلې او منحرفه شوې وه، دانیال یې د هغو کسانو په توګه انځوروي چې «مقدس عهد» یې پرېښود. وروسته له دې چې هغوی عهد پرېښود، بیا پاپيتوب، چې دانیال یې د «خرابوونکې کرکې» په توګه انځوروي، د ځمکې پر تخت کښېناستل شو. خور وایټ د دانیال یوولسم څپرکي وروستي شپږ آیتونه داسې پېژني، کله چې وايي: «د دانیال د یوولسم څپرکي نبوت نږدې خپل بشپړ پوره کېدو ته رسېدلی دی.» وروستي شپږ آیتونه د دانیال یوولسم څپرکي وروستۍ پوره کېدنه ده، او هغې ښوولې ده چې هغه تاریخ چې په دغو وروستیو آیتونو کې انځور شوی، د دانیال 11:30–36 له لارې بېلګه شوی و، کوم چې هغه تاریخي «علت او معلول» په ګوته کوي چې د پرګاموس او تیاتیرا له خوا تمثیل شوی دی.

«ما وقتی برای از دست دادن نداریم. ایام سخت و پرآشوب در پیشِ روی ماست. جهان از روحِ جنگ به جنبش درآمده است. به‌زودی صحنه‌های مصیبتی که در نبوت‌ها از آن‌ها سخن گفته شده است، رخ خواهد داد. نبوتِ باب یازدهم دانیال تقریباً به تحقق کامل خود رسیده است. بخش زیادی از تاریخی که در تحقق این نبوت به وقوع پیوسته است، تکرار خواهد شد.»

«در آیهٔ سی‌ام از قدرتی سخن گفته شده است که «آیات ۳۰ تا ۳۶ نقل شده‌اند.»»

«صحنه‌هایی مشابه آنچه در این کلمات توصیف شده است، به وقوع خواهد پیوست.» Manuscript Releases, شماره 13، 394.

رابطۀ علّی و معلولیِ پرغامُس و طیاتیرا، همان‌گونه که رابطۀ علّی و معلولیِ افسس و اسمیرنا نیز، در «ایام آخر» تکرار می‌شود. پروتستان‌های ایالات متحده با بت‌پرستی، آن‌گونه که پرغامُس نمایندۀ آن است، مصالحه خواهند کرد (برجسته‌ترین نشانۀ بت‌پرستی، پرستش خورشید است)، و هنگامی که مرتد شوند، راه برای مردِ گناه مهیا می‌گردد تا بار دیگر به‌گونه‌ای نبوی آشکار شود. در حالی که این ارتداد و بر تخت نشاندن پاپیّت تکرار می‌شود، خدا هم‌زمان کلیسایی را که به‌وسیلۀ افسس نمونه‌وار معرفی شده است، برمی‌انگیزد تا پیام دانیال و مکاشفه را به جهان برساند، و آزار و جفایی که اسمیرنا نمایندۀ آن است نیز تکرار خواهد شد.

من پس از آن‌که این حقیقت را بررسی کنیم که چهار مُهر نخستِ مکاشفه، خطّی بیرونی از حقیقت‌اند که به‌موازات خطّ درونیِ حقیقت، که به‌وسیلهٔ چهار کلیسای نخست نمایان شده است، امتداد می‌یابد، به سه کلیسای آخر خواهم پرداخت. چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، اوریا اسمیت آن را بدین‌گونه بیان می‌کند:

«در حالی که هفت کلیسا تاریخ درونی کلیسا را ارائه می‌کنند، هفت مُهر رویدادهای بزرگ تاریخ بیرونی آن را به نمایش می‌گذارند.» — Uriah Smith, The Biblical Institute, 253.

ما نشان داده‌ایم که چهار کلیسای نخست، نمایانگر دو رابطهٔ «علت و معلول» هستند که در «ایام آخر» تکرار می‌شوند. بر بنیاد دیدگاه پیشگامان اَدوِنتیسم، و مهم‌تر از آن، بر اساس اقتدار کلام خدا، آن چهار تاریخچهٔ درونیِ کلیسا باید دارای تاریخی موازی در عرصهٔ بیرونی باشند که به‌وسیلهٔ چهار مُهر نخست نمایانده شده است. مُهر اول و دوم همان ویژگی‌های افسس و اسمیرنا را بازمی‌تابانند، اما از اسب سفید برای نمایش کارِ رساندن مسیحیت به جهان استفاده می‌کنند. این، کار بیرونیِ کلیسا را نمایان می‌سازد، و مُهر دوم، با اسب سرخ، حمام خونِ اسمیرنا را به تصویر می‌کشد.

اور میں نے دیکھا کہ جب برّہ نے مُہروں میں سے ایک مُہر کھولی تو میں نے گرج کی سی آواز سنی، اور چار جانداروں میں سے ایک کو یہ کہتے سنا: آ اور دیکھ۔ اور میں نے نگاہ کی، اور کیا دیکھتا ہوں کہ ایک سفید گھوڑا ہے؛ اور اُس پر سوار کے پاس ایک کمان تھی؛ اور اُسے ایک تاج دیا گیا؛ اور وہ فتح کرتا ہوا اور فتح کرنے کے لیے نکلا۔ اور جب اُس نے دوسری مُہر کھولی تو میں نے دوسرے جاندار کو یہ کہتے سنا: آ اور دیکھ۔ اور ایک اور گھوڑا نکلا جو لال تھا؛ اور اُس کے سوار کو یہ قدرت دی گئی کہ زمین سے صلح اٹھا لے، تاکہ لوگ ایک دوسرے کو قتل کریں؛ اور اُسے ایک بڑی تلوار دی گئی۔ مکاشفہ 6:1–4۔

زکریاہ میں چند اقتباسات ایسے ہیں جو مکاشفہ کی پہلی چار مہروں میں پیش کیے گئے چار گھوڑوں کی براہِ راست شناخت کرتے ہیں۔ انہی اقتباسات میں سے ایک، دسویں باب میں، زکریاہ یہ واضح کرتا ہے کہ جب آخری مینہ برسایا جائے گا تو ”یہوداہ کا گلہ“ جو خدا کا ”گھر“ ہے، ”لڑائی میں اُس کا خوبصورت گھوڑا“ بنا دیا جائے گا۔

از خداوند در موسم بارانِ آخر، باران بطلبید؛ آنگاه خداوند ابرهای درخشان پدید خواهد آورد و بارش‌های باران به ایشان خواهد داد، و به هر کس علفِ صحرا را. زیرا بت‌ها سخنِ باطل گفته‌اند، و فالگیران دروغ دیده‌اند، و خواب‌های کاذب بازگفته‌اند؛ ایشان به باطل تسلی می‌دهند؛ ازاین‌رو چون گله‌ای رهسپار شدند، و مضطرب گشتند، زیرا شبانی نبود. خشم من بر شبانان افروخته شد، و بزها را مجازات کردم؛ زیرا یهوه صبایوت از گلهٔ خویش، یعنی خاندان یهودا، تفقد کرده است، و آنان را همچون اسبِ فاخرِ خویش در جنگ ساخته است. زکریا ۱۰:۱–۳

الن وایت بارها تصریح می‌کند که ریزش روح‌القدس در پنتیکاست، نماد باران اخیر است که اکنون در حال فرو ریختن می‌باشد. کاری که در پنتیکاست برای جهان انجام شد، به‌وسیلهٔ کلیسای اِفِسُس بازنموده شده است، و اِفِسُس موجب آن جفایی می‌شود که به‌وسیلهٔ سمیرنا نمایانده شده است؛ همان که یوحنا آن را «اسب سرخ»ِ مُهر دوم معرفی می‌کند. دو مُهر نخست با دو کلیسای نخست به‌طور موازی پیش می‌روند و «ایام آخر» را به تصویر می‌کشند، زمانی که باران اخیر در حال باریدن است.

روح نبوت نیز هم پایانِ مُهرِ سوم و هم آغازِ مُهرِ چهارم را برمی‌گزیند و بدین‌سان آن دو را به یکدیگر پیوند می‌دهد (علت و معلول)، و با این کار، تاریخی را که در روزگار او و در «ایام آخر» موجود شمرده شده است، در جای خود قرار می‌دهد.

«همان روحی که در مکاشفه ۶:۶–۸ به تصویر کشیده شده است، امروز نیز دیده می‌شود. تاریخ باید تکرار شود. آنچه بوده است، دوباره خواهد بود.» Manuscript Releases، جلد ۹، ۷.

در تاریخچۀ شخصی خواهر وایت، (که در سال ۱۸۹۸ نگاشته شد) روحِ مصالحه‌ای که راه را برای آن آماده می‌سازد که دستگاه پاپی بار دیگر بر تخت نشانده شود، از همان زمان نیز زنده و نیرومند بود؛ زیرا ارتدادِ پروتستانتیسم که با ردّ پیام فرشتۀ اول در بهار ۱۸۴۴ آغاز شده بود، پیشاپیش (در ۱۸۶۳) شروع کرده بود به نفوذ کردن بر شاخِ ادونتیسمِ پروتستان.

