اکنون به برخی از دلالت‌های آیهٔ دوازدهمِ دانیال یازده خواهیم پرداخت، و پس از آن، سه خطِ «250» ساله را در تاریخِ آیات یازدهم تا پانزدهم وارد خواهیم کرد؛ تاریخی که در نبردِ پانیوم در سال 200 ق.م. به انجام رسید. خطِ «250» ساله‌ای که در 457 ق.م. آغاز شد، در 207 ق.م.، در میانهٔ دوره‌ای که با نبردِ رافیا آغاز می‌شود و با نبردِ پانیوم پایان می‌یابد، خاتمه می‌پذیرد. «250» سالِ خطِ نرون با تاریخِ سه‌مرحله‌ایِ قسطنطین، که با سال‌های 313، 321 و 330 نمایش داده شده است، پایان می‌یابد. «250» سالِ ایالات متحده در 4 ژوئیهٔ 2026 به پایان می‌رسد.

خطِّ نیرون نمایانگر تاریخِ زمانِ آزمایشِ صورتِ وحش است، نخست در ایالات متحده، و سپس در جهان. خطِّ ۴۵۷ پیش از میلاد، ترامپ را از لحاظ نظامی در میانه‌ای میان دو نبرد قرار می‌دهد. دوره‌ای که از ۱۷۷۶ امتداد می‌یابد نیز برای ریاست‌جمهوری نهاییِ ترامپ، یک نقطهٔ میانی را مشخص می‌سازد. برای آنکه این خطوط را در جایگاه درستِ خود قرار دهیم، نخست به آیهٔ دوازدهم و زوالِ روسیه و پوتین خواهیم پرداخت. سپس به سه خطِ «۲۵۰» ساله، و آنگاه به خطِّ سلسلهٔ حَشمونیان. هنگامی که این خطوط در جای خود قرار گیرند، پطرس را در هم‌ترازی با پانیوم قرار خواهیم داد. وقتی آن خطوط برقرار شوند، باید بتوانیم تشخیص دهیم که پیامِ ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۰ چگونه باید اصلاح و اعلام شود، و اینکه آن، پیامِ کتابِ یوئیل است.

پادشاه عُزّیاى یهودا و بطلمیوس، پادشاه مصر

تاریخی که آیهٔ یازده را در نبرد رافیا به تحقق رسانید، با تاریخ پادشاه عُزّیا هم‌سو است. هنگامی که اشعیا برای اعلام پیام باران آخر تطهیر شد و اقتدار یافت، دعوت او در همان سالی پدید آمد که عُزّیا درگذشت.

در سالی که عُزّیا پادشاه وفات یافت، خداوند را دیدم که بر تختی بلند و رفیع نشسته بود، و دامانِ ردای او هیکل را پر ساخته بود. اشعیا ۶:۱

مرگِ عُزیا پیش از آن با شورشی که او آشکار ساخت، و با شورشِ بطلمیوس اندکی پس از پیروزی در نبردِ رافیا هم‌راستا و متناظر بود، مقدّم گردید. عُزیا و بطلمیوس نمادِ پادشاهی جنوبی‌اند که دلش مغرور شده است و با درصدد برآمدن برای درآمیختنِ اقتدارِ دولتیِ خویش با اقتدارِ کلیسا، سر به شورش برمی‌دارد. هنگامی که عُزیا کوشید کلیسا و دولت را با هم درآمیزد، جذامِ بر پیشانیِ او نمونه‌ای از نشانِ وحش بود.

و فرشتهٔ سوم از پی ایشان آمد و به آواز بلند گفت: اگر کسی وحش و صورتش را پرستش کند و نشان او را بر پیشانی خود یا بر دست خویش بپذیرد، او نیز از شراب غضب خدا خواهد نوشید که بی‌آمیختگی در جام خشم او ریخته شده است؛ و در حضور فرشتگان مقدس و در حضور برّه، به آتش و گوگرد عذاب خواهد یافت. و دود عذاب ایشان تا ابدالآباد بالا می‌رود؛ و آنان که وحش و صورتش را می‌پرستند و هر که نشان نام او را می‌پذیرد، شبانه‌روز آرامی ندارند. مکاشفه ۱۴:۹–۱۱.

عُزِّيَّا، إذًا، يُمثِّل موتًا تدريجيًّا منذ زمن محاولته المتمرِّدة أن يجمع بين الكنيسة والدولة. ثم يُمثِّل بعد ذلك حُكمًا مشتركًا في حالة عجزٍ سياسي مع ابنه لمدة إحدى عشرة سنة. وقد عاش عُزِّيَّا إحدى عشرة سنة بعد تمرُّده. إن بداية تمرُّده ترمز إلى قانون الأحد، حيث تُجمَع الكنيسة والدولة ويُفرَض سِمَة الوحش. وبعد إحدى عشرة سنة مات، ممثِّلًا نهاية مُلكه ملكًا على المملكة الجنوبية، يهوذا، التي كانت الأرض المجيدة، أي الولايات المتحدة.

در ارتباط نبوی با بطلمیوس، عزیا نمایندهٔ یهودا، سرزمینِ جلال و پروتستانتیسمِ مرتد است؛ حال آنکه بطلمیوس نمایندهٔ مصر است، که همان قدرتِ اژدهاست و دینِ آن روح‌باوری است. هنگامی که این دو پادشاه به‌منزلهٔ دو خطِ موازی در نظر گرفته شوند، عزیا دیگر نمونه‌ای از سرزمینِ جلال نخواهد بود و آن دو با هم به نمادِ دو ملت تبدیل می‌شوند. مصر و یهودا نمادهای ادیانِ روح‌باوری و پروتستانتیسمِ مرتد هستند. ایشان نمادِ دولت و کلیسا هستند. سیاست‌ورزیِ دولتی و سیاست‌ورزیِ کلیسایی که ایشان نمایندگی می‌کنند، آنگاه که به‌عنوان یک نماد با یکدیگر همسو می‌شوند، دربردارندهٔ دو ملت‌اند؛ همان‌گونه که مادها و پارسیان بودند، همان‌گونه که مصر و سدومِ فرانسه بود، همان‌گونه که دو شاخِ جمهوری‌خواه و پروتستانِ ایالات متحده است، همان‌گونه که پادشاهی‌های شمالی و جنوبیِ اسرائیل و یهودا بودند، و نیز همان‌گونه که رومِ بت‌پرست و رومِ پاپی بودند. به‌عنوان نمادی از دو پادشاهی، آنان به‌گونه‌ای نبوی به‌وسیلهٔ هیکل در اورشلیم به یکدیگر پیوند یافته‌اند، جایی که هم عزیا و هم بطلمیوس کوشیدند در هیکلِ اورشلیم قربانی بگذرانند. دو ملت که هر دو در برابر یک مقدسگاه طغیان می‌کنند.

توجّه به این نکته مهم است که سرکشیِ هر دو پادشاه در ارتباط با هیکلِ اورشلیم بود، که نمادی از آن هیکلی است که دانیال در باب دهم، مسیح را در آن دید. تاریخ‌های هر دوی این پادشاهان در جنگ اوکراین بر یکدیگر منطبق می‌شوند، و بدین‌سان شهادت خود را در سال ۲۰۱۴ آغاز می‌کنند. هر دوی ایشان با پیروزی‌های نظامی که در آیهٔ یازدهم به‌وسیلهٔ نبردِ رافیا نمایش داده شده است، سرافراز گردیدند. رافیا مرزِ پادشاهیِ ششمِ نبوتِ کتاب‌مقدس و اتحادِ سه‌گانهٔ قانونِ یک‌شنبه را مشخص می‌سازد. همچنین آن، مرزِ گذارِ کلیسای مجاهد به کلیسای ظفرمند است.

پس از ۲۰۱۴، ثروتمندترین پادشاه قصد خود را برای نامزدی ریاست‌جمهوری در سال ۲۰۱۵ اعلام کرد. در سال ۲۰۲۰، ثروتمندترین پادشاه، که نمایندهٔ شاخ جمهوری‌خواه بود، زخمِ مهلک خود را دریافت کرد که بعدها شفا می‌یافت. در سال ۲۰۲۲، جنگ اوکراین تشدید شد. سپس ترامپ، در تحقق آیهٔ سیزدهم، در انتخابات ۲۰۲۴ بازگشت. در ژوئیهٔ ۲۰۲۳، ندایی در بیابان برخاست. در ۳۱ دسامبر ۲۰۲۳، شاخ پروتستان احیا شد، همان‌گونه که شاخ جمهوری‌خواه نیز در انتخابات ۲۰۲۴، هنگامی که ترامپ بازگشت، احیا گردید؛ و سپس در ۲۰۲۵، آزمونِ بنیاد با فرارسیدنِ آزمونِ هیکل به پایان رسید.

۱۹۸۹

حقایقی که در سال ۱۹۸۹ مُهرگشایی شد، دو جنبه داشت. موازات‌های نبویِ جنبش‌های اصلاحی و شش آیهٔ پایانیِ دانیال یازدهم، هم‌زمان مُهرگشایی شدند. قواعد نبویِ معیّنی به‌کار گرفته شد تا پیام آغازینِ آیهٔ چهل تثبیت گردد. برخی از همان حقایق، اکنون کلیدِ تاریخِ پنهانِ همان آیه‌ای هستند که آن گوهرهای نبوی در آن کشف شدند. مثالی می‌آورم.