مصالحهٔ پرغامس در مهر سوم به‌صورت یک «جفت» ترازوها به تصویر کشیده شده است. دو ترازو برای سنجش، نمایانگر اندازه‌گیریِ نادرست است. مهر سوم به مهر چهارم می‌انجامد که با «اسب رنگ‌پریده»ی «مرگ» نمایش داده شده است، و بدین‌سان کشتار میلیون‌ها تن به‌دست پاپیّت در دوران قرون تاریک را مجسم می‌سازد. «هاویه» همان چیزی است که در پیِ اسب رنگ‌پریدهٔ پاپیّت می‌آید. تاریخ مهرهای سوم و چهارم، با تاریخ کلیساهای پرغامس و طیاتیره به موازات پیش می‌رود. مصالحهٔ قسطنطین کاری تدریجی بود؛ ازاین‌رو، روح مصالحه پیشاپیش در تاریخ شخصیِ خواهر وایت فعال بود، همان‌گونه که در زمان پولس نیز فعال بود، آنگاه که گفت «سرِّ بی‌دینی الحال نیز عمل می‌کند.» آن ارتداد که پیش از به تخت نشستن پاپیّت رخ می‌دهد، همواره تاریخی تدریجی است، و آن «تاریخ باید تکرار شود. آنچه بوده است، باز خواهد بود.»

اور میں نے چاروں جانداروں کے درمیان سے ایک آواز سنی جو کہتی تھی، ایک دینار کے عوض ایک پیمانہ گیہوں، اور ایک دینار کے عوض جو کے تین پیمانے؛ اور تو تیل اور مے کو نقصان نہ پہنچانا۔ اور جب اُس نے چوتھی مہر کھولی تو میں نے چوتھے جاندار کی آواز سنی جو کہتا تھا، آ اور دیکھ۔ اور میں نے نگاہ کی، اور دیکھو ایک زرد رنگ گھوڑا تھا؛ اور اُس پر سوار کا نام موت تھا، اور عالمِ ارواح اُس کے پیچھے پیچھے تھا۔ اور اُنہیں زمین کے چوتھے حصے پر اختیار دیا گیا کہ تلوار سے، اور کال کے سبب، اور موت کے ذریعے، اور زمین کے درندوں کے وسیلہ سے ہلاک کریں۔ مکاشفہ 6:6–8۔

جیمز وایت ناهنجاریِ نبویِ دیگری را در هفت کلیسا و هفت مُهر شناسایی کرد. او تمایزی هدفمند میان چهار کلیسای نخست و سه کلیسای آخر تشخیص می‌دهد، و سپس بار دیگر همین پدیده را در چهار مُهر نخست و سه مُهر آخر بازمی‌شناسد.

«ما اکنون کلیساها، مُهرها، و حیوانات، یا موجودات زنده، را تا آنجا که می‌توانند به‌عنوان پوشانندهٔ همان دوره‌های زمانی با یکدیگر مقایسه شوند، دنبال کرده‌ایم. مُهرها هفت عددند، اما حیوانات فقط چهار تا هستند. و شاید در اینجا مناسب باشد توجه کنیم که هنگام گشوده شدن مُهر اول، دوم، سوم و چهارم، از حیوان اول، دوم، سوم و چهارم شنیده می‌شود که می‌گویند: “بیا و ببین؛” اما هنگامی که مُهر پنجم، ششم و هفتم گشوده می‌شوند، هیچ‌گونه چنین صدایی شنیده نمی‌شود. همچنین سه کلیسای آخر و سه مُهر آخر، از حیث پوشاندن همان دوره‌های زمانی، با یکدیگر تطبیق نمی‌کنند، چنان‌که چهار کلیسای نخست و چهار مُهر نخست چنین می‌کنند. اما، چنان‌که نشان داده‌ایم، کلیساها، مُهرها و حیوانات با یکدیگر موافقت دارند، از آن جهت که برای مدتی نزدیک به ۱۸۰۰ سال همان دوره‌های زمانی را دربر می‌گیرند، تا آنکه به اندکی بیش از نیم قرن از زمان حاضر می‌رسیم.» جیمز وایت، Review and Herald، ۱۲ فوریهٔ ۱۸۵۷.

جیمز وایت این واقعیت را که همان الگو در کرناها نیز وجود دارد، بیان نکرد، اما چنین است. چهار کرنای نخست، کرنا هستند، اما سه کرنای آخر، سه وای می‌باشند. چهار کرنای نخست، نمایانگر داوری خدا بر رومِ بت‌پرست به سبب قانون یکشنبهٔ قسطنطین در سال ۳۲۱ هستند، و سه وایِ کرنا نمایانگر اسلام‌اند. دو وایِ نخستِ کرنا، داوری‌هایی بودند بر رومِ پاپی به سبب قانون یکشنبه‌ای که در سال ۵۳۸ برقرار کرد، و وایِ سومِ کرنا مربوط به بحران قانون یکشنبه است که در آینده‌ای بسیار نزدیک در پیش است.

جوزف بیتس از برداشت پیشگامان از سه کلیسای آخر به‌عنوان نمادی واحد بهره می‌گیرد تا سه کلیسای معاصر در دورهٔ میلریتی را توصیف کند. تمام تأکیدهای موجود در این عبارت از سوی بیتس افزوده شده است.

«“در تمامی آن سرزمین، خداوند می‌فرماید: دو قسمت از آن منقطع شده، خواهند مرد؛ اما قسمتِ سوم در آن باقی خواهد ماند. خدا می‌گوید که قسمتِ سوم را از میان آتش عبور خواهد داد و ایشان را تصفیه خواهد کرد. آنان او را خواهند خواند، و او ایشان را خواهد شنید. او خواهد گفت: “این قومِ من است”؛ و آنان خواهند گفت: “یهوه خدای من است.” قسمتِ اول، ساردِس، یعنی کلیسای اسمی یا بابل. قسمتِ دوم، لائودکیه، یعنی ادونتیستِ اسمی. قسمتِ سوم، فیلادلفیه، تنها کلیسای حقیقیِ خدا بر زمین، زیرا ایشان باید به شهر خدا منتقل شوند. مکاشفه ۳:۱۲؛ عبرانیان ۱۲:۲۲–۲۴. به نام عیسی، بار دیگر شما را ترغیب می‌کنم که از لائودکیان بگریزید، چنان‌که از سدوم و عموره. تعالیم ایشان باطل و فریبنده است؛ و به هلاکتِ کامل می‌انجامد. مرگ! مرگ!!* مرگِ ابدی!!! در پیِ ایشان است. زنِ لوط را به یاد آورید.” جوزف بیتس، Review and Herald، جلد ۱، نوامبر ۱۸۵۰.»

در تاریخ میلریتی، ساردِس آن کلیسایی بود که نامی داشت و مدعی زنده بودن بود، اما مرده بود.

اور کلیسیاے ساردیس کے فرشتہ کو لکھ: یہ باتیں وہ فرماتا ہے جس کے پاس خدا کے سات روحیں اور سات ستارے ہیں: میں تیرے کاموں کو جانتا ہوں کہ تیرا نام یہ ہے کہ تو زندہ ہے، اور تو مردہ ہے۔ مکاشفہ 3:1

قومِ خدا همیشه نامی دارند. نام آنان در طی تاریخ افسس تا پرغامُس «مسیحی» بود. نام آنان در دوران سلطۀ پاپی «کلیسا در بیابان» بود. نام آنان از زمان ظهور ستارۀ صبح، یعنی یوحنّا ویکلیف، «پروتستان» بود. در زمان آخر، در سال 1798، پروتستان‌ها از پیش بازگشت خود را به مشارکت روم آغاز کرده بودند. آنچه در آن هنگام لازم بود، آزمونی بود که این واقعیت را آشکار سازد که با وجود نامی که ادعا می‌کردند، دیگر کلیسای برگزیده نبودند. در بهار 1844، آنان به آن آزمونی رسیدند که آشکار می‌ساخت دیگر آن کلیسایی نیستند که نام عهدِ مسیح را بر خود دارد. سرگذشت ایلیا شاهد دومِ بسیار مفصلی بر این واقعیت فراهم می‌آورد. هنگامی که آنان منش حقیقی خود را آشکار ساختند، برای میلری‌ها در آغاز دشوار بود که تشخیص دهند پروتستان‌ها نشان داده‌اند که دختران بابل شده‌اند. اما میلری‌ها سرانجام دقیقاً همین کار را کردند و در تحقق پیام فرشتۀ دوم، شروع به فراخواندن جان‌ها از آن کلیساهای سقوط‌کرده نمودند. سپس فرایند آزمونی پدید آمد که موجب می‌شد میلری‌ها منش خود را آشکار سازند. آیا آنان فیلادلفیایی بودند یا لاودیکیه‌ای؟

فیلادلفیائیوں نے مسیح کی پیروی کرتے ہوئے نہایت مُقدّس مقام میں داخلہ کیا، اور اُن میلری پیروکاروں نے جنہوں نے ایسا کرنے سے انکار کیا، لاودیکیہ والوں کا مزاج ظاہر کیا۔ یوں ہم اُس منطق کو پاتے ہیں جس کی بنا پر بیٹس نے اِن تین کلیسیاؤں کی شناخت ایک ہی تاریخی دور کے ہم عصر گروہوں کے طور پر کی۔ وہ تاریخ دس کنواریوں کی تمثیل کے نبوتی ڈھانچے کے اندر پوری ہوئی، جس کے بارے میں الہام ہمیں بتاتا ہے کہ وہ حرف بہ حرف پوری ہوئی ہے اور پوری ہوگی۔

«مَثَلِ ده باکره در متی 25 نیز تجربهٔ قوم ادونتیست را به تصویر می‌کشد.» جدال عظیم، 393.