در سال ۱۹۸۹، در ادونتیسم هیچ برداشتِ یکپارچه‌ای دربارهٔ این‌که شش آیهٔ پایانیِ دانیال نمایانگر چه چیزی هستند، وجود نداشت. این فقدانِ یگانگی دو بُعد داشت. نخست، هیچ اجماعی دربارهٔ معنای آن آیات وجود نداشت. کسانی که مدعیِ فهمِ آن آیات بودند، اندیشه‌های بشری را درآمیخته با الهیاتِ پروتستانتیسمِ مرتد و کاتولیسیسم عرضه می‌کردند؛ یعنی همان میراثِ حقِّ نخست‌زادگی که از نیاکانِ خویش، از شورشِ ۱۸۶۳، به ارث برده بودند، آنگاه که در شورشِ بنیادینِ یربعام، نقشِ نبیِ نافرمان را ایفا کردند. آن تصوراتِ فردی دربارهٔ این‌که آن آیات چه بودند، در بهترین حالت، تفسیرهای خصوصی بود. برداشت‌های ایشان از آن آیات یا با کاربردِ بنیادیِ نبوی در تعارض بود، و چه‌بسا برخلاف همان مقدمه‌ای بود که خودشان برای آن آیات معین می‌کردند.

آنچه در آن آیات دیدیم، برداشتی یکپارچه و منسجم از هر شش آیه بود. همین انسجامِ پیامی که مشاهده کردیم، مرا برانگیخت تا فهم خود را عرضه کنم، حتی با آنکه می‌دانستم تمامی ادونتیسم آنچه را من دریافته بودم رد می‌کرد. آنچه از آن آیات فهمیده بودیم، نخستین بار در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، و فهمی که در آنجا ارائه گردید، با گذشت سی سال، تنها استوارتر و نیرومندتر شده است!

اگر شما به نخستین ارجاع در مجلهٔ «زمان پایان» توجه کنید، «شهادت‌ها»، جلد ۹، صفحهٔ ۱۱ را می‌یابید. پنج سال پیش از ۱۱ سپتامبر، این مجله با ۹/۱۱ آغاز می‌شود. یکی از آن دریافت‌هایی که مرا دلگرم ساخت، این بود که دریافتم در «زمان پایان» در آیهٔ چهل، پادشاهان شمال و جنوب، قدرت‌هایی روحانی بودند، نه قدرت‌هایی لفظی. در آن زمان، من از پیش می‌دانستم که خواهر وایت گفته است که کتاب‌های دانیال و مکاشفه یک کتاب واحد هستند، و همان خط نبوتی که در دانیال آمده است، یوحنا آن را در مکاشفه ادامه می‌دهد. من دریافته بودم که در مکاشفهٔ یازده، که در تاریخِ پیرامونِ زمان پایان در سال ۱۷۹۸ به انجام رسید، شرحِ خواهر وایت بر آن فصل به‌روشنی تعلیم می‌دهد که فرانسه، مصرِ روحانی بود؛ و او به همان اندازه به‌صراحت بیان می‌دارد که در مکاشفهٔ هفده، فاحشه‌ای که بر آن وحش نشسته است، بابِلِ روحانی بود.

تشخیص خواهر وایت از آن دو قدرت در کتاب نبرد عظیم آمده است، و آن توضیحات، شهادت یوحنا و دانیال را به یکدیگر پیوند می‌دهد. تعریفِ پادشاه جنوب در باب یازدهم دانیال، قدرتی است که مصر را در اختیار دارد، و پادشاه شمال، قدرتی است که بابل را در اختیار دارد. اینکه کتاب‌مقدس و روح نبوت، هماهنگ و هم‌سو عمل کردند تا با کنار هم نهادن دانیال و مکاشفه، حقیقتی را برای اثبات این نکته برقرار سازند، چیزی بود که من هرگز نمی‌توانستم آن را به هیچ الهی‌دان گمراه، یا رهبر خودگماشته و گمراهِ یک خدمتِ خودحمایت‌گر واگذار کنم.

برای درکِ بطلمیوس و عُزّیا به‌عنوان نمادهای نبردِ رافیه و پیامدهایی که پس از مغرور شدنِ دل‌هایشان رخ می‌دهد، باید این حقیقت حاکم باشد که بطلمیوس نمایانگرِ قدرتِ اژدهاست که قدرتِ نیابتیِ روم را شکست می‌دهد، اما سپس از قدرتِ نیابتی‌ای شکست می‌خورد که در آیهٔ ده و در سال ۱۹۸۹ بطلمیوس را شکست داده بود. تمایزهای تاریخی عمدی و مهم‌اند.

عزّيا ينال سِمة الوحش حين يحاول أن يجمع بين الكنيسة والدولة. وعزّيا هو الأرض البهيّة، وكانت الأرض البهيّة حجّة رئيسية في بداية الرسالة سنة 1989. فهل الأرض البهيّة هي الولايات المتحدة، أم هي كنيسة السبتيين الأدڤنتست؟ إن الذين كانوا آنذاك متمسّكين بالفكرة الخاطئة القائلة إن الأرض البهيّة هي الكنيسة الأدڤنتستية، ومعهم كل من لا يزال يتمسّك بها، كانوا سيجادلون بأن الجبل المقدّس البهيّ في الآية الخامسة والأربعين هو بوضوح كنيسة الله، وهذا كان يعني لهم أن الجبل والأرض هما الرمز نفسه. إنه، فيما أظن، منطق بشري معتاد.

عُزِّيّا هو الأرض المجيدة، وبطليموس هو مصر. وعُزِّيّا، بوصفه الأرض المجيدة، له القرنان: البروتستانتية والجمهورية. أمّا الظهور السياسي لبطليموس فهو الشيوعية وأشكالها المتعددة، وأمّا ظهوره الديني فهو الروحانية وأشكالها المتعددة. ومن خصائص قوة التنين أنها اتحادٌ كونفدرالي، أمّا النبي الكذاب، الذي هو الأرض المجيدة، فهو أمة واحدة ذات قرنين.

دانیال یازده آیهٔ چهل ثابت کرد که ایالات متحدهٔ آمریکا در سال ۱۹۸۹، هنگامی که اتحاد جماهیر شوروی از میان برداشته شد، قدرت نیابتی پاپیّت بود. این حقیقت با نقشِ وحشِ زمینِ دوشاخِ مکاشفهٔ سیزده هم‌سو است، زیرا این دو کتاب یکی هستند.

اور میں نے ایک اور حیوان کو زمین میں سے نکلتے دیکھا؛ اور اُس کے دو سینگ برّہ کی مانند تھے، اور وہ اژدہا کی طرح بولتا تھا۔ اور وہ پہلے حیوان کا سارا اختیار اُس کے سامنے کام میں لاتا ہے، اور زمین اور اُن سب کو جو اُس میں بستے ہیں، اُس پہلے حیوان کی پرستش کرنے پر مجبور کرتا ہے، جس کا مہلک زخم اچھا ہو گیا تھا۔ مکاشفہ 13:11، 12۔

مکاشفہ تیرہ ریاستہائے متحدہ کو پاپائیت کی نیابتی قوت کے طور پر متعین کرتا ہے، کیونکہ خشکی کا درندہ اُس سمندر سے نکلنے والے درندے کی ’’ساری قدرت کو اُس کے سامنے استعمال کرتا ہے۔‘‘ آیت دو میں بت‌پرست روم کے اژدہا نے پاپائیت کو اپنی قوت، اپنا تخت، اور بڑا اختیار دیا تھا۔ جس لفظ کا ترجمہ ’’قدرت‘‘ کیا گیا ہے اُس کے معنی قوت ہیں، لیکن آیت بارہ میں ایک مختلف لفظ کا ترجمہ ’’قدرت‘‘ کیا گیا ہے، جس کے معنی ’’تفویض کردہ اختیار‘‘ کے ہیں۔

ایالات متحده، قدرتِ نیابتیِ پاپیّت است؛ پاپیّتی که به‌وسیلهٔ رومِ بت‌پرست نمونه‌وار معرفی شده است، همان رومِ بت‌پرستی که پشتیبانیِ نظامی و اقتصادیِ خود را به پاپیّت عطا کرد، چنان‌که در آیهٔ دو بیان شده است. بدین‌سان، رومِ بت‌پرست نمونهٔ ایالات متحده بود که او نیز «ارابه‌ها، کشتی‌ها و سوارانِ» خود را برای انجام کارهای ناپاکِ قدرتِ پاپی در اختیار خواهد گذاشت.

هنگامی که سه نبردِ آیات ده، یازده و پانزده در تاریخ به انجام رسید، آنتیوخوس ماگنوس در هر یک از آن نبردها حضور داشت. این واقعیت نشان می‌دهد که قدرتی که در این سه نبرد نمایانده شده است، قدرتی نیابتی از وحش است، زیرا همواره آنتیوخوس است؛ و آنتیوخوس در سال ۱۹۸۹ قدرت نیابتیِ ایالات متحده بود.