«مرا غالباً به مَثَلِ ده باکره ارجاع می‌دهند، که پنج تن از ایشان دانا بودند و پنج تن نادان. این مَثَل تا به آخرین حرف تحقق یافته است و تحقق خواهد یافت، زیرا کاربردی ویژه برای این زمان دارد و، همچون پیام فرشتهٔ سوم، تحقق یافته است و تا انقضای زمان همچنان حقیقتِ حاضر خواهد بود.» Review and Herald, August 19, 1890.

آخری تین کلیسیا ساردیس کے طور پر اُن لوگوں کی نمائندگی کرتی ہیں جو میلرائٹ تحریک سے باہر تھے، اور جو اس تحریک کے اندر تھے وہ یا تو فلاڈلفیہ کی نمائندگی کرتے ہیں یا لاؤدیکیہ کی۔ یہ تینوں کلیسیائیں مکاشفہ کے تیسرے باب میں متعین کی گئی ہیں، اور پہلی چار کلیسیائیں دوسرے باب میں ہیں۔ لہٰذا، جب سسٹر وائٹ مکاشفہ کے تیسرے باب کی تاریخ کا حوالہ دیتی ہیں، تو وہ عین اُنہی کلیسیاؤں کی نشاندہی کر رہی ہوتی ہیں جن کی ابھی ابھی جوزف بیٹس نے نشان دہی کی تھی۔

«اوه، چه توصیفی! چه بسیارند کسانی که در این وضعیت هولناک به سر می‌برند. من با جدیت از هر خادمِ انجیل استدعا می‌کنم که باب سوم مکاشفه را با دقت مطالعه کند، زیرا در آن، وضعیت اموری که در ایام آخر وجود دارد، به تصویر کشیده شده است. هر آیهٔ این باب را با دقت بررسی کنید، زیرا عیسی از طریق این کلمات با شما سخن می‌گوید.» Manuscript Releases, جلد 18، ص. 193.

تاریخِ میلریتی میں موجود تین معاصر کلیسیائیں ایڈونٹزم کے اختتام پر دوبارہ ظاہر ہوتی ہیں۔ جوزف بیٹس میلریتی دور کے محرکات کی نشان دہی کر رہے تھے اور سردِس کو بابل کی بیٹیوں کے طور پر شناخت کرتے تھے، جو دوسرے فرشتے کے پیغام کا ہدفی سامعین تھیں۔ وہ اُس کشمکش سے خطاب کر رہے تھے جو اُس چھوٹے گلّے کے درمیان برپا تھی جس نے 22 اکتوبر 1844 کو مسیح کی پیروی کرتے ہوئے اُسے اقدس الاقداس میں داخل ہوتے دیکھا، اور اُن لوگوں کے درمیان جو مقدِس سے باہر نکلنے سے انکار کرتے تھے۔ وہ لاودیکیہ کے لوگوں کو اُس تاریکی سے باہر بلانے کی کوشش کر رہے تھے جسے انہوں نے قبول کر لیا تھا، اور اُن کی لاودیکیائی نابینائی کا کم از کم ایک حصہ اس حقیقت کے باعث تھا کہ ولیم ملر نے لاودیکیائی تحریک میں ایک نمایاں قیادی مقام اختیار کر لیا تھا۔ یہی وہی کشمکش ہے جس کی نشان دہی فِلَدلفیہ کے نام پیغام میں کی گئی ہے۔

اینک، آنان را که از کنیسهٔ شیطان‌اند، و خود را یهود می‌خوانند و نیستند، بلکه دروغ می‌گویند، وامی‌دارم که بیایند و پیش پای تو سجده کنند و بدانند که من تو را محبت نموده‌ام. مکاشفه ۳:۹

یک بحران دینی همواره دو طبقه از پرستندگان پدید می‌آورد، چنان‌که در نومیدی عظیم نیز چنین شد. ردای پروتستانتیسم به‌تازگی از ساردس گرفته شده بود، زیرا آنان به روم بازگشتند و رسماً دختر روم شدند. سپس آن ردا در اختیار ادونتیسم میلری قرار گرفت، اما اندکی بعد آزمونی دو طبقه را پدید آورد که مدعی بودند «گلهٔ کوچک» هستند: گله‌ای حقیقی و گله‌ای جعلی. بیتس نمایندهٔ آن گلهٔ کوچک بود که مسیح را به درون قدس‌الاقداس پیروی کرد. کشمکش او با لائودیکیان بود که ادعا می‌کردند گلهٔ کوچک هستند. بیتس، به‌عنوان یک فیلادلفیایی، با کنیسهٔ شیطان در کشمکش بود، گروهی که ادعا می‌کردند قوم خدا هستند، اما دروغ می‌گفتند و یهودی نبودند.

هنگامی که این مَثَل برای آخرین بار در پایان اَدونتیسم به انجام برسد، قومی برگزیده و عهدی وجود خواهد داشت که در زمان آخر در سال ۱۹۸۹ از آن‌ها عبور شد؛ همان‌گونه که از رهبری یهود در هنگام تولد مسیح عبور شد، که در آن تاریخِ نبوی نمایانگر زمان آخر است. هنگامی که تاریخِ مسیح به ورودِ ظفرمندانه به اورشلیم رسید، تاریخِ فریادِ نیمه‌شب در زمانِ میلِریتیان به‌گونه‌ای نمادین پیش‌نمایی شد. الهام مکرراً نشانهٔ راهِ صلیب را با نومیدیِ عظیمِ ۱۸۴۴ هم‌راستا می‌سازد. یهودا نمایندهٔ لائودیکیانِ تاریخِ مسیح است، و رسولان نمایندهٔ فیلادلفیاییان بودند. برای سه سال و نیم پس از صلیب، فیلادلفیاییان که بَیتس نمایندهٔ آنان بود، کوشیدند لائودیکیان را از کلیسای ساقط‌شده‌ای که به‌وسیلهٔ شاگرد، یهودای اِسخَریوطی، نمایانده شده بود، فراخوانند.

در سال ۱۹۸۹، قومِ عهدِ برگزیدهٔ پیشین نوری را که مُهرش گشوده شده بود رد کردند و از آنان عبور شد. هنگامی که نخستین ناامیدیِ ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۰ فرا رسید، فرایندِ آزمون در میان کسانی آغاز شد که پیش‌تر به نظر می‌رسید از همان جنبش باشند. با این حال، یک گروه لائودیکیه‌ای‌اند و گروهِ دیگر فیلادلفیایی. همان‌گونه که یهودا پیش از صلیب سه بار با سنهدرین پیمان بست تا مسیح را تسلیم کند، لائودیکیه‌ای‌های تاریخِ پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نیز سه فرصتِ توبه را از دست داده خواهند بود. در قانونِ یکشنبه که به‌زودی خواهد آمد، با همان قطعیتی که یهودا از درختی آویزان شد آشکار خواهد شد که لائودیکیه‌ای‌ها از فیلادلفیایی‌ها جدا هستند. این در زمانِ حصاد است که علف‌های هرز از گندم جدا می‌شوند. ما به‌سرعت به آن حصاد نزدیک می‌شویم.

این حقایق تنها زمانی و تنها در صورتی شناخته می‌شوند که مایل باشیم دریابیم یگانه روش‌شناسیِ کتاب‌مقدسی که می‌تواند «حقیقت» را کشف و تثبیت کند، «تاریخ‌گرایی» است. روش‌شناسیِ راستین نه پریتریسم است، نه فیوتوریسم، نه دیسپنسیشنالیسم، نه وُک‌گرایی، نه مهارتِ دستوری یا تاریخی، و نه هیچ‌یک از گونه‌های متعددِ بدل‌های شیطانی. عبارتی شناخته‌شده وجود دارد که به فیلسوفی از قرن هفدهم به نام ژان-ژاک روسو نسبت داده شده و به صورت‌های گوناگون بازگفته شده است، اما جوهر این اندیشه چنین است: «خطا ریشه‌های بسیار دارد، اما حقیقت تنها یک ریشه دارد.» «حقیقت» همان آلفا و امگا است که همچون ریشه‌ای از زمین خشک برمی‌آید.

«همین‌گونه است کتاب مقدّس، خزانه‌خانهٔ غنای فیض او. جلالِ حقایق آن، که به بلندی آسمان و فراگیرندهٔ ابدیت است، درک نمی‌شود. برای تودهٔ عظیم بشریت، خودِ مسیح نیز «مانند ریشه‌ای از زمین خشک» است، و آنان در او «هیچ جمالی» نمی‌بینند «تا مشتاقش گردند.» اشعیا ۵۳:۲. هنگامی که عیسی در میان انسان‌ها بود، آن مکاشفهٔ خدا در انسانیت، کاتبان و فریسیان به او گفتند: «تو سامری هستی و دیو داری.» یوحنا ۸:۴۸. حتی شاگردان او نیز چنان به‌سبب خودخواهیِ دل‌هایشان کور شده بودند که در فهمِ او، که آمده بود محبت پدر را بر ایشان آشکار سازد، کُند بودند. از همین رو بود که عیسی در میان انسان‌ها در تنهایی گام می‌زد. او تنها در آسمان به‌طور کامل فهمیده می‌شد.» اندیشه‌هایی از کوه برکات، ۲۵.

حقایقی که اکنون در حال به‌اشتراک‌گذاشتنِ آن‌ها هستیم باید در این چارچوب شناخته شوند که رشدِ حقیقت در سراسر تاریخ تدریجی است؛ و مهم‌تر از آن، فهمِ ما از حقیقت باید در چارچوبِ آلفا و اُمگا قرار گیرد، یعنی در چارچوبِ آن‌که عیسی پایانِ یک چیز را با آغازِ همان چیز یکی می‌سازد.

کلیسای چهارم، طیاتیرا است و نمایانگر دوره‌ای است که در آن پاپیّت به‌عنوان پادشاهی پنجمِ نبوتِ کتاب‌مقدّس حکومت می‌کرد؛ همان دوره‌ای که کلیسا در بیابان در اسارت بود. اسارتِ اسرائیلِ روحانی به‌دستِ بابلِ روحانی به‌مدّت هزار و دویست و شصت سال، به‌وسیلهٔ اسارتِ اسرائیلِ تحت‌اللفظی در بابلِ تحت‌اللفظی به‌مدّت هفتاد سال تمثیل شده بود.

«امروز کلیسای خدا آزاد است تا نقشهٔ الهی را برای نجاتِ نسلِ گمشده به کمال پیش ببرد. طی قرن‌های متمادی، قوم خدا از آزادی‌های خود محروم بودند. موعظهٔ انجیل در خلوص آن ممنوع شده بود، و سخت‌ترین مجازات‌ها بر کسانی تحمیل می‌شد که جرأت می‌کردند از اوامر انسان‌ها سرپیچی کنند. در نتیجه، تاکستان بزرگ اخلاقیِ خداوند تقریباً به‌کلی بی‌متصدی مانده بود. مردم از نور کلام خدا محروم شده بودند. تاریکیِ خطا و خرافات تهدید می‌کرد که شناختِ دینِ حقیقی را محو سازد. کلیسای خدا بر زمین در طی این دورهٔ طولانیِ آزارِ بی‌امان، به‌راستی در اسارت بود، همان‌گونه که بنی‌اسرائیل در دوران تبعید در بابل در اسارت نگاه داشته شده بودند.» انبیا و پادشاهان، 714.

اسارتِ بابِل کے ستر برسوں کی نمائندگی کلیسیاے تھیاتیرہ کرتی ہے۔ کلیسیاے تھیاتیرہ اُس سبب کا نتیجہ ہے جس کی نمائندگی پرگمس کرتی ہے۔ پرگمس اُس شہنشاہ قسطنطین کی علامت ہے جس نے مسیحیت کے ساتھ بت‌پرستی کو ملا دیا۔ اُس کی بت‌پرستی کی علامت سورج کی پرستش تھی۔ بائبلی سبب جس کی بنا پر قدیم اسرائیل کو تھیاتیرہ کے ستر برسوں کی اسارت میں لے جایا گیا، یہ تھا کہ اُن کے بادشاہوں نے اپنے گرد و نواح کی بت‌پرست قوموں کے ساتھ تعلقات اور اتحاد قائم کیے، اور یہ خدا کے کلام کے خلاف صریح بغاوت تھی۔ خدا نے بارہا اسرائیل کو متنبہ کیا کہ وہ اپنے آس پاس کی غیر قوموں کے ساتھ اختلاط نہ کرے۔ دس احکام—یعنی وہی چیز جس کے امین قدیم اسرائیل کو ہونا تھا—بتوں کی پرستش سے صراحت کے ساتھ منع کرتے ہیں۔ جب خداوند حورب کے غار پر موسیٰ کے پاس سے گزرا اور اپنا کردار ظاہر کیا، تو اُس نے دو مرتبہ بعینہٖ وہی تنبیہ شامل کی جس کا ہم حوالہ دے رہے ہیں۔

اور اُس نے کہا، دیکھ، مَیں عہد باندھتا ہوں: تیرے سب لوگوں کے سامنے مَیں ایسے عجیب کام کروں گا جیسے نہ تمام روئے زمین پر کبھی کیے گئے ہوں اور نہ کسی قوم میں؛ اور وہ سب لوگ جن کے درمیان تُو ہے، خداوند کے کام کو دیکھیں گے، کیونکہ جو کام مَیں تیرے ساتھ کرنے والا ہوں وہ ہیبت ناک ہے۔ تُو اُس بات کو ماننا جو مَیں آج تجھے حکم دیتا ہوں: دیکھ، مَیں تیرے آگے سے اموری اور کنعانی اور حِتّی اور فرِزّی اور حوّی اور یبوسی کو نکال دیتا ہوں۔ اپنے آپ سے خبردار رہنا، ایسا نہ ہو کہ تُو اُس ملک کے باشندوں سے، جدھر تُو جا رہا ہے، عہد باندھے، مبادا وہ تیرے درمیان پھندا ہو جائے۔ بلکہ تم اُن کے مذبحوں کو ڈھا دینا، اُن کے بُتوں کو توڑ ڈالنا، اور اُن کی یسیرتوں کو کاٹ ڈالنا۔ کیونکہ تُو کسی دوسرے معبود کی پرستش نہ کرنا، اس لیے کہ خداوند، جس کا نام غیور ہے، غیور خدا ہے۔ ایسا نہ ہو کہ تُو اُس ملک کے باشندوں سے عہد باندھے، اور وہ اپنے معبودوں کے پیچھے زناکاری کریں اور اپنے معبودوں کے لیے قربانی گزرانیں، پھر کوئی تجھے بلائے اور تُو اُس کی قربانی میں سے کھائے؛ اور تُو اُن کی بیٹیوں میں سے اپنے بیٹوں کے لیے لے، اور اُن کی بیٹیاں اپنے معبودوں کے پیچھے زناکاری کریں، اور تیرے بیٹوں کو بھی اپنے معبودوں کے پیچھے زناکاری کرنے پر لگائیں۔ خروج 34:10–16۔

خدا در همین بخش به‌تنهایی دو بار به اسرائیل باستان هشدار داد، و شهادت‌های بسیار دیگری نیز در کتاب‌مقدس دربارهٔ این فرمان به اسرائیل باستان وجود دارد که آنان نباید با امت‌های بت‌پرستِ پیرامون خود هیچ عهدی ببندند. آن مصالحه‌ها از زمانی آغاز شد که اسرائیل باستان خدا و حکومتِ الهیِ او را رد کرد. هنگامی که آنان پادشاهی خواستند، خدا به ایشان اجازه داد که پادشاهی داشته باشند، و از آن نقطه به بعد، اکثریتِ همهٔ پادشاهان، و بی‌تردید هر پادشاهِ ده سبطِ شمالی، همان فرمان را نادیده گرفتند. اصلی که اقتضا می‌کرد اسرائیل از امت‌های بت‌پرستِ پیرامون خود جدا و ممتاز باشد، رد شد و در همان مصالحه‌ای به نمایش درآمد که بعدها قسطنطین نماد آن گردید. پرغامس و قسطنطین نمایانگر عصیانِ پادشاهانِ اسرائیل هستند که بت‌پرستی را به کلیسای خدا وارد کردند. ارتدادی که با شائولِ پادشاه آغاز شد، نمودارِ ارتدادِ کلیسای مسیحی بود که به اسارت در بابلِ روحانی انجامید. تاریخِ مقدس، از آغازِ سلطنتِ شائولِ پادشاه تا اسارت در بابل، به‌وسیلهٔ کلیسای پرغامس نمادپردازی شده است. اسارتِ هفتاد ساله‌ای که پس از آن آمد، کلیسای طیاتیرا بود.

افسس، نماد کلیسایی است که برای فتح سرزمین موعود به پیش می‌رود. افسس نمایانگر دوران موسی و رهایی اسرائیل از بندگی مصر است.

«کتاب‌مقدس گنجینه‌های خود را برای این نسل آخر گرد آورده و به هم پیوسته ساخته است. تمامی رویدادهای عظیم و وقایع solemn تاریخ عهد عتیق در این ایام آخر در کلیسا تکرار شده‌اند و در حال تکرار شدن هستند.» Selected Messages, book 3, 338, 339.