سه نبردی که به قانون یکشنبهِ آیهٔ شانزدهم منتهی می‌شوند، مُهرِ آلفا و اُمگا، و نیز ساختارِ حقیقت را بر خود دارند. در نبرد نخست و نبرد سوم، این ایالات متحده است که حضور دارد، و بدین‌سان آلفا و اُمگایی را در نبرد نخست و آخر شناسایی می‌کند. سه نبردی که به قانون یکشنبهِ آیهٔ شانزدهم منتهی می‌شوند، همچنین مُهرِ حقیقت را نیز بر خود دارند. قدرتِ نیابتیِ اوکراینِ نازی، همان نبردِ میانی است که عصیانِ راه‌نشانِ میانی را در چارچوبِ واژهٔ عبریِ «حقیقت» نمایان می‌سازد. این سه نبرد، از ۱۹۸۹ تا قانون یکشنبه را نمایندگی می‌کنند، و این بدان معناست که «تاریخِ پنهانِ» آیهٔ چهلم را نمایندگی می‌نمایند.

آیۀ یازدهم از مکاشفۀ یازدهم، سال ۲۰۲۳ را به‌عنوان نقطه‌ای معرفی می‌کند که در آن هر دو شاخ احیا می‌شوند. دانیال یازده، آیۀ یازده نیز دقیقاً همان دورۀ تاریخی را مشخص می‌سازد. خطّ داخلیِ نبوت و خطّ خارجیِ نبوت در سال ۲۰۲۳ با یکدیگر منطبق می‌شوند. خطّ داخلی همان «چیز»ی است که دانیال فهمید، و خطّ خارجی همان «رؤیا»یی است که او فهمید.

هیکل کی وہ آزمائش جس کی مثال دانی ایل پیش کرتا ہے، بائیسویں دن سے شروع ہوئی؛ اور 9/11 کے بائیس برس بعد—جو وہ مقام ہے جہاں یسعیاہ ہیکل میں داخل ہوا—آپ کو 2023 تک لے آتا ہے۔ یسعیاہ، عزیاہ کی موت کو—جب وہ گیارہ برس کوڑھ کے ساتھ زندہ رہنے کے بعد مرا—9/11 پر نشان زد کرتا ہے۔ ہیکل کی تعمیر کے کام میں پہلے بنیاد ڈالنا شامل ہے، اور اس کے بعد ہیکل کو کھڑا کرنا اور سر کا پتھر نصب کرنا، جو پھر تیسرے لٹمس ٹیسٹ کی طرف لے جاتا ہے، جس کی نمائندگی احبار تیئسویں باب کی سطر میں عیدِ نرسنگاہ کرتی ہے۔ ابدی انجیل کا باطنی کام خارجی سطر کی تاریخ کے دوران مکمل کیا جاتا ہے۔ آیت گیارہ میں پوٹن کی تمثیل بطلیموس سے کی گئی ہے، اور بادشاہ عزیاہ جنوبی بادشاہ کی اس مثال کے لیے دوسرا گواہ فراہم کرتا ہے جو فوجی کامیابی کے باعث سرفراز ہو جاتا ہے، اور اس کے بعد دین کے دائرے میں خود کو داخل کرنے کی کوشش کرتا ہے۔

و پادشاهِ جنوب به خشم خواهد آمد و بیرون آمده، با او، یعنی با پادشاهِ شمال، جنگ خواهد کرد؛ و او گروهی عظیم به میدان خواهد آورد؛ اما آن گروه به دست او تسلیم خواهد شد. و چون آن گروه را از میان بردارد، دلش مغرور خواهد شد؛ و ده‌ها هزار تن را فرو خواهد افکند؛ اما از این امر نیرو نخواهد گرفت. دانیال ۱۱:‏۱۱، ۱۲

اُوریاه اسمیت به تاریخ بطلمیوس فیلُپاتور و کوشش او برای تقدیم قربانی‌ها در معبد اورشلیم می‌پردازد.

«بطلمیوس از آن دوراندیشی برخوردار نبود که از پیروزیِ خود بهره‌ای نیکو ببرد. اگر کامیابیِ خویش را دنبال کرده بود، به احتمال زیاد بر تمامی پادشاهیِ آنتیوخوس چیره می‌شد؛ اما چون به ایرادِ چند تهدید و چند وعید بسنده کرد، صلح نمود تا بتواند خویشتن را بی‌وقفه و بی‌مهار به کامرانیِ هوس‌های حیوانیِ خود بسپارد. بدین‌سان، با آنکه دشمنانش را مغلوب ساخته بود، خود مغلوبِ رذایلِ خویش گردید، و نامِ بزرگی را که می‌توانست بنیان نهد از یاد برد و روزگارِ خود را به بزم و عیاشی گذرانید.»

«دلِ او به سبب کامیابی‌اش برکشیده شد، اما از آن نیرو نیافت؛ زیرا بهره‌گیری ننگین او از آن، سبب شد که رعایای خودِ او بر ضدّش سر به شورش بردارند. امّا برکشیده شدن دل او به‌ویژه در رفتارهایش با یهودیان آشکار شد. چون به اورشلیم آمد، در آنجا قربانی‌ها تقدیم کرد و بسیار مشتاق بود که برخلاف شریعت و دینِ آن مکان، به اقدسِ اقداسِ معبد داخل شود؛ امّا چون، هرچند با دشواری بسیار، از این کار بازداشته شد، آنجا را در حالی ترک کرد که از تمام قوم یهود خشمگین و مشتعل بود، و بی‌درنگ آزار و اذیتی هولناک و بی‌امان را بر ضدّ ایشان آغاز کرد. در اسکندریه، جایی که یهودیان از روزگار اسکندر اقامت داشتند و از امتیازاتِ برخوردارترین شهروندان بهره‌مند بودند، در این آزار و اذیت، بنا بر قول اوسبیوس، چهل هزار تن، و بنا بر قول جروم، شصت هزار تن، کشته شدند. شورش مصریان و کشتار یهودیان، یقیناً اموری نبودند که او را در پادشاهی‌اش تقویت کنند، بلکه کافی بودند تا آن را تقریباً به‌طور کامل به تباهی کشانند.» اوریا اسمیت، دانیال و مکاشفه، 254.

پیروزی نظامیِ بطلمیوس فیلوباتور در رافیا در سال ۲۱۷ پیش از میلاد، بطلمیوس را نیرومند نساخت، بلکه باعث شد «دل او برافراشته شود». پیروزی در جنگ اوکراین نیز پوتین را نیرومند نخواهد ساخت، بلکه «دل او را برافراشته خواهد کرد»، همان‌گونه که کامیابیِ نظامی سبب شد دلِ عُزّیا پادشاه برافراشته شود.

او عزّیا برای ایشان، در سراسر تمامی سپاه، سپرها و نیزه‌ها و خودها و زره‌ها و کمان‌ها و فلاخن‌ها برای افکندن سنگ‌ها فراهم ساخت. و در اورشلیم آلات جنگی ساخت، که به دست مردان حاذق اختراع شده بود، تا بر برج‌ها و بر باروها باشد، برای آن‌که بدان‌ها تیرها و سنگ‌های بزرگ پرتاب کنند. و نام او به دوردست‌ها منتشر شد؛ زیرا به گونه‌ای شگفت‌انگیز یاری یافته بود، تا آن‌که نیرومند شد. اما چون نیرومند شد، دل او برای هلاکتش متکبر گردید؛ زیرا به یهوه خدای خود خیانت ورزید، و به معبد یهوه داخل شد تا بر مذبح بخور، بخور بسوزاند. دوم تواریخ ۲۶:‏۱۴–۱۶.

دو پادشاه جنوبی که دل‌هایشان بر اثر پیروزی‌های نظامی مغرور شده بود، کوشیدند وارد همان معبد شوند و قربانی‌ای تقدیم کنند؛ کاری که انجام آن تنها برای کاهن مجاز بود. در هر دو مورد، کاهنان در برابر تلاش پادشاهان متکبر برای انجام این کار ایستادگی کردند. سپس یکی از آن پادشاهان اقدام به انتقام‌جویی از یهودیان کرد، و دیگری در پیشانی به جذام مبتلا شد.