تاریخی که در رهایی از مصر به تصویر کشیده شده است، در ایام آخر تکرار می‌شود. ازاین‌رو، این تاریخ در تاریخ میلری نیز تکرار شد. به همین سبب، خواهر وایت بارها برای توصیف تاریخ میلری به آن تاریخ ارجاع می‌دهد. او نومیدی عظیمِ ۱۸۴۴ را با نومیدی عبرانیان، هنگامی که در برابر دریای سرخ ایستاده بودند و لشکر فرعون از پشت سر به آنان نزدیک می‌شد، هم‌تراز می‌سازد. همچنین او تاریخ رهایی از مصر را با زمان مسیح نیز هم‌تراز می‌سازد؛ ازاین‌رو، نومیدی شاگردان در پای صلیب، به‌وسیلهٔ نومیدی در کنار دریای سرخ نمونه‌سازی شده بود، و آن نیز به نوبهٔ خود نمونه‌ای از نومیدی عظیمِ ۱۸۴۴ بود. نومیدیِ صلیب نمایانگر آغاز کلیسای اَفِسُس بود. زمان موسی در آغاز اسرائیلِ باستان، که به‌وسیلهٔ کلیسای اَفِسُس نمایانده می‌شود، همچنین نمونه‌ای بود از آغاز اسرائیلِ جدید در زمان مسیح. هر دو تاریخ به‌وسیلهٔ کلیسای اَفِسُس نمایانده می‌شوند. حقایقی که در اینجا شناسایی می‌کنیم، در طی سالیان متمادی بارها به‌طور عمومی از سوی Future for America ارائه شده‌اند؛ بنابراین، من صرفاً طرحی کلی ارائه می‌کنم.

در تاریخ مسیح، آغاز قومِ عهدِ جدید را می‌یابیم؛ قومی که برانگیخته می‌شوند، در حالی که قومِ برگزیدهٔ عهدِ پیشین کنار گذاشته می‌شوند. تاریخ مسیح پایانِ اسرائیلِ کهن است، و در تاریخِ رهایی از مصر، در آغازِ اسرائیلِ کهن، قومی از پیش برگزیدهٔ عهد بودند که برای قومِ جدیدِ عهد کنار گذاشته شدند.

در تاریخ مسیح، قوم برگزیدهٔ سابق با ویرانی اورشلیم در سال ۷۰ به فرجام نهایی خود رسید. در آغاز، در زمان موسی، قوم برگزیدهٔ سابق طی دوره‌ای چهل‌ساله در بیابان مردند، و یوشع و کالب نمایندگان قوم برگزیدهٔ جدید شدند که مقدر بود پیام را به سرزمین موعود حمل کنند، همان‌گونه که رسولانِ دورهٔ کلیسای اِفِسُس انجیل را به جهان رساندند.

آغاز و پایانِ اسرائیلِ باستان، و نیز آغازِ اسرائیلِ جدید، همگی بر انتقال از یک قومِ برگزیدهٔ پیشین به سوی قومی برگزیدهٔ جدید دلالت دارند. بر گواهیِ دو یا سه شاهد، هر امری استوار می‌شود؛ و هر یک از این سه سلسلهٔ شهود، طلاقِ قومِ برگزیدهٔ پیشین را مشخص می‌سازند، و این شهود حاملِ امضای آلفا و اومگا هستند، همان که پایان را از ابتدا معلوم می‌سازد. قومی برگزیدهٔ پیشین خواهد بود که هنگامی که خدا با آن صد و چهل و چهار هزار نفر داخلِ عهد می‌شود، از آن می‌گذرد. خدا پدیدآورندهٔ تشویش نیست؛ او هرگز تغییر نمی‌کند و کلامِ او هرگز ناکام نمی‌ماند.

نجات از مصر و پیروزی‌هایی که خدا به‌وسیلهٔ یوشع به انجام رسانید، به‌واسطهٔ کلیسای افسس نمودار می‌شود، اما افسس مقدر بود محبت نخستین خود را از دست بدهد. هنگامی که یوشع به آرامگاه سپرده شد، نسلی دیگر برخاست که نشانگر دوره‌ای بود که با سمیرنا نمایانده می‌شود. کار شگفت‌انگیز یوشع در پاک‌سازی سرزمین موعود هرگز به‌طور کامل به انجام نرسید، زیرا قوم از خویشتن خشنود شدند و کاری را که به یوشع سپرده شده بود ترک کردند. ایشان محبت نخستین خود را از دست دادند. آن دوره ادامه یافت تا آن‌گاه که اسرائیل خدا را رد کرد و سموئیل، شائولِ پادشاه را مسح نمود، و بدین‌سان کلیسای پرغامس آغاز شد.

«پیام به اسمیرنا، کلیسایی در آسیای صغیر، و نیز به کلیسای مسیحی به‌طور کلی، در خلال قرن‌های دوم و سوم رسید. آن زمان، هنگامی بود که بت‌پرستی آخرین ایستادگی خود را برای برتری در جهان به عمل می‌آورد. مسیحیت با شتابی شگفت‌انگیز گسترش یافته بود، تا آنجا که در سراسر جهان شناخته شده بود. برخی به سبب تحول قلب، ایمان مسیح را پذیرفتند؛ برخی دیگر به سبب نیروی استدلالی که بر ایشان وارد می‌شد؛ و گروهی دیگر از آن رو که می‌دیدند کار بت‌پرستی رو به افول است، و مصلحت‌اندیشی آنان را به سوی آن جانب می‌کشاند که وعده پیروزی می‌داد. این اوضاع، روحانیت کلیسا را تضعیف کرد. روح نبوت، که مشخصه کلیسای رسولی بود، به‌تدریج از میان رفت. این موهبتی است که کلیسایی را که بدان سپرده می‌شود، به یگانگی ایمان می‌رساند. هنگامی که دیگر انبیای حقیقی وجود نداشتند، تعالیم باطل به‌سرعت گسترش یافت؛ فلسفه یونانیان به تفسیری نادرست از کتب مقدس انجامید، و خودپارساانگاری فریسیان باستان، که مسیح بارها آن را محکوم کرده بود، بار دیگر در میان کلیسا پدیدار شد. در طول دو قرنی که پیش از سلطنت قسطنطین سپری شد، بنیاد آن شروری نهاده شد که در دو قرن پس از آن به‌طور کامل رشد و بسط یافت. در این دوره، شهادت در بسیاری از بخش‌های امپراتوری روم محبوبیت یافت. هرچند این امر ممکن است شگفت‌انگیز به نظر آید، با این همه حقیقتی انکارناپذیر است. این، نتیجه رابطه‌ای بود که میان مسیحیان و بت‌پرستان برقرار بود.»

«در جهان روم، دینِ همهٔ ملت‌ها مورد احترام بود، اما مسیحیان یک ملت نبودند؛ آنان صرفاً فرقه‌ای از نژادی خوارشمرده بودند. ازاین‌رو، چون بر نکوهش دینِ همهٔ طبقاتِ مردم پافشاری می‌کردند، و جلساتِ محرمانه برگزار می‌نمودند، و خود را به‌کلی از آداب و رسوم و اعمالِ نزدیک‌ترین خویشاوندان و صمیمی‌ترین دوستانشان جدا می‌ساختند، در نظرِ مقاماتِ بت‌پرست به اشخاصی مظنون بدل می‌شدند و غالباً آماجِ آزار و اذیت قرار می‌گرفتند. چه‌بسا زمانی که در ذهنِ حاکمان هیچ روحِ مخالفتی وجود نداشت، خودْ موجباتِ آزار و اذیت را بر خویشتن فراهم می‌آوردند. برای نمونهٔ این روحیه، تاریخ جزئیاتِ اعدامِ سیپریان، اسقفِ قرطاجنه، را به دست می‌دهد. هنگامی که حکمِ او خوانده شد، فریادی همگانی از میانِ انبوهِ گوش‌سپردهٔ مسیحیان برخاست که می‌گفتند: “با او خواهیم مرد.”»

«وہ روح جس کے ساتھ بہت سے نام نہاد مسیحیوں نے موت کو قبول کیا، بلکہ بلا ضرورت حکومت کی عداوت کو بھی ابھارا، غالباً 303ء میں شہنشاہ ڈیوکلیشیئن اور اس کے معاون گیلریوس کی طرف سے جاری ہونے والے ایذارسانی کے فرمان کے نفاذ میں بہت حد تک مؤثر تھی۔ یہ فرمان اپنی روح کے اعتبار سے عالمگیر تھا، اور دس برس تک کم و بیش سختی کے ساتھ نافذ کیا جاتا رہا۔» Steven Haskell, The Story of the Seer of Patmos, 50, 51.

اگرچه سِمیرنا یکی از آن دو کلیسایی است که از خداوند هیچ توبیخی دریافت نمی‌کنند، تاریخ گواهی می‌دهد که آنان که در آن دورهٔ زمانی به شهادت رسیدند، نمایندهٔ برخی هستند که انگیزه‌هایشان بر پایهٔ محرک‌های انسانی بود، نه الهی. کتاب داوران با اشاره به مرگ یوشع آغاز می‌شود، و در این کتاب آیه‌ای وجود دارد که دو بار تکرار شده و تاریخ داوران را تعریف می‌کند. دومین بار که آن آیه نقل می‌شود، آخرین آیهٔ کتاب است. نخستین آیهٔ کتاب پایان یوشع را نشان می‌دهد و آخرین آیه، تاریخ را خلاصه می‌کند.

اب بعد از وفات یوشع واقع شد که بنی‌اسرائیل از خداوند سؤال کرده، گفتند: «کیست که برای ما نخست بر ضد کنعانیان برآید تا با ایشان بجنگد؟» … در آن ایام، در اسرائیل پادشاهی نبود، بلکه هر کس آنچه را در نظر خود راست می‌نمود، به‌جا می‌آورد … در آن ایام، در اسرائیل پادشاهی نبود: هر کس آنچه را در نظر خود راست می‌نمود، انجام می‌داد. داوران ۱:۱؛ ۱۷:۶؛ ۲۱:۲۵.

همان‌گونه که در تاریخ اسمیرنا، «خود» از آغاز تا پایان موضوعی محوری بود. چون ایشان پادشاهی نداشتند، مصمم بودند هر آنچه را که خود می‌خواستند انجام دهند. نبودِ هدایت همان چیزی بود که هاسکل در تاریخ اسمیرنا مشخص ساخت؛ تاریخی که با نبودِ یک روح نبوتِ فعال نمایان شده بود. در هر دو تاریخ، فقدان هدایت، راه را برای آن گشود که تصمیم‌ها بر اساس انگیزه‌های شخصیِ خودِ انسان اتخاذ شوند. افسس نمایانگر رهایی از مصر است. تاریخی که در کتاب داوران ثبت شده است، به‌وسیلهٔ کلیسای اسمیرنا نمایانده می‌شود. از شائولِ پادشاه تا اسارت بابِل، به‌وسیلهٔ کلیسای پرغامُس نمایانده می‌شود و اسارت در بابِل به‌وسیلهٔ کلیسای طیاتیرا نمایانده می‌شود.

در هماهنگی با پدیده‌ای که پیشگامان شناسایی کردند، در کلیساها، مُهرها و شیپورها تقسیم‌بندیِ چهار و سه وجود دارد؛ و چهار کلیسای نخست در تاریخ اسرائیلِ باستان از اسارتِ مصر آغاز می‌شود و با اسارتِ بابِل پایان می‌یابد، زیرا آلفا و اُمگا همواره پایان را با آغاز مشخص می‌سازد. چهار کلیسای نخست در تاریخ اسرائیلِ جدید با تابعیتِ یهودیان تحت اقتدار روم آغاز می‌شود، و این چهار کلیسا با تابعیتِ یهودیانِ روحانی تحت رومِ روحانی به مدت هزار و دویست و شصت سال پایان می‌یابد.

آنچه پس از طیاتیرا آمد، ساردس بود، که آغازش هنگامی بود که آنان از اسارت بابلی، که طیاتیرا مظهر آن بود، بیرون آمدند. ساردس کلیسایی است که نامی داشت که زنده است، اما زنده نبود. اقرار ایشان به حیات، دروغ بود. شایان توجه است که از میان هر هفت کلیسا، این واژهٔ ساردس است که هیچ تعریفی ندارد. بر پایهٔ سیاق تاریخ و آیات، تعریف‌هایی به ساردس نسبت داده شده است، اما برای این نام هیچ تعریف ریشه‌شناختی وجود ندارد. نامی دارد، اما ندارد.

«Но второй храм не сравнялся с первым в великолепии; и не был освящён теми видимыми знамениями Божественного присутствия, которые относились к первому храму. Не было никакого проявления сверхъестественной силы, чтобы ознаменовать его посвящение. Не было видно облака славы, наполняющего вновь воздвигнутое святилище. Не нисходил огонь с неба, чтобы пожрать жертву на его жертвеннике. Шехина уже не пребывала между херувимами во Святом святых; ковчега, престола милости и скрижалей откровения не было в нём. Не раздавался с неба голос, чтобы открыть вопрошающему священнику волю Иеговы». Великая борьба, 24.

پس از اسارت بابِل، آنان اورشلیم و هیکل را از نو بنا کردند. آنگاه بار دیگر دارای نامی شدند، زیرا خدا وعده داده بود که نام خود را در اورشلیم قرار دهد. اما نام او نمایانگر سیرت اوست، و نبودِ حضور شخصیِ او آشکار می‌ساخت که آنان نامی را داشتند که نمایندهٔ حیات بود، اما در واقع دیگر آن حضوری را که حیات می‌آفریند، نداشتند. آنچه در حقیقت داشتند چیزی جز اقرار ظاهری و تظاهر نبود.

آخری آواز در ساردِس، وعدهٔ آمدنِ الیایی را می‌داد که پیش از روز عظیم و هولناکِ خداوند خواهد آمد. برای اسرائیلِ باستان، ویرانیِ اورشلیم همان روز عظیم و مهیبِ خداوند بود. از این‌رو، خواهر وایت به نابودیِ اورشلیم در سال 70 میلادی به‌عنوان نمونه‌ای از روز عظیم و مهیبِ خداوند اشاره می‌کند که در هیئتِ هفت بلای آخر به تصویر کشیده شده است. کلیسای فیلادلفیا با آوازِ یحیای تعمیددهنده آغاز شد که در بیابان ندا می‌داد، و بدین‌سان نمونه‌وار، نمایانگرِ آوازِ ویلیام میلر است. آوازهای یحیای تعمیددهنده و ویلیام میلر، پیامِ لائودیکیه را به مردمی عرضه می‌کردند که می‌پنداشتند همه‌چیز درست است، حال آنکه همه‌چیز به‌کلی نادرست بود. هم یحیای تعمیددهنده و هم ویلیام میلر تبر را بر ریشهٔ درخت نهادند. پیام به ساردِس این بود که «در ساردِس نیز چند نام هستند که جامه‌های خود را نیالوده‌اند؛ و با من در سفیدی خواهند خرامید، زیرا شایسته‌اند.» یحیای تعمیددهنده و ویلیام میلر نمایانگرِ کسانی هستند که از دورهٔ زمانیِ ممثَّل به ساردِس بیرون آمدند و شایسته بودند که با مسیح راه روند.

«هزاران تن به پذیرفتن حقیقتی که ویلیام میلر موعظه می‌کرد هدایت شدند، و خادمان خدا در روح و قدرتِ ایلیا برانگیخته شدند تا این پیام را اعلام کنند. همچون یحیی، پیش‌درآمدِ عیسی، آنان که این پیامِ جدی را موعظه می‌کردند خود را ناگزیر می‌دیدند که تبر را بر ریشهٔ درخت نهند و مردم را فراخوانند تا میوه‌هایی شایستهٔ توبه بیاورند. شهادت ایشان چنان بود که کلیساها را بیدار ساخته و به‌نیرومندی متأثر کند و خصلتِ واقعیِ آنان را آشکار سازد. و هنگامی که آن هشدارِ جدی، برای گریختن از غضبِ آینده، طنین‌انداز شد، بسیاری از آنان که با کلیساها متحد بودند، پیامِ شفا‌بخش را پذیرفتند؛ ایشان ارتدادها و بازگشت‌های خویش را دیدند، و با اشک‌های تلخِ توبه و با اندوهی عمیق در جان، خویشتن را در حضور خدا فروتن ساختند. و چون روحِ خدا بر آنان قرار گرفت، ایشان به طنین‌انداز ساختن این ندا یاری رساندند: “از خدا بترسید و او را جلال دهید، زیرا ساعتِ داوریِ او فرا رسیده است.”» Early Writings, 233.

هفت کلیسای مکاشفه نمایانگر تاریخ رسولان تا زمان بازگشت دوم مسیح هستند، و این هفت کلیسا همچنین نمایانگر تاریخ اسرائیلِ باستان از زمان نبیّ خدا، موسی، تا نخستین آمدنِ مسیح می‌باشند.

«آزمون‌های بنی‌اسرائیل، و نگرش آنان درست پیش از نخستین آمدن مسیح، موقعیت قوم خدا را در تجربهٔ ایشان پیش از دومین آمدن مسیح به تصویر می‌کشد.»

«دام‌های شیطان برای ما نیز به همان‌سان گسترده شده‌اند که برای بنی‌اسرائیل، درست پیش از ورودشان به سرزمین کنعان، گسترده شده بود. ما در حال تکرار تاریخ آن قوم هستیم.»