اور عزریاہ کاہن اُس کے پیچھے اندر گیا، اور اُس کے ساتھ خداوند کے اسّی کاہن تھے، جو دلیر آدمی تھے۔ اور اُنہوں نے اُزّیاہ بادشاہ کا مقابلہ کیا اور اُس سے کہا، اے اُزّیاہ، خداوند کے حضور بخور جلانا تیرا کام نہیں، بلکہ کاہنوں یعنی ہارون کی اولاد کا، جو بخور جلانے کے لیے مخصوص کیے گئے ہیں۔ مقدِس میں سے نکل جا، کیونکہ تُو نے تعدّی کی ہے، اور یہ خداوند خدا کی طرف سے تیرے لیے عزّت کا باعث نہ ہوگا۔ تب اُزّیاہ غضب ناک ہوا، اور بخور جلانے کے لیے اُس کے ہاتھ میں بخوردان تھا؛ اور جب وہ کاہنوں پر غضب ناک تھا تو کوڑھ کا داغ کاہنوں کے سامنے خداوند کے گھر میں، بخور کی قربان گاہ کے پاس، اُس کی پیشانی پر نمودار ہوا۔ اور عزریاہ سردار کاہن اور سب کاہنوں نے اُس پر نظر کی، اور کیا دیکھا کہ اُس کی پیشانی پر کوڑھ ہے؛ سو اُنہوں نے اُسے وہاں سے جلدی نکال دیا؛ بلکہ وہ خود بھی جلدی سے نکل گیا، کیونکہ خداوند نے اُسے مارا تھا۔ اور اُزّیاہ بادشاہ اپنی موت کے دن تک کوڑھی رہا، اور کوڑھی ہونے کے سبب الگ گھر میں رہتا تھا؛ کیونکہ وہ خداوند کے گھر سے الگ کر دیا گیا تھا؛ اور اُس کا بیٹا یوتام بادشاہ کے محل پر مقرر تھا اور مُلک کے لوگوں کا انصاف کرتا تھا۔ اور اُزّیاہ کے باقی کام، اوّل سے آخر تک، یسعیاہ نبی بن آموص نے لکھے۔ 2 تواریخ 26:17–22۔

در سال ۲۰۱۴، جهانی‌گرایانِ اروپا و رژیم اوباما یک انقلاب رنگی را بر ملت اوکراین آغاز کردند. در سال ۲۰۲۲، روسیه تهاجمی را آغاز کرد که سرانجام به پیروزی پوتین و روسیه خواهد انجامید؛ که به‌وسیلهٔ بطلمیوس و عُزّیا، پادشاهانِ جنوب، نمادین شده‌اند. آیهٔ دوازدهم می‌گوید که پس از پیروزی پوتین، «دل او برافراشته خواهد شد؛ و ده‌ها هزار تن را به زیر خواهد افکند؛ اما به‌واسطهٔ آن نیرومند نخواهد شد.» سپس تاریخ، زوال تدریجی پادشاهی او را ثبت می‌کند.

زوالِ تدریجی به مرگ او انجامید، و تا زمانی که آنتیوخوسِ بزرگ برای شکست خود در رافیا تلافی می‌کند، آنتیوخوس دیگر با بطلمیوسِ فیلُپاتور درگیر نبود؛ بلکه در آن زمان با کودکی روبه‌رو بود که آن هنگام فرمانروای مصر بود. کودک نمادی از آخرین نسل است؛ ازاین‌رو، در یک سطح، آن پادشاهِ کودک که آنتیوخوس در پانیوم بر او غلبه می‌یابد، نسلِ نهاییِ پادشاهیِ جنوب است. در سطحِ عملی، پادشاهِ کودک نمایانگرِ ضعف در نسبت با قدرتِ آنتیوخوس است.

«صلحی که میان بطلمیوس فیلوباتر و آنتیوخوس منعقد شد، چهارده سال دوام آورد. در این میان، بطلمیوس بر اثر بی‌اعتدالی و عیّاشی درگذشت، و پسرش، بطلمیوس اپیفانس، که در آن هنگام کودکی چهار یا پنج ساله بود، جانشین او شد. آنتیوخوس نیز در همان زمان، پس از آنکه شورش را در پادشاهی خود فرونشانید و نواحی شرقی را مطیع ساخته، انتظام بخشید، هنگامی که اپیفانسِ خردسال بر تخت مصر نشست، برای هر اقدام و لشکرکشی فراغت یافت؛ و چون این را فرصتی بس مناسب برای گسترش سلطنت خویش دید که نباید از دست برود، سپاهی عظیم، «بزرگ‌تر از نخستین» برانگیخت (زیرا در لشکرکشی شرقی خود نیروهای فراوانی گرد آورده و ثروت بسیاری به دست آورده بود) و به سوی مصر روانه شد، با این انتظار که بر آن پادشاه خردسال به‌آسانی پیروز گردد. اینکه تا چه اندازه کامیاب شد، اکنون خواهیم دید؛ زیرا در اینجا پیچیدگی‌های تازه‌ای در امور این پادشاهی‌ها پدید می‌آید، و بازیگران تازه‌ای بر صحنه تاریخ وارد می‌شوند.» اوریا اسمیت، دانیال و مکاشفه، 255.

بادشاه جنوب

برای ترسیم گام‌های نهایی روسیه، باید گام‌های نهایی پادشاه نبوّتیِ جنوب را ترسیم کرد. یکی از ویژگی‌های نبوّتیِ پادشاه روحانیِ جنوب، که در تاریخ نبوّتی در زمان آخر در سال ۱۷۹۸ پدیدار شد، این است که چگونه به پایان خود می‌رسد. این همچنین یکی از ویژگی‌های نبوّتیِ پادشاه شمال و نبیِ کاذب نیز هست. هر یک از این سه قدرتی که جهان را به آرماگدون رهبری می‌کنند، پایان‌هایی دارند که به‌طور مشخص در کلام خدا معرّفی شده‌اند. هر آنچه برای پوتین و روسیه رخ دهد، در خطوط گذشتهٔ پادشاه جنوب از پیش تمثیل شده است.

نمونه‌های زوالِ پادشاه روحانیِ جنوب، به‌گونه‌ای نمادین، به‌وسیلهٔ زوالِ نخستین پادشاه روحانیِ جنوب، یعنی فرانسهٔ بی‌خدا در دوران انقلاب، پیش‌نمایی شد. زوالِ پادشاهیِ جنوب، زوالِ پادشاهِ جنوب را نیز در بر می‌گیرد. زوالِ ناپلئون با زوالِ فرانسه مطابقت دارد، و با زوالِ پادشاهیِ بعدیِ جنوب، که روسیه بود، همسو است. روسیه، به‌عنوان پادشاهِ معاصرِ جنوب، با انقلاب آغاز شد، همان‌گونه که فرانسه، به‌عنوان پادشاهِ جنوب، با انقلاب آغاز شده بود.

انقلاب اژدهاست؛ اژدهایی که نمادِ پادشاهانِ جنوب است. اژدها، که نمادِ اصلیِ پادشاهِ جنوب است، شیطان می‌باشد؛ و چون او در پایانِ هزاره می‌کوشد انقلابی برپا کند، آتش از آسمان فرو می‌آید و او را می‌بلعد. عصیانِ او در آسمان در آغاز، آلفایِ عصیانِ او در فرجامِ هزاره بود.

در سال ۱۷۹۸، فرانسه به‌گونه‌ای نبوی، در جریان انقلاب فرانسه، تخت پادشاهی را به‌عنوان پادشاه روحانی جنوب به دست گرفت. آن انقلاب سراسر ملت‌های اروپا را درنوردید و سرانجام به انقلاب روسیه رسید که در همان سال به‌سرعت انقلاب بلشویکی در پی آن آمد.

انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ از دو مرحلهٔ اصلی تشکیل شد: انقلاب فوریه (که سلطنت تزارى را سرنگون کرد، به خودکامگى پایان داد، و در میان دوره‌اى از قدرت دوگانه با شوراها، دولت موقت را برقرار ساخت) و انقلاب اکتبر (که انقلاب بلشویکى نیز نامیده مى‌شود و در آن بلشویک‌ها به رهبرى لنین در یک کودتا قدرت را به دست گرفتند، که به استقرار حاکمیت شوروى و گشوده شدن مسیر به سوى سوسیالیسم/کمونیسم انجامید).

در تحلیل‌های تاریخی و نظریهٔ انقلاب (به‌ویژه از منظرهای مارکسیستی مانند دیدگاه‌های تروتسکی، لوکزامبورگ، و دیگرانی که به ترسیم موازات‌ها می‌پردازند)، انقلاب فرانسه (۱۷۸۹–۱۷۹۹) غالباً چنین تلقی می‌شود که نمونه‌وار است یا طرح‌واره‌ای برای سیر رویدادهای روسیه فراهم می‌آورد. دو مرحلهٔ انقلاب فرانسه که نمونه‌وارِ این مراحل روسی دانسته شده‌اند، عبارت‌اند از:

  • فازِ آغازینِ میانه‌رو/مشروطه‌خواهانه (تقریباً ۱۷۸۹–۱۷۹۲)، که با انقلاب فوریه انطباق دارد. این مرحلهٔ فرانسوی با یورش به باستیل، تشکیل مجلس طبقات/مجمع ملی، لغو امتیازات فئودالی، اعلامیهٔ حقوق بشر، و برپایی یک سلطنت مشروطه تحت رهبری ژیروندن‌ها و اصلاح‌طلبان میانه‌رو آغاز شد. این مرحله سلطنت مطلقه را سرنگون کرد، اما عناصری از حاکمیت بورژوایی/لیبرال و ساختارهای قدرت دوگانه/مورد منازعه را حفظ کرد (برای مثال، میان مجمع و سلطنتی که هنوز به‌طور کامل از میان نرفته بود). به‌همین‌سان، فوریهٔ ۱۹۱۷ به تزاریسم پایان داد، اما به یک دولت موقت بورژوایی و قدرت دوگانه با شوراها انجامید.