“ان کی تاریخ ہمارے لیے ایک نہایت سنجیدہ انتباہ ہونی چاہیے۔ ہمیں ہرگز یہ توقع نہیں رکھنی چاہیے کہ جب خداوند کے پاس اپنی قوم کے لیے روشنی ہو، تو شیطان خاموشی سے ایک طرف کھڑا رہے گا اور انہیں اسے حاصل کرنے سے روکنے کے لیے کوئی کوشش نہ کرے گا۔ ہمیں خبردار رہنا چاہیے کہ ہم اُس روشنی کو رد نہ کریں جو خدا بھیجتا ہے، صرف اس لیے کہ وہ ایسے طریقے سے نہیں آتی جو ہمیں پسند ہو.... اگر کچھ ایسے ہوں جو خود اُس روشنی کو نہ دیکھتے اور نہ قبول کرتے ہوں، تو وہ دوسروں کی راہ میں رکاوٹ نہ بنیں۔”

«آسمان و زمین را امروز بر شما گواه می‌گیرم که حیات و موت، برکت و لعنت را پیش روی شما نهاده‌ام؛ پس حیات را برگزین، تا هم تو و هم ذریتت زنده بمانید؛ تا یهوه، خدای خود، را محبت نمایی و آواز او را اطاعت کنی و به او ملصق شوی؛ زیرا او حیات تو و درازیِ ایام توست؛ تا در زمینی ساکن شوی که یهوه برای پدرانت، برای ابراهیم، اسحاق و یعقوب، قسم خورد که آن را به ایشان بدهد.»

«این سرود تاریخی نبود، بلکه نبوی بود. هرچند رفتارهای شگفت‌انگیز خدا با قوم خویش را در گذشته بازمی‌شمرد، در عین حال رویدادهای عظیم آینده را نیز پیشاپیش مجسم می‌ساخت، یعنی پیروزی نهایی وفاداران را، آنگاه که مسیح برای بار دوم با قدرت و جلال خواهد آمد.»

«پولُسِ رسول به‌صراحت بیان می‌دارد که تجربهٔ بنی‌اسرائیل در سفرهایشان برای بهرهٔ کسانی که در این عصرِ جهان زندگی می‌کنند، یعنی آنان که اواخرِ جهان بر ایشان رسیده است، به ثبت رسیده است. ما خطرات خود را کمتر از خطرات عبرانیان نمی‌دانیم، بلکه بیشتر.» Healthful Living, 280, 281.

رهایی از مصر به‌واسطهٔ کلیسای اِفِسُس نمود یافته است، و نماد کلیسای اِفِسُس در آن تاریخ، یوشَع بود. پس از آن‌که کسانی که خدا ایشان را از مصر بیرون آورده بود، در ده آزمون پیاپی ناکام ماندند، خداوند عهد را از عاصیان برگرفت و آن را به یوشَع و کالیب سپرد.

به ایشان بگو: «به حیات خودم قسم، می‌گوید خداوند، چنان‌که در گوش‌های من گفتید، همان‌گونه با شما رفتار خواهم کرد: لاشه‌های شما در این بیابان خواهد افتاد؛ و همهٔ شما که شمرده شدید، مطابق تمامی شمارهٔ خود، از بیست‌ساله و بالاتر، که بر من همهمه کردید، یقیناً به آن سرزمین داخل نخواهید شد، همان سرزمینی که درباره‌اش سوگند خوردم شما را در آن ساکن سازم، مگر کالب بن یفنه و یوشع بن نون.» اعداد 14:28–30

خواهر وایت تصریح می‌کند که یوشَع و کالیب نمایانگر کسانی هستند که «انتهاهای جهان بر ایشان رسیده است» و «با خدا به‌واسطۀ قربانی عهد می‌بندند».

«برای عبرتِ ما، که پایان‌های جهان بر ما رسیده است، این تاریخ ثبت گردید. قوم خدا امروز چه بسیار اوقات تجربهٔ بنی‌اسرائیل را از سر می‌گذرانند! چه بسیار اوقات همهمه و شکایت می‌کنند! چه بسیار اوقات هنگامی که خداوند به ایشان فرمان می‌دهد پیش روند، واپس می‌کشند! آرمانِ خدا از فقدانِ مردانی چون کالیب و یوشع، مردانی باوفا و دارای اعتمادی استوار و تزلزل‌ناپذیر، در رنج است. خدا مردانی را می‌طلبد که خویشتن را به او بسپارند تا از روح او آکنده شوند. آرمانِ مسیح و بشریت مردانی مقدس و ازخودگذشته را می‌طلبد، مردانی که بیرون از اردوگاه بیرون روند و ننگ را بر خود حمل کنند. بگذارید ایشان مردانی نیرومند و دلیر باشند، شایستهٔ کارهای بزرگ؛ و بگذارید با قربانی، با خدا عهد ببندند.» Review and Herald, May 20, 1902.

آن عهدی که تجدید می‌شود، چنان‌که در تجدید عهد با یوشع و کالب نمود یافته است، همان عهد با صد و چهل و چهار هزار و جماعت عظیم است. این عهد پس از آن تجدید می‌شود که قوم برگزیدهٔ نخستینِ عهد از خدا طلاق داده می‌شوند و مقرر می‌گردد که در بیابان بمیرند. عهد با صد و چهل و چهار هزار، در همان تاریخی به انجام می‌رسد که در آن قومی برگزیدهٔ پیشین مردود شمرده می‌شود.

افسس به‌معنای «مطلوب» است، و کاری که هم یوشع و هم کلیسای نخستین به انجام رساندند «مطلوب» بود. هنگامی که یوشع قوم خدا را به سرزمین موعود رهبری کرد، او به‌قصد فتح و پیروزی پیش رفت. مُهر نخست با کلیسای افسس به‌موازات قرار دارد، و با اسبی سفید نمایانده می‌شود که برای غلبه و پیروزی به پیش می‌رود. این امر دربارهٔ یوشع و نیز دربارهٔ کلیسای رسولی صادق بود. مُهر نخست در اسرائیل باستان و اسرائیل جدید، با کلیسای افسس به‌موازات قرار دارد.

ازمیرنا از واژهٔ «مُرّ» گرفته شده است؛ مُرّ روغنی بود که برای مومیایی کردن مردگان به کار می‌رفت. مُهر دوم با اسبی سرخ نمایش داده می‌شود که به او «شمشیری بزرگ» و «قدرت» داده شد تا «سلامتی را از زمین بردارد»، یعنی مردمان در آن تاریخ «یکدیگر را خواهند کشت». مُهر دوم با کلیسای ازمیرنا به موازات پیش می‌رود و نمایانگر اقتداری است که به دشمنان خدا داده شد و به آنان اجازه می‌داد بر قوم خدا غالب آیند و ایشان را بکشند. این امر در دورهٔ پس از کلیسای رسولی، و نیز در تاریخ داوران، به انجام رسید. در هر دو تاریخ، خدا قدرت‌هایی را از بیرونِ قوم خود مجاز ساخت تا جنگ و مرگ را بر قوم او وارد آورند. در کلیسای رسولی، آن جنگ از ردّ دینِ مسیح انگیزه می‌گرفت؛ دینی که در دورهٔ پیشینِ افسُس، هنگامی که انجیل را به جهان می‌رسانْد، شکست‌ناپذیر بود. انگیزهٔ دشمنان قوم خدا در دورهٔ داوران نیز بر پایهٔ دورهٔ پیشینِ افسُس بود، زمانی که خدا قدرت خود را بر مصر و بر ملت‌های بعدی که یوشع برای مغلوب ساختنشان به کار گرفته شده بود، آشکار ساخت. مُهر دوم در هر دو اسرائیلِ باستان و اسرائیلِ جدید، با کلیسای ازمیرنا به موازات پیش می‌رود.

پرغامس به معنای «ارگِ مستحکم» است؛ ازاین‌رو نمایانگر قلعهٔ یک پادشاه می‌باشد. مُهر سوم به موازات پرغامس جریان دارد و نمایانگر تاریخی است که در آن داوریِ انسانی به‌وسیلهٔ پادشاهانِ زمین، در مخالفت با داوریِ خدا، اجرا می‌شود. بنابراین، اندازه‌گیری، یا داوری‌ای که به‌وسیلهٔ «دو» کفهٔ ترازو که «گندم»، «جو»، «روغن» و «شراب» را می‌سنجند، بازنمایی شده است، اقتدارِ سلطنتیِ انسانی را مشخص می‌سازد؛ اقتداری که همواره در قیاس با داوریِ خدا معیوب است. به یاد داشته باشید که اندازه‌گیریِ درست یا وزن‌کردنِ درست، به دو کفهٔ نابرابر نیاز ندارد. دو کفه نمایانگر داوریِ نابرابر است.