  • مرحلهٔ رادیکال/ژاکوبنی (تقریباً ۱۷۹۲ تا ۱۷۹۴، شامل تأسیس جمهوری اول، اعدام لویی شانزدهم، و دوران وحشت تحت رهبری روبسپیر و ژاکوبن‌ها/کمیتهٔ نجات عمومی) با انقلاب اکتبر (بلشویکی) انطباق دارد. ژاکوبن‌ها از طریق اقدام رادیکال، قدرت را از ژیروندن‌های معتدل‌تر به دست گرفتند، جمهوری اعلام کردند، ضدانقلاب را سرکوب نمودند، و انقلاب را به سوی دگرگونی اجتماعی عمیق‌تر و دفاع در برابر تهدیدهای داخلی/خارجی سوق دادند. این امر بازتاب‌دهندهٔ آن است که بلشویک‌ها چگونه حکومت موقت را سرنگون کردند، حاکمیت پرولتری/دیکتاتوری پرولتاریا را تثبیت نمودند، و سوسیالیسم انقلابی را به پیش بردند.

این همانندی‌ها تأکید می‌کنند که انقلاب‌ها غالباً از الگویی پیروی می‌کنند: نخست، خیزشی فراگیر علیه رژیم کهن (به رهبری نیروهای میانه‌رو/بورژوایی) و سپس، در میانهٔ بحران، تصرف قدرت به‌دست نیروهای رادیکال‌تر برای «نجات» انقلاب و تعمیق آن. خودِ بلشویک‌ها نیز آگاهانه از الگوی فرانسه الهام می‌گرفتند و قیام اکتبر خویش را همانند کودتای ژاکوبنی می‌دانستند—اقدامی ضروری برای جلوگیری از ضدانقلاب و به فعلیت رساندن ظرفیت‌های انقلاب.

یہ تمثیلی مماثلت ٹراٹسکی کی *History of the Russian Revolution* جیسی تصانیف میں ظاہر ہوتی ہے، جہاں وہ صراحت کے ساتھ روس میں دوہری اقتدار کے مرحلے کا موازنہ فرانس میں اسی نوع کی حرکیات سے کرتا ہے، اور نیز روسی واقعات پر روزا لکسمبرگ کی تحریروں میں بھی، جہاں وہ نشان دہی کرتی ہے کہ روسی انقلاب کا پہلا دور (مارچ–اکتوبر) فرانسیسی (اور انگریزی) انقلابات کے نقشے کی پیروی کرتا ہے، جبکہ بالشویک اقتدار پر قبضہ یعقوبی عروج کے مماثل ہے۔

عیسی همواره پایان را با آغاز به تصویر می‌کشد، و زوال ناپلئون به‌عنوان نخستین پادشاه روحانیِ جنوب، نشانه‌های راه را در آغاز انقلاب دنبال کرد، و بدین‌سان نمایانگر زوال اتحاد جماهیر شوروی بود.

زوال تدریجیِ (گام‌به‌گامِ) ناپلئون، به‌نحوِ نزدیکی با افول تدریجیِ اتحاد جماهیر شوروی و فروپاشیِ آن در ۱۹۹۱ انطباق دارد، در همان چارچوبِ تیپولوژیک که در آن دو مرحلهٔ انقلاب فرانسه، مراحلِ فوریه و اکتبر ۱۹۱۷ انقلاب روسیه را از پیش نمودار ساخت. این موازات، تا مرحلهٔ تثبیتِ پسارادیکال (بناپارتیسم) و گره‌گشاییِ ناگزیرِ آن امتداد می‌یابد. این برداشت هم از الگوهای کلیِ تاریخی و هم از تحلیل‌های مارکسیستی (به‌ویژه تحلیل‌های تروتسکی در The Revolution Betrayed و آثارِ مرتبط) مایه می‌گیرد، که ناپلئون را کهن‌الگوی بناپارتیسم به‌شمار می‌آورند: رژیمی اقتدارگرا که پس از اوجِ رادیکالِ یک انقلاب پدید می‌آید، میانِ طبقات موازنه برقرار می‌کند، دستاوردهای ساختاریِ اصلیِ انقلاب را حفظ می‌کند (در حالی که نیرویِ دموکراتیکِ آن را سرکوب می‌سازد)، یک امپراتوریِ شخصی/نظامی-دیوان‌سالار بنا می‌کند، دچارِ گسترشِ بیش از حد می‌شود، و سپس فروپاشی‌ای مرحله‌به‌مرحله را متحمل می‌گردد که به بازسازیِ جزئیِ نظمِ کهن می‌انجامد.

خیزش بناپارتیِ ناپلئون با تحکیم استالینیستی موازات دارد

پس از مرحلهٔ رادیکال ژاکوبنی و واکنش ترمیدوری (1794)، هیأتِ حاکمهٔ بی‌ثباتِ دیرکتوار (1795–1799) برقرار شد؛ سپس کودتای ۱۸ برومرِ ناپلئون (1799) کنسولگری، و بعد امپراتوری (1804)، را تأسیس کرد. او دستاوردهای انقلابیِ بورژوایی را تدوین و صادر کرد (قانون ناپلئونی، پایان امتیازات فئودالی، دولتِ متمرکزِ نیرومند)، اما آنها را تابعِ حاکمیتِ اقتدارگرایانه، شکوهِ نظامی، و نخبگانِ جدید ساخت.

پس از مرحلهٔ رادیکال بلشویکی/اکتبر و آزمایش‌های آغازین شوروی، انحطاط دیوان‌سالارانه آغاز می‌شود (به‌ویژه از اواسط دههٔ ۱۹۲۰). تحکیم قدرت استالین، اپوزیسیون چپ را شکست می‌دهد، «سوسیالیسم در یک کشور» را تحمیل می‌کند، و یک دیکتاتوری پلیسی/نظامی-دیوان‌سالارانه پدید می‌آورد. اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده و مالکیت ملی‌شده (دستاوردهای بنیادی اکتبر) حفظ می‌شوند، اما به ابزارهای یک کاست ممتاز بدل می‌گردند، در حالی که انترناسیونالیسم وانهاده می‌شود.

در هر دو مورد، انرژی انقلابی «منجمد» می‌شود و تحت یک شخصیت یا دستگاه واحد، به سوی قدرت دولتی و گسترش آن بازجهت‌دهی می‌گردد (تروتسکی صراحتاً رژیم استالین را گونه‌ای از «بناپارتیسم شوروی» نامید، که به امپراتوری ناپلئون نزدیک‌تر بود تا به کنسولگری).

گام‌به‌گامِ فروپاشی

یہی بنیادی ہم آہنگی ہے—زوال کوئی ایک اچانک واقعہ نہیں، بلکہ تدریجی تحلیل کی ایک پے در پے سلسلہ وار کیفیت ہے، جو حد سے بڑھی ہوئی توسیع، داخلی تضادات، عسکری دلدلوں، اطرافی قبضے کے زیاں، ناکام اصلاحات، اور آخرکار انحلال/بحالی سے متحرک ہوتی ہے۔

جهتِ ناپلئونی (1812 تا 1815)

  • 1812: فاجعه‌بارِ یورش به روسیه — گراند آرمه (600,000 سرباز) بر اثر مشکلات تدارکاتی، زمستان، و مقاومت، به‌شدت تار و مار شد. نقطهٔ عطفی فاجعه‌بار؛ از دست رفتن عظیمِ حیثیت و نیروی انسانی.

  • ۱۸۱۳: ائتلافی علیه او شکل می‌گیرد؛ شکست در لایپزیگ («نبرد ملت‌ها»)—از دست رفتن متحدان و سرزمین‌های آلمانی؛ امپراتوری رو به انقباض می‌نهد.

  • ۱۸۱۴: متفقین به خاک اصلی فرانسه یورش می‌برند؛ پاریس سقوط می‌کند؛ ناپلئون کناره‌گیری می‌کند و به البا تبعید می‌شود.

  • 1815: بازگشت کوتاه‌مدت (صد روز)، شکست نهایی در واترلو؛ تبعید دائمی به سنت هلنا؛ بازگردانی سلطنت بوربون‌ها (عقب‌گرد ارتجاعیِ دستاوردهای انقلاب، هرچند نه به‌طور کامل—برخی تغییرات حقوقی/اداری باقی ماند).

جانبِ شوروی (دهۀ ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۱)

  • اواخر دههٔ ۱۹۷۰ تا دههٔ ۱۹۸۰: رکود اقتصادی («زاستوی» در دوران برژنف)، کمبودهای مزمن، عقب‌ماندگی فناوری، و مسابقهٔ تسلیحاتی فلج‌کننده با ایالات متحده/ناتو—کش‌آمدگیِ نظام‌مندِ بیش از حد آغاز می‌کند اقتصاد را از درون تهی سازد.

  • ۱۹۷۹–۱۹۸۹: جنگ افغانستان—«ویتنام» شوروی؛ باتلاقی که منابع، روحیه و جایگاه بین‌المللی را فرسود (به موازات طعنه‌آمیز آن توجه کنید: ناپلئون در روسیه نابود شد؛ اتحاد جماهیر شوروی در صحنه‌ای ناهموار و سرسخت، خون‌ریزی کرد).

  • ۱۹۸۵–۱۹۸۹: اصلاحات پرسترویکا/گلاسنوست گورباچف (تلاش برای «نجات» نظام، همانند برخی تعدیلات متأخر ناپلئونی) به‌جای آن، تناقضات را آشکارتر ساخته و شتاب می‌بخشد؛ دولت‌های اقماریِ بلوک شرق سر به شورش برمی‌دارند و رهایی می‌یابند (دیوار برلین در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ فرو می‌افتد و رژیم‌ها در سراسر ۱۹۸۹–۱۹۹۰ سقوط می‌کنند)—از دست رفتن «امپراتوری بیرونی»، دقیقاً همانند از دست رفتن دولت‌های متحد برای ناپلئون.

  • ۱۹۹۰–۱۹۹۱: بحران‌های ملی‌گرایانهٔ داخلی؛ جمهوری‌ها اعلام حاکمیت می‌کنند؛ کودتای سخت‌گیران در اوت ۱۹۹۱ به‌طرزی مفتضحانه شکست می‌خورد؛ گورباچف در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ استعفا می‌دهد؛ اتحاد جماهیر شوروی به ۱۵ دولت تجزیه می‌شود. بازسازی سرمایه‌داری در پی می‌آید (شوک‌درمانیِ دوران یلتسین، الیگارش‌ها، خصوصی‌سازی) — مشابه با احیای بوربون: عناصر طبقاتیِ پیشاانقلابی (یا معادل‌های آنان) بازمی‌گردند و مناسبات کامل مالکیتِ انقلابی را به عقب می‌رانند، در حالی که برخی صورت‌های اداری را حفظ می‌کنند.

در هر دو مورد، «امپراتوری» (نظام قاره‌ای فرانسه در برابر بلوک شرقی شوروی/نفوذ کومکون) از بیرون به درون دچار تلاشی می‌شود، زوال درونی شتاب می‌گیرد، بحرانی نهایی پوچیِ آن را آشکار می‌سازد، و نیروهای اجتماعی کهن بار دیگر خود را تحمیل می‌کنند (سلطنت/سرمایه‌داری). بناپارتیسم ناپایدار از کار درمی‌آید—«هرمی متوازن بر نوک خود»، چنان‌که تروتسکی بیان کرد—زیرا بر سرکوبِ پایگاه دموکراتیکِ انقلاب، همراه با دفاع از پایگاه اقتصادی آن (اما به‌صورتی تحریف‌شده)، در میان فشارهای خصمانه خارجی استوار است. فروپاشی شوروی در چشم‌انداز بلندمدت «ناگهانی» نبود، بلکه نقطه اوج پوسیدگیِ درونیِ تدریجی بود؛ همان‌گونه که امپراتوری ناپلئون نیز یک‌شبه محو نشد، بلکه در جریان شکست‌های پیاپی فرسوده شد تا آن‌که به اعاده انجامید.

آغاز و پایان فرانسه و اتحاد جماهیر شوروی با شهادتِ پادشاه عُزّیا و بطلمیوس هم‌راستا است. بطلمیوس چهارم فیلوباتور در نبردِ رافیا (۲۱۷ ق.م.) بر پادشاه شمال (آنتیوخوس سوم) پیروزی‌ای قاطع به دست می‌آورد، اما «از آن نیرومند نخواهد شد»—او به‌جای آنکه برتریِ خود را دنبال کند، صلح می‌کند، به تجمل و خودبرافرازی بازمی‌گردد، و سپس (مطابقِ گزارشِ محفوظ در ۳ مکابیان ۱–۲) بطلمیوس پس از ظفر خود به اورشلیم می‌آید. دلِ او مغرور گشته، می‌کوشد به قدس‌الاقداس داخل شود و خود قربانی تقدیم کند—فعلی از غصبِ مقام و سرکشی در برابر خدای حقیقی. او به ضربتی الهی مبتلا می‌شود (فلج)، خوار می‌گردد، و به آزارِ قومِ خدا روی می‌آورد. سلطنتِ او از آن پس، سلطنتی است در سراشیبیِ پیوسته: فسادِ اخلاقی، شورش‌های داخلی، و از دست رفتنِ قوت تا هنگام مرگش. این بازتابِ دقیقِ پادشاه عُزّیا است (۲ تواریخ ۲۶:‏۱۶–۲۱) که پس از کامیابیِ نظامی دلش مغرور شد، سپس به معبد درآمد تا بخور بسوزاند (با غصبِ مقامِ کاهنان) و به جذام بر پیشانی مبتلا گردید، که داوری‌ای علنی و مشهود بود. از آن پس عُزّیا در انزوا زیست، از خانهٔ خداوند جدا نگاه داشته شد، تا هنگام مرگ—فنایی کُند و ممتد، نه هلاکتی آنی.

هر دو، پادشاهان جنوبی‌اند که تکبّرشان در تعرّض به معبد در اورشلیم آشکار می‌شود، و پس از آن، به‌جای فروپاشی فوری، پایانی تدریجی و فرساینده در پی می‌آید. این، الگوی تیپولوژیک برای هر «پادشاه جنوب»ِ بعدی است.

1798ء: فرانس روحاني طور تي ڏکڻ جو بادشاهه بڻجي ٿو

در «زمان آخر» (1798)، فرانسهٔ بی‌خدا (قدرتی که به‌تازگی ویژگی‌های روحانی مصر را ظاهر ساخته بود—انکار آشکار خدا، چنان‌که در مکاشفه 11:8 آمده است) بر پادشاه شمال (پاپیّت) هجوم می‌آورد و پاپ را به اسارت می‌گیرد. ناپلئون تجسّم نظامیِ آن هجوم است. فرانسه در سال 1798 تاج جنوب را بر سر دارد، زیرا همان روح بی‌خدایی را که مصر باستان مظهر آن بود، برمی‌افرازد.

اما همان‌گونه که بطلمیوس نتوانست «بیشترین بهره را از پیروزی خود ببرد»، مرحلهٔ رادیکالِ انقلاب فرانسه نیز نتوانست دستاوردهای خود را حفظ کند یا آن‌ها را به‌طور کامل صادر نماید. تاجِ جنوب، آنگاه که فلسفهٔ الحاد به بلوغ می‌رسد و بیانی تازه در عرصهٔ حکومت می‌یابد، به پیش منتقل می‌شود.

نمادهای رهبری مترقی: از ناپلئون تا لنین تا استالین

این سه امر تصادفی نیستند؛ بلکه پایان‌هایی تدریجی‌اند—که هر یک نمایانگر مرحله‌ای پیش‌رونده‌تر در مسیر پادشاه جنوب به‌سوی زوال آهستهٔ خویش است. ناپلئون—نخستین نماد بزرگ پس از 1798. او پس از پیروزی در مصر (جنوبِ تحت‌اللفظی)، از حد می‌گذرد (لشکرکشی روسیه در 1812 فاجعه‌ای بود که آغازگر سلسله‌ای از شکست‌ها شد)، امپراتوری پیرامونی خود را گام‌به‌گام از دست می‌دهد (1813–1814)، دچار شکست نهایی می‌گردد (واترلو 1815)، و دو بار به تبعید فرستاده می‌شود. ناپلئون نمایانگر زوالی تدریجی و مرحله‌به‌مرحله است—دقیقاً همانند بطلمیوس و عُزّیا.

لنین در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ تاج را به چنگ آورد. «یورش» بلشویکی جنگ علیه نظم کهن را ــ از جمله قدرت دینی ــ ادامه می‌دهد. اما مرحلهٔ رادیکال نمی‌تواند به ثبات برسد؛ تندرستی خود لنین نیز زود از پای درمی‌آید، و نظام آغاز به دیوان‌سالار شدن می‌کند.

استالین، تحکیم‌کنندهٔ انقلاب (بوناپارتیسمِ شوروی)، انقلاب را در قالبِ یک امپراتوریِ نظامی ـ بوروکراتیک «منجمد» می‌سازد، دستاوردهای اصلی را حفظ می‌کند (اقتصادِ ملی‌شده، آن هم‌تایِ ضدّفئودالیِ «قانونِ ناپلئون»)، امّا قدرت را هم به درون معطوف می‌گرداند (تصفیه‌ها) و هم به بیرون (گسترش‌طلبی). با این همه، دل در الحاد متکبّر می‌شود؛ این نظام نمی‌تواند حقیقتاً «بیشترین بهره را از پیروزیِ خود» ببرد. گسترشِ بیش از حدّ (افغانستان، به‌مثابهٔ همتایِ روسیه برای ناپلئون)، رکود، اصلاحاتِ ناکام (پرسترویکا واپسین تلاشِ نومیدانه بود)، از دست رفتنِ دولت‌های تابع (۱۹۸۹–۹۰ = از دست رفتنِ «متحدان»)، و سرانجام فروپاشیِ نهایی (۱۹۹۱).

فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی ناگهانی نبود، بلکه تدریجی بود—دقیقاً همان‌گونه که امپراتوری ناپلئون گام‌به‌گام فرسوده شد، و همان‌گونه که سلطنت‌های بطلمیوس و عُزّیا پس از لحظهٔ غرورِ معبدیِ خویش پژمرده گشتند. «پادشاه» روحانیِ جنوب (الحاد در صورتِ حکومتی) نیز داوریِ ممتدِ خاصِ خود را دریافت کرد: از درون تهی‌شده، ناتوان از نگاه‌داشتنِ آن دروغ، و در پادجنبشِ پادشاهِ شمال (تجدّدِ حیاتِ پاپیّت در خلأِ پدیدآمده) از میان برچیده شد.