«جو» نمادِ قربانیِ «نوبر» در عیدِ فِصَح است، و «گندم» نمادِ قربانیِ «دو نانِ گردانیدنی» در عیدِ پنتیکاست. «روغن» نمادِ روح‌القدس است و «شراب» نمادِ تعلیم. پرغامُس در زمانِ اسرائیلِ باستان، دورهٔ پادشاهانِ سازشکارِ اسرائیل است که داوری را بر نظامِ عبادتِ خدا، که از طریقِ فصلِ فِصَح تا پنتیکاست بازنمایی می‌شود، وارد کردند. حقایقِ کلامِ خدا به‌وسیلهٔ «شراب» و «روغن» بازنمایی می‌شوند. هم در اسرائیلِ باستان و هم در اسرائیلِ جدید، کلیسای پرغامُس آن دوره‌ای است که در آن، شیطان می‌کوشد آنچه را نتوانست از طریقِ ریخته شدنِ خون در تاریخِ بازنمایی‌شده به‌وسیلهٔ اسمیرنا انجام دهد، به انجام رساند. در پرغامُس، شیطان کوشید قومِ خدا و حقیقتِ خدا را از طریقِ سازش نابود کند، نه از راهِ ریخته شدنِ خون، چنان‌که در اسمیرنا بازنمایی شده است. سازشِ پادشاهانِ اسرائیلِ باستان، نمونهٔ سازشِ قسطنطین در اسرائیلِ جدید است.

تیاتایرا به معنای «قربانیِ ندامت» است و به روحِ شهادتی اشاره دارد که خدا برای قوم خویش که به خاطر نام او کشته می‌شوند، فراهم می‌سازد. قربانیِ ندامت بیانگر آمادگی برای خدمت به مسیح در شرایطی سخت است، چنان‌که در دانیال، شدرک، میشک و عبدنغو در دوران اسارتِ هفتادساله مشاهده می‌شود؛ و نیز نمایانگر قربانیِ والدِنسیان، هوگنوها و دیگرانی است که در طول تاریخِ هزار و دویست و شصت سال، به دست اقتدار پاپی شکنجه شدند، به زندان افتادند، مورد افترا قرار گرفتند و کشته شدند. مُهرِ چهارم با کلیسایِ تیاتایرا به موازات پیش می‌رود و بیانگر آزار و جفای بابلِ باستان علیه اسرائیلِ باستان و آزار و جفای بابلِ جدید علیه اسرائیلِ جدید است. تاریخِ هر دو اسارت، نخست مستلزمِ ارتدادی از حقیقت بود که پادشاهانِ اسرائیل و امپراتور کنستانتین آن را پدید آوردند. هر دو، راه را برای دوره‌ای که به وسیلهٔ تیاتایرا نمایانده می‌شود، هموار ساختند.

ساردیس هیچ معنایی ندارد که با ادعای داشتن نامی با آن سازگار باشد، بلکه این ادعا دروغ است. حضور شخینا هرگز در هیکل دوم ظاهر نشد. حضور مسیح نیز هرگز در تاریخ ساردیس ظاهر نگردید. اصلاحاتِ دوران تاریک در اساس سلسله‌ای بود از یک گام به پیش و دو گام به پس. کاری که تاریخ ساردیس می‌بایست در اصلاحات پروتستانی به انجام رسانَد، هرگز به کمال نرسید.

فیلادلفیا به‌معنای محبتِ برادرانه است، و محبت ورزیدن به برادر خویش ناممکن است اگر نخست خدا را محبت نکرده باشید.

اگر کسی بگوید: «خدا را محبت می‌نمایم»، و از برادر خود نفرت داشته باشد، دروغگو است؛ زیرا آن که برادر خود را که دیده است محبت نمی‌نماید، چگونه می‌تواند خدایی را که ندیده است محبت نماید؟ و این حکم را از او یافته‌ایم که هر که خدا را محبت می‌نماید، برادر خود را نیز محبت نماید. اول یوحنا ۴:۲۰، ۲۱.

فیلادلفیا نمایانگر کلیسایی است که خدا را محبت می‌ورزد، و از این‌رو هیچ محکومیت یا توبیخی متوجه فیلادلفیا نیست.

او به فرشتهٔ کلیسای فیلادلفیا بنویس: این است آنچه قدوس و حق می‌گوید، آن که کلید داوود را دارد، آن که می‌گشاید و هیچ‌کس نمی‌بندد، و می‌بندد و هیچ‌کس نمی‌گشاید: اعمال تو را می‌دانم. اینک، درِ گشوده‌ای پیش روی تو نهاده‌ام که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ببندد؛ زیرا تو اندک قوتی داری، و کلام مرا حفظ کرده‌ای، و نام مرا انکار نکرده‌ای. اینک، آنان را که از کنیسهٔ شیطان‌اند، که می‌گویند یهودی هستند و نیستند، بلکه دروغ می‌گویند، وامی‌دارم که بیایند و پیش پای تو سجده کنند، و بدانند که من تو را محبت کرده‌ام. چون کلام صبر مرا حفظ کرده‌ای، من نیز تو را از ساعت آزمایش نگاه خواهم داشت، که بر تمامی جهان خواهد آمد تا ساکنان زمین را بیازماید. اینک، به‌زودی می‌آیم؛ آنچه را داری استوار نگاه دار، مبادا کسی تاج تو را بگیرد. آن که غالب آید، او را ستونی در هیکل خدای خود خواهم ساخت، و دیگر هرگز از آن بیرون نخواهد رفت؛ و نام خدای خود را، و نام شهر خدای خود را که اورشلیم جدید است و از آسمان از نزد خدای من فرود می‌آید، و نام جدید خود را بر او خواهم نوشت. مکاشفه ۳:‏۷–۱۲.

فیلادلفیا «کلید داوود» را دریافت می‌کند، و در تاریخ فیلادلفیاییِ اسرائیلِ باستان، پسر داوود به آنان عطا شد؛ امری که، در میانِ معانیِ دیگر، نمایانگرِ اصلِ نبویِ آلفا و اُمگا، اوّل و آخر، است. آن کلید نمایانگرِ روش‌شناسیِ «تاریخ‌گرایی» است. در دوره‌ای که کلیسای فیلادلفیا در پایانِ اسرائیلِ باستان آن را نمایندگی می‌کرد، خودِ نویسندهٔ نبوتِ کتاب‌مقدسی آن کلید بود. در دوره‌ای که کلیسای فیلادلفیا در تاریخِ میلری آن را نمایندگی می‌کرد، آن کلید به ویلیام میلر داده شد. در آن دو تاریخ، مسیح با یهودیانی سر و کار داشت که می‌پنداشتند پسرانِ ابراهیم‌اند، اما نبودند. میلر با پروتستان‌هایی سر و کار داشت که می‌پنداشتند یهودیانِ روحانی‌اند، اما نبودند.

هر که گوش دارد، بشنود که روح به کلیساها چه می‌گوید. مکاشفه ۳:۱۳

لودیکیہ کا معنی ہے ’’ایک ایسی قوم جس پر عدالت کی گئی ہو‘‘، اور لودیکیہ کے لوگ، یعنی مسیح کے زمانے کے یہودی، بالآخر 70ء میں یروشلم کی تباہی کے وقت عدالتی سزا کو پہنچے۔ مرتد پروٹسٹنٹیت کی آخری عدالت اتوار کے قانون کے بحران میں واقع ہوتی ہے، لیکن انہوں نے اپنی عدالت اس وقت پائی جب انہوں نے 1844ء کے بہار میں پہلے فرشتے کے پیغام کو رد کر دیا، اور پھر الٰہی طور پر بابل کی بیٹیاں قرار دی گئیں۔ وہ گرے ہوئے پروٹسٹنٹ آخری ایام میں تحقیقاتی عدالت کے دوران لودیکیہ ادوینتیت کے لیے ایک تمثیل ہیں۔

اکنون ما اساساً چندین شیوهٔ گوناگون را که به‌وسیلهٔ آن‌ها هفت کلیسای مکاشفه را می‌توان به‌درستی به‌منزلهٔ نمادهای نبوی فهمید و سپس به‌گونه‌ای نبوی به کار بست، بررسی کرده‌ایم. اما این‌ها باید در چارچوب قواعد نبوی‌ای فهمیده و به کار بسته شوند «که از سوی عالی‌ترین مرجع به ما داده شده‌اند.»

پیام‌های خطاب به هفت کلیسا، پیام‌هایی بودند که به هفت کلیسایی داده شدند که در زمانی که یوحنا این پیام‌ها را ثبت کرد، وجود داشتند. پیام‌های خطاب به هفت کلیسا برای همهٔ کلیساها در سراسر تاریخ، تعلیم و هشدار فراهم می‌آورند. پیام‌های خطاب به هفت کلیسا برای مسیحیان فردی در سراسر تاریخ نیز تعلیم و هشدار فراهم می‌آورند. هفت کلیسا نمایانگر تاریخ مسیحیت از زمان رسولان تا پایان جهان هستند. هفت کلیسا نمایانگر تاریخ اسرائیل باستان از زمان موسی تا ویرانی اورشلیم در سال 70 میلادی هستند. هفت کلیسا را می‌توان با تشخیص تمایز میان چهار کلیسای نخست و سه کلیسای آخر، شناخت و به‌کار بست.

از میان شش کاربست گوناگون نبوی که در حال شناسایی آن‌ها هستیم، همان کاربست‌ها در هفت مُهر نیز بازنمایی شده‌اند.

ما این حقایق را در مقالهٔ بعدی بررسی خواهیم کرد.