انقلاب فرانسه (دو گام) نمودِ تیپیکِ انقلاب روسیه است (فوریه و اکتبر/بلشویکی). بوناپارتیسمِ ناپلئونی و زوالِ تدریجیِ آن، نمودِ تیپیکِ استحکام‌یابیِ استالینیستی و زوالِ تدریجیِ شوروی است. تمامیِ اینها تحققِ مدرنِ خطِّ پادشاهِ جنوب در دانیال ۱۱ است: از ناکامیِ بطلمیوس در رافیا و تکبّر او نسبت به معبد، از خلالِ گناهِ همانندِ عُزّیا و فرجامِ کُندِ او، تا فرانسه در ۱۷۹۸ و وارثِ خداناباورِ آن (دورانِ لنین–استالین) که نتوانست به‌واسطهٔ پیروزی‌هایش خویشتن را تقویت کند.

لنین، بنیادگذار رادیکال یا غاصب قدرت بود (به موازات عروج ژاکوبنی/بلشویکی؛ مرحلۀ «یورش» پس از ۱۹۱۷، همانند کنسولگری نخستین ناپلئون پس از برومر است). استالین تحکیم‌بخشِ بناپارتی بود (معمار امپراتوری شوروی، تصفیه‌ها، پیروزی در جنگ جهانی دوم، اوج جنگ سرد؛ دلش در بی‌خدایی متکبر شد، اما نتوانست در درازمدت آن پیروزی را به تمامی «استوار» سازد—فرسودگی ناشی از گسترش بیش از حد آغاز می‌شود).

خروشچف رهبر «دورهٔ گشایش» پس از اوج بود (۱۹۵۳–۱۹۶۴): استالین را محکوم می‌کند (سخنرانی محرمانهٔ ۱۹۵۶)، بخشی از فساد را برملا می‌سازد، می‌کوشد اصلاحاتی محدود انجام دهد، اما در رفع تناقضات ساختاری ناکام می‌ماند. این امر با مرحله‌ای «ترمیدوری» یا دوره‌ای از آغاز افولِ تدریجی متناظر است—کاستن از وحشت، در حالی که ساختار اصلیِ الحادی همچنان باقی است، اما حیثیت و اعتبار آن فرسوده می‌شود (برای مثال، تحقیرِ بحران موشکی کوبا در ۱۹۶۲ بازتاب‌دهندهٔ شکست‌های کوچک ناپلئونی پیش از شکست‌های بزرگ‌تر است).

گورباچف اصلاح‌طلبی درمانده (1985–1991) بود که با پرسترویکا (بازسازی) و گلاسنوست (فضای باز) به‌عنوان آخرین تلاش‌های نومیدانه برای «نجات» نظام، وارد میدان شد؛ اما همین‌ها فروپاشی را شتاب بخشیدند—از دست رفتن بلوک شرق (دیوار برلین 1989)، شورش‌های داخلی. این روشن‌ترین نشانهٔ «پایان تدریجی» است: همانند تلاش‌های دیرهنگام ناپلئون برای تعدیل پیش از تهاجم 1814، یا افول ممتد بطلمیوس/عُزّیا پس از غرور معبدی. توافق/دیدار 1989 گورباچف با پاپ ژان پل دوم (پادشاه شمال) نماد شکست روحانی است—الحادِ پادشاه جنوب در برابر تجدید حیات پاپی سر فرود می‌آورد.

یلتسین آخرین چهرۀ انحلال (از ۱۹۹۱ به بعد) بود که به مقاومت در برابر کودتای اوت ۱۹۹۱ انجامید، رئیس‌جمهور روسیه شد، بر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی (دسامبر ۱۹۹۱)، خصوصی‌سازیِ «شوک‌درمانی»، و احیای سرمایه‌داری نظارت کرد. او مظهر پایانِ آشوبناک و «بازگردانی» جزئیِ عناصرِ پیشاانقلابی است (سرمایه‌داریِ الیگارشیک، همانند بازگشتِ بوربون پس از ناپلئون). کاخِ پادشاهِ جنوب جاروب و زدوده می‌شود، و بدین‌سان تسخیرِ گردبادگونِ شمال در دانیال ۱۱:۴۰ به انجام می‌رسد (پاپیّت از طریق ائتلاف با ایالات متحده).

نوع‌شناسی بر داوریِ دیرپا و گام‌به‌گام تأکید می‌نهد، نه بر سقوطی آنی؛ همان‌گونه که پیروزی بطلمیوس چهارم در رافیا به غرور، تجاوز به معبد، ضربهٔ الهی، و زوالی تدریجی انجامید؛ همان‌گونه که عزیا تا هنگام مرگ در انزوای جذام ماند؛ و همان‌گونه که ناپلئون شکست‌های مرحله‌به‌مرحله را تجربه کرد (روسیه، لایپزیگ، پاریس، البا، واترلو). خطّ شوروی اوج قوّت را در عهد استالین مشخص می‌سازد، و تهی‌شدنِ تدریجی را در خلال «ذوب» خروشچف، که شکاف‌های نظام را آشکار می‌سازد. سپس رکودِ عصر برژنف و آنگاه اصلاحات گورباچف به شتاب‌دهنده‌ها بدل می‌شوند؛ عصر یلتسین این جاروب را کامل می‌کند (اتحاد جماهیر شوروی منحل می‌شود، صورتِ حکومتیِ الحاد پایان می‌پذیرد). «دل برافراشته شد» در سراسر این خط نمود می‌یابد (سرکشیِ الحادی)، امّا هیچ‌یک «بهرهٔ کامل از پیروزی» نمی‌برد.

انجامِ پادشاهانِ جنوبی تدریجی است؛ هلاکتِ شیطان از صلیب آغاز شد، و او سرانجام برای ۱۰۰۰ سال به تبعید فرستاده می‌شود و سپس می‌میرد.

اور میں نے ایک فرشتہ کو آسمان سے اترتے دیکھا، جس کے ہاتھ میں اتھاہ گڑھے کی کنجی اور ایک بڑی زنجیر تھی۔ اور اُس نے اُس اژدہا کو، یعنی اُس پرانے سانپ کو، جو ابلیس اور شیطان ہے، پکڑ لیا اور اُسے ایک ہزار برس کے لیے باندھ دیا، اور اُسے اتھاہ گڑھے میں ڈال دیا، اور بند کر دیا، اور اُس پر مُہر کر دی، تاکہ وہ قوموں کو پھر گمراہ نہ کرے، جب تک کہ ایک ہزار برس پورے نہ ہو جائیں؛ اور اُس کے بعد ضروری ہے کہ وہ تھوڑے عرصہ کے لیے چھوڑ دیا جائے۔

اور میں نے تخت دیکھے، اور لوگ اُن پر بیٹھ گئے، اور عدالت اُن کے سپرد کی گئی۔ اور میں نے اُن لوگوں کی جانیں دیکھیں جن کے سر یسوع کی گواہی اور خدا کے کلام کے سبب قلم کیے گئے تھے، اور جنہوں نے نہ اُس حیوان کی پرستش کی تھی، نہ اُس کی مورت کی، اور نہ اُس کا نشان اپنے ماتھوں پر یا اپنے ہاتھوں میں لیا تھا؛ اور وہ زندہ ہوئے اور مسیح کے ساتھ ایک ہزار برس تک بادشاہی کرتے رہے۔ لیکن باقی مُردے اُس وقت تک پھر زندہ نہ ہوئے جب تک وہ ایک ہزار برس پورے نہ ہو گئے۔

این است قیامتِ اوّل. مبارک و مقدّس است آن که در قیامتِ اوّل نصیب دارد؛ بر چنین کسان، موتِ ثانی هیچ اقتداری ندارد، بلکه ایشان کاهنانِ خدا و مسیح خواهند بود و با او هزار سال سلطنت خواهند کرد.

اور جب وہ ہزار برس پورے ہو جائیں گے تو شیطان اپنی قید سے چھوڑ دیا جائے گا، اور وہ نکل کر زمین کے چاروں کونوں میں بسنے والی قوموں، یعنی جوج اور ماجوج، کو گمراہ کرے گا تاکہ اُنہیں جنگ کے لیے جمع کرے؛ اور اُن کی تعداد سمندر کی ریت کے برابر ہوگی۔ اور وہ تمام زمین پر پھیل گئے اور مقدسوں کی لشکرگاہ اور اُس پیارے شہر کو گھیر لیا؛ تب آسمان سے خدا کی طرف سے آگ نازل ہوئی اور اُنہیں بھسم کر دیا۔ اور ابلیس، جس نے اُنہیں گمراہ کیا تھا، آگ اور گندھک کی جھیل میں ڈال دیا گیا، جہاں وہ درندہ اور جھوٹا نبی بھی ہیں؛ اور وہ ابدالآباد دن رات عذاب میں مبتلا رہیں گے۔ مکاشفہ 20:1–10۔

ما در مقالهٔ بعدی به بررسی‌های خود دربارهٔ پادشاه جنوبی در دانیال یازده، آیات یازده تا پانزده، ادامه خواهیم داد.

مجلهٔ «زمانِ آخر» در سال ۱۹۹۶ منتشر شد و نمایانگر نبوتِ کتاب دانیال است که در سال ۱۹۸۹ مهرگشایی شد. اخیراً این مجله توسط ChatGPT خوانده شد و از آن خواسته شد نقش اوکراین را در تاریخِ آیهٔ چهل، آن‌گونه که در مجله ارائه شده است، ارزیابی کند. آنچه در پی می‌آید، تجزیه و تحلیلِ این مجله است که سی سال در سوابق عمومی ثبت بوده است. نخستین فراز از نوشته‌های الن وایت در این مجله، «شهادت‌ها»، جلد ۹، ص. ۱۱ است.

جائزہ: نبویاتی خاکے میں یوکرین

مجلّہ کے دانی ایل 11:40–45 کے نبوی خاکے کے اندر، یوکرین کا ذکر سوویت یونین کے انہدام اور پاپائیت (شمال کا بادشاہ) اور ملحدانہ اشتراکیت (جنوب کا بادشاہ) کے درمیان کشمکش کے تعلق سے کیا گیا ہے۔ یوکرین کو بالواسطہ جنگوں کے اختتامی مراحل میں ایک کلیدی مذہبی اور جغرافیائی-سیاسی معرکہ گاہ کے طور پر پیش کیا گیا ہے، خصوصاً یوکرینی کیتھولک کلیسیا اور سوویت اقتدار کے تحت عشروں کی سرکوبی کے بعد اس کی قانونی حیثیت کی بحالی کے حوالے سے۔

La revista presenta a Ucrania como parte del cumplimiento profético más amplio de Daniel 11:40, describiendo el arrollamiento del rey del sur por medio de una alianza entre el Vaticano y Estados Unidos. Ucrania es presentada como evidencia del debilitamiento del ateísmo soviético y del resurgimiento de la influencia católica en Europa Oriental.

اوکراین در جنگ میان پادشاه شمال و پادشاه جنوب

یہ رسالہ تعلیم دیتا ہے کہ جنوب کا بادشاہ الحاد ہے، جو پہلے فرانس (1798) اور بعد میں سوویت روس میں مجسم ہوا۔ شمال کا بادشاہ پاپائیت ہے، اور دانی ایل 11:40 ایک روحانی جنگ کو بیان کرتا ہے جو 1798 میں شروع ہوتی ہے اور 1989 میں سوویت یونین کے انہدام پر اپنے نقطۂ عروج کو پہنچتی ہے۔ یوکرین اس تناظر میں سوویت بلاک کے ایک حصے کے طور پر ظاہر ہوتا ہے جو دانی ایل 11:40 کی تکمیل میں بہا لے جایا جاتا ہے۔ یہ اشاعت سوویت یونین کے انہدام کو پاپائیت کے مہلک زخم کے مندمل ہونے کے پہلے قدم کے طور پر پیش کرتی ہے (مکاشفہ 13)۔

سرکوب کلیسای کاتولیک اوکراین (منابع نقل‌شده)

مجلّه شامل اسناد غیرمذهبیِ آزار و اذیّت کاتولیک‌ها در دوران حاکمیّت شوروی است.

از مجلهٔ تایم، ۴ دسامبر ۱۹۸۹:

«پس از جنگ جهانی دوم، آزار و اذیت شدید، اما عموماً کم‌خون‌ریزتر، به اوکراین و بلوک جدید شوروی گسترش یافت و میلیون‌ها کاتولیک رومی و پروتستان، و نیز ارتدوکس‌ها را تحت تأثیر قرار داد.»

اوکراین به‌عنوان یکی از مناطق اصلی شناخته می‌شود که در آن، کاتولیسیسم تحت حکومت کمونیسم سرکوب شد.

قانونی‌سازی کلیسای کاتولیک اوکراین

یکی از محورهای اصلی بحث اوکراین، قانونی‌سازی کلیسای کاتولیک اوکراین است که مدت‌ها ممنوع بوده است.

از مجلهٔ لایف، دسامبر ۱۹۸۹:

„در روزهای اخیر، سه اسقف جدید کاتولیک در چکسلواکی منصوب شده‌اند. و در همین ماه، گورباچف در جریان سفری به ایتالیا با پاپ ژان پل دوم دیدار می‌کند—نخستین ملاقات رو در رو میان رهبران کرملین و واتیکان. این نشست‌ها ممکن است به قانونی‌شدن کلیسای کاتولیک اوکراینی، که مدت‌ها در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع بوده است، بینجامد.“

از U.S. News & World Report، ‏11 دسمبر 1989:

«احیای آزادی دینی انتظار می‌رود شامل لغوِ ممنوعیت رسمیِ کلیسای کاتولیک اوکراین، با پنج میلیون عضو، نیز باشد؛ کلیسایی که از سال ۱۹۴۶، هنگامی که استالین فرمان داد در کلیسای ارتدکس روسیه ادغام شود، به‌صورت زیرزمینی به حیات خود ادامه داده است. کسب مشروعیت قانونی برای کلیسای اوکراین یکی از اهداف اصلی پاپ بوده است.»

La revista presenta esto como prueba del debilitamiento del control ateo y de la restauración del poder católico. Se lo identifica como un resultado directo de la presión diplomática del Vaticano, y se lo presenta como un hito en el cumplimiento de Daniel 11:40, siendo Ucrania un ejemplo visible de cómo el Papado recupera influencia en antiguo territorio comunista.

اوکراین به‌مثابه گواهی بر پیشروی پاپیّت

فروپاشی کمونیسم، نه صرفاً به‌عنوان یک دگرگونی سیاسی، بلکه به‌مثابه شکستی روحانی برای الحاد، پیشرویی ژئوپولیتیکی برای پاپیت، و آغاز بازگشت پاپیت به سلطه جهانی. اوکراین به نمونه‌ای موردی در برچیدن سرکوب دینی شوروی و پیروزی‌ای راهبردی برای روم در اروپای شرقی بدل می‌شود. این امر نشان‌دهندهٔ گذار آشکار از الحادِ تحمیلی به اقتدارِ بازگردانده‌شدهٔ کاتولیکی است، و قانونی‌سازی کلیسای کاتولیک اوکراین به‌منزلهٔ تأیید نبویِ این معنا تلقی می‌شود که پادشاه شمال، پادشاه جنوب را «چون گردباد» جاروب می‌کرد.

اوکراین اور وسیع تر نبوتی تسلسل

  • ۱۷۹۸ — پاپیت زخمِ مهلک دریافت می‌کند۔

  • 1917 – بې‌باوەڕی بۆ ڕووسیا گوێزرایەوە (شۆڕشی بۆڵشەڤی).

  • 1989 – اتحاد جماهیر شوروی فرو می‌پاشد.

  • اوکراین — کلیسای کاتولیک قانونی شد.

  • پاپ‌سالاری نفوذ ژئوپولیتیکی خود را دوباره به دست می‌آورد.

  • ایالات متحده سرانجام تحت نفوذ پاپ قرار می‌گیرد (دانیال ۱۱:۴۱).

  • تمام جهان پیروی می‌کند (دانیال ۱۱:۴۲–۴۳).

اوکراین در مراحل ۳–۴ جای می‌گیرد، به‌عنوان بخشی از گذار میان الحاد شوروی و نفوذِ بازگردانده‌شدهٔ پاپی.

منابعِ مأخوذہ در بحثِ اوکراین

  • جف بيبينجر (الإطار اللاهوتي الأساسي)

روحِ نبوت

  • مجادلهٔ عظیم

  • پیام‌های برگزیده

  • شهادت‌هایی برای کلیسا

سیکولر پریس

  • مجلهٔ تایم

  • مجلهٔ زندگی

  • یو. اس. نیوز اینڈ ورلڈ رپورٹ

اوکراین در ارتباط با موارد زیر ذکر شده است:

  • پس از جنگ جهانی دوم، آزار و اذیت کاتولیک‌ها

  • تداوم بقای کلیسای کاتولیک اوکراین در زیرزمین

  • دیپلماسی گورباچف–واتیکان

  • احیای قانونی سلسله‌مراتب کاتولیک

خلاصهٔ نقش اوکراین در خبرنامه

اوکراین در زیر سلطهٔ خداناباوریِ شوروی، دژ استواری برای کاتولیسیسمِ سرکوب‌شده بود. قانونی‌شدنِ کلیسای کاتولیکِ اوکراین، نشانهٔ تضعیفِ پادشاهِ جنوب بود. نفوذِ واتیکان در اوکراین، احیای اقتدارِ پاپی را نشان می‌داد و دگرگونیِ دینیِ اوکراین به‌منزلهٔ شاهدی ملموس بود بر این‌که دانیال ۱۱:۴۰ در حال تحقق است. رویدادهای مربوط به اوکراین بخشی از نخستین گام در التیامِ زخمِ مهلکِ پاپی را تشکیل می‌داد. ازاین‌رو، اوکراین نه به‌عنوان یک رویدادِ سیاسیِ منفرد، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای نبوی در چارچوبِ حرکاتِ پایانیِ دانیال ۱۱ مطرح می‌شود.